در بحرانها، پذیرش کمک نشانه آگاهی و شجاعت درونی است، نه ناتوانی. مشکلات روانی همهگیرند و پرهیز از درمان به دلیل ترس از قضاوت، تنها هزینههای آینده را افزایش میدهد. با توجه به دسترسیهای آسان به خدمات، باید گفت در بحران، ذهنیت جمعی و جایگزینی «امید واقعبینانه» و «شجاعت در کمکخواهی» به جای ترس و انکار، کلید بازسازی قویتر جامعه و بازگشت به مسیر پیشین است جوان آنلاین: در روزهای پرالتهاب و بحرانی، در کنار جمعآوری بقایا و مرمت بناها و توزیع کمکهای مادی باید این حقیقت را دید و آنکه «روح جامعه» نیز مانند بدن شهر، دچار زخمهای عمیق و ترکخوردگی میشود که نیاز به توجه جدی دارد. اگر نیروهای امدادی تنها به تأمین نیازهای فیزیکی بپردازند و از درمان اضطرابهای پسا بحران، تروماهای کودکان و فرسودگی روانی خانوادهها غافل شوند، بازسازی فیزیکی بدون امید و انگیزه، به بنبست خواهد رسید. دکتر سارا حاجیمظفری، روانشناس اجتماعی و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد، بر این باور است: شجاعت در میدان و بحران با شجاعت درمان دردهای پنهان روح گره خورده است و هیچ جامعهای بدون ترمیم عمیق روانی اعضای خود، نمیتواند به پایداری واقعی دست یابد. گفتوگوی زیر به مناسبت روز روانشناس و مشاور است که پیش رو دارید.
با تشکر از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، ابتدا بفرمایید تفاوت ترس سالم و اضطراب فلجکننده را چگونه میتوان تشخیص داد؟
در مغز ما دو مسیر اصلی برای پردازش ترس وجود دارد که تفاوت عملکردشان کلید تشخیص این دو حالت است. مسیر واکنش فوری یا «سریع احساسی» که در ترس سالم فعال است، وقتی خطری واقعی میبینیم، اطلاعات را به سرعت به مرکز ترس مغز میرساند و بدن بلافاصله برای جنگ یا گریز آماده میشود. در این حالت، مرکز منطق و تصمیمگیری مغز هنوز فعال است و به ما کمک میکند تا هوشیارانه تصمیم بگیریم. اما در اضطراب فلجکننده، مسیر خاطرات ترسناک و واکنشهای قدیمی بیش از حد فعال میشود و سیگنالهای خطری را حتی در نبود خطر واقعی ارسال میکند. فعال شدن این بخش باعث میشود عملکرد مرکز منطق و تصمیمگیری غیرقابل دسترس شود و فرد در حالت جمود قرار گیرد. معیار عملکرد نشان میدهد در ترس سالم، تصمیمگیری حفظ میشود، اما در اضطراب مختل میشود. معیار زمان نیز نشان میدهد ترس سالم با رفع خطر از بین میرود، اما اضطراب فلجکننده حتی پس از رفع خطر نیز باقی میماند. در نهایت، معیار منطق بیان میکند که در ترس سالم واکنش متناسب با تهدید واقعی است، اما در اضطراب واکنش متناسب با تصور فرد است، نه واقعیت.
گاهی در بحران، افراد دچار خشم میشوند. چگونه میتوان این خشم را به انرژی سازنده تبدیل کرد؟
خشم در بحران یک انرژی طبیعی و سالم است، اما اگر مسیرش را گم کند، به پرخاشگری و انحراف به خصوص در نسل جوان منجر میشود. نسل جوان در بحران احساس بیمعنایی میکند و اگر به آنها نشان دهیم؛ خشمشان میتواند برای نجات دیگران استفاده شود، این خشم به تعهد اجتماعی تبدیل میشود. کانالسازی خشم به این معناست که به جای سرکوب، از انرژی آن برای ساختن استفاده کنیم. ایجاد گروههای داوطلبانه برای کمک به آسیبدیدگان، توزیع غذا یا تعمیر خانهها، حس تعلق و کارآمدی را برمیگرداند. استفاده از هنر مثل نقاشی، موسیقی و تئاتر برای بیان خشم، به آن اجازه میدهد بدون آسیبزدن به دیگران آزاد شود. الگوسازی جوانانی که با خشمشان به ساختن کمک کردهاند نیز میتواند الگوی خوبی برای بقیه باشد.
چگونه میتوان امید واقعبینانه را جایگزین ویروس شایعه کرد؟
شایعات مثل ویروسها عمل میکنند، چون در شرایط بحران، مغز انسان از ابهام بیزار است و دنبال پر کردن خلأ اطلاعاتی میشود. وقتی اطلاعات رسمی صادقانه کم باشد، ذهن به سمت بدترین سناریوها میپرد. شایعات به افراد حس کاذب کنترل میدهند و پرخاشگری دستهجمعی اغلب ریشه در انتقال خشم به گروههای دیگر دارد. برای جایگزینی امید واقعبینانه، باید حقایق را ساده و شفاف بیان کرد، زیرا «ندانستن» بهتر از دروغ گفتن است. تأکید بر کنترلپذیریهای کوچک مثل کمک به همسایه یا تهیه کیت کمکهای اولیه، حس کارآمدی را برمیگرداند. آموزش تفکر انتقادی و پرسیدن منبع خبر، به مردم کمک میکند قبل از باور کردن، شواهد را بررسی کنند. همچنین انتشار داستانهای واقعی از کسانی که با همبستگی موفق شدهاند، امید اجتماعی را تقویت میکند.
نقش والدین در انتقال امنیت روانی به فرزندان چیست و چرا سکوت و انکار کارساز نیست؟
از نظر روانشناسی رشد، کودکان و بهویژه خردسالان هنوز سیستم عصبی خودتنظیمی کاملی ندارند و برای آرام شدن به همتنظیمی با والدین نیاز دارند. کودکان از طریق تطابق عصبی، اضطراب والدین را جذب میکنند. اگر والدین سکوت کنند، کودک اضطراب پنهان آنها را از طریق زبان بدن و هورمونهایی مثل کورتیزول حس میکند و این باعث میشود کودک احساس کند چیزی پنهان است که خطرناکتر از خود خبر است. از طرفی انکار واقعیت، اعتماد کودک به درک خودش را از بین میبرد و باعث میشود او برای اطمینان، دائماً در حالت هشدار باشد. برای داشتن امنیت روانی، والدین باید احساسات خود را به زبان بیاورند؛ برای مثال بگویند: «من هم کمی نگرانم، اما ما با هم این را مدیریت میکنیم.» همچنین باید واقعیت را به زبان ساده بیان کرد تا کودک پیشبینیپذیری را حس کند، روتینهای روزانه مثل خواب و غذا حفظ شود تا مغز کودک سیگنال دهد که دنیا هنوز قابل پیشبینی است و از تماس فیزیکی و در آغوش گرفتن استفاده کرد تا هورمون اکسیتوسین ترشح شده و سیستم عصبی آرام شود.
از نگاه کارشناسان، روانشناسی یک سرمایهگذاری اقتصادی است. نقش آن در پیشگیری یا درمان چیست؟
روانشناسی دقیقاً مانند یک بیمه یا سرمایهگذاری با بازدهی بالا عمل میکند زیرا استرس مزمن ناشی از نادیده گرفتن سلامت روان، منجر به بیماریهای جسمی پرهزینهای مانند مشکلات قلبی و دیابت میشود که هزینه درمان آنها هزاران برابر مشاوره پیشگیرانه است. علاوه بر این، آموزش مهارتهای ارتباطی و تابآوری مانند سپری محافظتی برای حفظ روابط و شغلهاست و سلامت روان بالا باعث افزایش تمرکز، خلاقیت و بهرهوری میشود. بنابراین، سرمایهگذاری بر روان، راهی هوشمندانه برای جلوگیری از ورشکستگی مالی و عاطفی است.
اقتصاد روان چیست و چگونه عزتنفس پس از خسارت مالی ناشی از بحران یا اتفاق بازسازی میشود؟
اقتصاد روان زمانی است که ذهن به سرمایهگذار تبدیل میشود. وقتی کسی شغل یا مغازهاش را از دست میدهد، مغزش این را به عنوان شکست هویتی پردازش میکند که یک خطای شناختی رایج به نام «همارزی خود با دارایی» است. عزتنفس سالم بر پایه شایستگیهای درونی مثل مهربانی، خلاقیت و تابآوری است، نه داراییهای بیرونی. برای بازسازی شناختی، باید باور «من مساوی با مغازهام» را به «کسی که توانایی بازسازی دارد» تغییر داد. تأکید بر سرمایههای نامشهود مثل مهارتها و روابطی که از دست نرفتهاند و پذیرش رنج به جای سرکوب احساس غم، انرژی روانی را آزاد میکند. تغییر روایت از «من شکست خوردم» به «من در شرایط غیرقابل پیشبینی قرار گرفتم و دارم یاد میگیرم چطور باید دوباره بایستم»، به فرد کمک میکند به جای خودسرزنشی، روی راه حل تمرکز کند.
در بحرانهای اقتصادی چگونه میتوان نقشها را از سرزنش به تیمسازی تغییر داد؟
در بحرانهای اقتصادی، نقشهای سنتی خانواده به چالش کشیده میشود و اگر خانواده نتواند ساختار جدید را بپذیرد، دچار تعارض نقش میشود. سرزنش کردن، سیستم عصبی طرف مقابل را در حالت دفاعی قرار میدهد و راه ارتباط را میبندد. برای تبدیل شدن به یک تیم واحد، باید نقشها را بازتعریف کرد و به جای تمرکز بر نقش سنتی، روی نقش کارکردی تمرکز کرد. به جای پرسیدن «چرا فلان خرید را انجام ندادهای؟» باید پرسید «ما چطور میتوانیم با هم این هزینه را مدیریت کنیم؟» قدردانی از تلاشهای جدید همسر یا فرزند، حس شایستگی را تقویت میکند. برگزاری جلسات خانوادگی منظم برای بررسی وضعیت مالی و احساسی، پیشبینیپذیری را برمیگرداند و اضطراب را کم میکند. تأکید بر هدف مشترک یعنی بقای خانواده و رفاه همه اعضا، نشان میدهد سلامت روان زیربنای اصلی اقتصاد خانواده است.
چرا مراجعه به روانشناس باید به عنوان نشانهای از شجاعت دیده شود و نه ضعف؟
این درست است که بسیاری از مردم مراجعه به روانشناس را نشانه ضعف یا فقط برای ثروتمندان میدانند و شاید به همین دلیل است که مراجعه مردان کمتر از زنان است، اما این یک باور غلط است. وقتی جامعه به مشکلات روانی برچسب ضعف میزند، افراد برای فرار از این برچسب، از کمک گرفتن پرهیز میکنند و این پرهیز باعث تشدید مشکلات و هزینههای بیشتر در آینده میشود. در روانشناسی، پذیرش کمک نشانه آگاهی و قدرت درونی است، نه ضعف. شجاعت یعنی پذیرش واقعیت و مراجعه به روانشناس یعنی «من میدانم که شرایط سخت است و میخواهم برای خودم و خانوادهام بهترین باشم». مشکلات روانی همگیر هستند و مثل سرماخوردگی است که هر کسی ممکن است به آن مبتلا شود، مهم نیست چقدر ثروتمند یا قوی باشد. خدمات روانشناسی فقط برای ثروتمندان نیست زیرا امروزه بسیاری از مراکز دولتی، خیریهها و خطوط تلفنی رایگان وجود دارند. تغییر زبان از «من مشکل دارم» به «من دارم برای سلامت خودم سرمایهگذاری میکنم»، رویکرد جدیدی را میسازد. این سه بخش نشان میدهد در بحران، ذهنیت جمعی چقدر مهم است و وقتی امید واقعبینانه، خشم سازنده و شجاعت در کمکخواهی را جایگزین ترس و انکار کنیم، جامعه نه تنها زنده میماند، بلکه قویتر از قبل خود را بازسازی میکند و به مسیر پیشین بازمیگردد.