حضور در قطعه۴۲ بهشت زهرا (س) تهران در این روزهای نبرد با دشمن متجاوز امریکایی-اسرائیلی صحنههایی کربلایی پیش چشم قلبهای آگاه و وجدانهای بیدار رقم میزند. کاش نقاشان انقلاب اسلامی پردهها و بومهای نقاشی خود را در این آوردگاه عظیم علم میکردند؛ قطعهای که بخشی مهم و حساس از تاریخ آخرالزمانی انقلاب اسلامی را باید در حقیقت آن جستوجو کرد جوان آنلاین: از دور که میآیی، سطحی مسقف را مشاهده میکنی که، چون چادری عظیم جلوه میکند؛ سقفی با رنگ روشن که اطرافش باز است و قابل مشاهده. زیر سقف، جمعیت سیاهپوش جلوهای، چون یک تابلوی نقاشی عظیم را مقابل چشمانت نمایش میدهد که با آن صدای محزون و گرفته و بم نوحهخوان درهم گره خورده و در زیر آسمان آبی و تمیز و لکههای ابر سفید و آفتاب یک روز فروردینی بهار، جورچینی بینظیر فراهم کرده است تا همه چیز مبتنی بر زیبایی رقم بخورد. جلوتر که میروی، صدای روضه گرم نوحهخوان، بهتدریج نوا و نغمه محزون جمعیت داغداری که عزیزانشان را بهتازگی به خاک سپردهاند به گوش میرسد. اینجا کربلای قطعه۴۲ است؛ جایی که سخن از شهادت است و خون.
تاریخ شهادت روی سنگ قبور را که مشاهده میکنی از خرداد ۱۴۰۴ آغاز میشود و به ۱۸ و ۱۹ دیماه و بعد در ردیفهای انتهایی به اسفند و فروردین ۱۴۰۵ میرسد، اما ختم نمیشود. معلوم است که این موج شهدا قرار نیست به همینجا خاتمه پیدا کند و قطعه۴۲ سینه خود را برای شهیدان گلگونکفن نبردی که قطعاً تا آزادی قدس ادامه خواهد داشت آماده کرده است. از قطعه۴۲ ازاینپس زیاد خواهید شنید. تاریخ انقلاب اسلامی در این برهه، پس از شهادت قائد عظمای انقلاب، به این قطعه گره خورده است. تصویر رهبر شهید را میتوان در گوشهگوشه این قطعه عاشورایی مشاهده کرد. گاهی در دست فرزند خردسال یک شهید، گاهی در قاب عکسی بالای مزار شهیدی دیگر، گاهی در بنری بزرگ بالای بارگاه و بیرق این مکان عاشورایی. اینجا با چشم سر نباید آمد. چشم سر را باید بست و با چشم دل روانه شد. اینجا در و دیوار و زمین و آدمها با زبان دل با تو سخن میگویند. اینجا دلها وحدت عجیبی دارند. دشمن مشخص است. ندای مرگ بر اسرائیل و مرگ بر امریکا از سویدای دل همه حاضران قابل شنیدن است. اینجا دلها یکی است. شعارها وحدت عجیبی دارند. این سوز، این نالهها، این اشکها شورانگیز و هدفدار هستند و افقی نزدیک را نشانه گرفتهاند و چشماندازی شریف را مشاهده میکنند. برق گلدسته مسجدالاقصی را میتوان در تکتک این سوزها و نالههای مادرانه و خواهرانه شنید. اینجا بهشت زهرای تهران است. قطعه۴۲ را به خاطر بسپار. خاک اینجا ضدصهیونیستیترین شهدای تاریخ انقلاب را به آغوش کشیده است. از کودک شیرخوار تا دختر تازهعروس و پسر تازهداماد و نوجوان ۱۳ساله جمعند. هم علیاصغر دارد، هم قاسم دارد، هم رقیه و هم عباس دارد. اینجا امتدادی از عاشوراست و غیر از این هم از شیعه انتظاری نیست. تاریخ شیعه را با خون نوشتهاند و این قطعه از تاریخ که همه کفر مقابل همه ایمان صفآرایی کرده است، مرحلهای حساس و شورانگیز را پیش میبرد.
قطعه۴۲ گوشهای از کشتی نجابت و اقتدار و حماسه ملتی است که با یک «نه» بزرگ در عاشورای سال ۶۱ هجری، راه خود را محکم و استوار آغاز کرد و در دل تاریخ پیش آمد و هدفش را گم نکرد.
اینجا جز زیبایی نمیبینی
فرمود: «ما رأیت الا جمیلا»: جز زیبایی ندیدم. این سخن کوتاه و موجز و قاطع از زبان زنی است که هزارو۴۰۰ سال پیش اراده کرده تا راوی عظیمترین رویداد تاریخ برای آینده بشریت باشد؛ جملهای که در آن مبالغه نیست. حضرت زینب (س) در این نیمروز نبرد با دشمن زبون، همه نگاهش و تمرکزش بر سپاه اباعبدالله الحسین (ع) بوده و برای همین جز زیبایی برای او رقم نخورده است. او اساساً لشکر دشمن را با آنهمه شقاوت نادیده گرفته؛ نه اینکه قصد کند نادیده بگیرد یا اینکه به چشمش آمده باشد و نادیده گرفته باشد، اصلاً ندیده. چشم حضرت زینب (س) حقارتها را به خود واگذار کرده است. او با چشم سر به صحنه نگاه نکرده. حقارت، پستی و شقاوت را نادیده گرفته، چون عظمت و درخشندگی نور خورشید ولایت برای جلوه تاریک عملکرد سپاه یزید مجال عرض اندام نگذاشته است. در چشم حضرت زینب (س) فقط نور تجلی پیدا کرده و همین حقیقت است که از کربلا حماسه میسازد نه تراژدی. بزرگترین درس کربلا هم در همین جمله و همین زاویه نگاه زینب (س) نهفته است. از ظهر عاشورای سال ۶۱ هجری تا اکنون، همین یک جمله کوتاه برای شیعه کافی است. شیعه اگر قرنها بر مصائب اباعبدالله الحسین (ع) اشک میریزد، مغایرتی با کلام زینب (س) ندارد. اشک شیعه بر امام حسین (ع) حماسی است و افق ذلتناپذیری یک امت شریف را نشانه دارد. شیعه سیاهی لشکر اشقیا را اصلاً به حساب نمیآورد و هرجا در طول تاریخ روایت را به سمت افعال و اعمال سپاه دشمن سنگین کرده، به انحراف رفته است. روضه زینبی قطعاً حماسی است. با این دیدگاه، حضور در قطعه۴۲ بهشت زهرای تهران در این روزهای نبرد با دشمن متجاوز امریکایی- اسرائیلی، صحنههایی کربلایی پیش چشم قلبهای آگاه و وجدانهای بیدار رقم میزند. کاش نقاشان انقلاب اسلامی پردهها و بومهای نقاشی خود را در این آوردگاه عظیم علم میکردند؛ قطعهای که بخشی مهم و حساس از تاریخ آخرالزمانی انقلاب اسلامی را باید در حقیقت آن جستوجو کرد.
ویژه چهلم شهدا
نوحهخوان میگوید: «چهارشنبهها و پنجشنبهها در قطعه۴۲ بهشت زهرا مراسم چهلم شهدای جنگ سوم تحمیلی برگزار میشود». در واقع این دو روز در هفته ویژه چهلم شهداست. وقتی نوحه میخواند، صدایش سوز عجیبی دارد. انگار داغ همه مظلومان تاریخ را مقابل چشم و روی دلت میگذارد. کافی است از نوزاد شیرخواره بخواند، از دختر سهساله، از دست قطع شده، از خواهر و برادر داغکشیده. صحنههایی که مقابل چشمت جلوه میدهد آشناست و برای هر شنوندهای معنایی مشترک را تداعی میکند. این صحنه یک تابلوی عاشورایی است. این را همه مخاطبان این مکان مقدس درک میکنند. کاش فرشچیان بود و قلممو به دست میگرفت و شاهکاری دیگر رقم میزد.
نماز جماعت کنار سنگ مزار شهید لاجوردی
پیش از این و سالهای دور اینجا آمده بودم، اما آن زمان مکانی مسقف نبود. حالا، اما اینجا بارگاهی ساختهاند که شهدای حادثه هفتم تیر و برخی شهدای دیگری را که از سوی منافقین کوردل در دهههای ۶۰ و ۷۰ به شهادت رسیدهاند در دل خود جای داده است. به محضی که میرسم، صدای اذان جاری میشود. مردم به داخل بارگاه میروند. هنوز نمیدانم که اینجا دقیقاً همان محل قبور شهدای هفتم تیر است. داخل که میشوی، با قبور شهدا روبهرو میشوی که با فاصلههایی کم کنار یکدیگر آرمیدهاند. فوری خود را به صف نمازگزاران میرسانم. میدانم که اینجا نماز خواندن، آن هم به جماعت، فضیلت دارد. تکبیرهالاحرام را که میبندم و امام جماعت در حال خواندن حمد و سوره است، چشمم ناخودآگاه از روی مهر به چنددهسانت آنطرفتر سر میخورد. زیر تصویر شهید که جوانی خوشچهره و نورانی است، نوشته: «محمد کچویی». برای من که کرجی محسوب میشوم، این نام خیلی آشناست. زندان یا ندامتگاه کچویی که حالا سالهاست دیگر کاربری دیگری دارد و صرفاً مکانی برای آموزش سربازان وظیفه است، نزدیک محله ما قرار دارد. نماز که تمام میشود و سلام پایان آن داده میشود، چشمم کمی بالاتر سر میخورد و اینبار واقعاً شگفتزده میشوم. روی سنگ قبر نوشته: «سید اسدالله لاجوردی». حیرت میکنم. از دیرباز ارادت قلبی ویژهای به این شهید داشتم و از نوجوانی و زمان شهادتش که تلویزیون مستندی به سبک داکیودرام از او پخش میکرد، در ذهنم خاطراتی تهنشین و ماندگار شده بود؛ مردی که با دوچرخهای ساده به سرکارش در بازار میرفت و درون دکان کوچکش به تیر کینه منافقین کوردل به شهادت رسیده بود؛ دادستان انقلاب تهران؛ مردی که از آبرویش برای انقلاب خرج کرده بود. ایستادن مقابل منافقین سختترین کار برای یک مجاهد راستین در برهه مجاهدت اوست. جنگ با منافقین به مراتب سختتر از جنگ با کفار است. برای نبرد با منافق باید از آبرو خرج کرد و صبر و سعه صدر به مراتب بیشتری نشان داد. مردم که به تدریج متفرق شدند، خود را کنار قبر شهید لاجوردی کشاندم. با او سخن گفتم و از ابراز ارادت دیرینه به او یاد کردم. یادم میآید نوجوان بودم، روزی سوار بر اتوبوس شرکت واحد، مردی تقریباً مسن از پلههای اتوبوس بالا آمد و از پشت شیشه، چشمش به تصویر بزرگ نقاشی شهید روی دیوار بزرگی در بلوار کشاورز افتاد و گفت: «این جلاد اوین بود!» و من در آن حال و هوای نوجوانی از این حرفش تعجب کردم و همین اتفاق باعث شد پیگیر حقیقت سیداسدالله لاجوردی شوم و بعدها هر چه بیشتر میخواندم، بیشتر به عظمت روح و جنبههای مثبت شخصیت او پی میبردم. به تدریج به یقین دانستم میخواهند جای جلاد و شهید را عوض کنند و این واقعیت و هشدار رهبر شهیدمان را با همه وجود در جامعه حس میکردم که جریانی برای القای این دروغ پیوسته کار میکند. حالا من بودم و سنگ مزار شهید لاجوردی. راستش اصلاً یادم نبود که او سید هم است. واقعاً پیش از آن به این واژه پیش از نامش توجه نکرده بودم. او پسر فاطمه هم است و همین سبب شد ارادتم به او بیشتر شود. منافقین دروغهای شاخداری درباره او در افواه رواج داده بودند که شنیدن آن با گوش خودم و از زبان برخی از بیبصیرتان روزگار همیشه برایم عجیب و رنجآور بود، اما من میدانستم که او مجاهدی بزرگوار بوده که هم عملکردش درون زندان با منافقین به شدت پدرانه و مشفقانه بوده است و هم مواضع سیاسیاش درباره منافقین جدید و سران آنها به شدت دقیق بیان شده است. سخنم با سیداسدالله قدری طولانی شد. درون آن بارگاه مقدس، سیدالشهدای انقلاب محمد بهشتی در رأس قبور قرار داشت و پس از سیداسدالله لاجوردی مرا برای قرائت فاتحه و کسب فیض به سمت خود کشاند، اما بیرون در قطعه۴۲ که همسایه این بارگاه بود، شهدای تازه به خاک سپردهای هم بودند که در غائله و کودتای ۱۸ و ۱۹دیماه منافقین و کودتاگران به شهادت رسیده بودند؛ همان قطعه۴۲ که مقابل این بارگاه قرار داشت و من برای زیارت آن به اینجا آمده بودم. در واقع آن جمعیتی که من لحظاتی قبل نماز ظهر و عصر را کنار آنها خوانده بودم، پدران، برادران، دوستان و نزدیکان همین شهدا بودند.
تکلیف ما مقابل شجره ملعونه اسرائیل
معتقدم ریشه قتل همه شهدای انقلاب اسلامی پیش و پس از انقلاب اسلامی را باید در شجره ملعونه اسرائیل جستوجو کرد و این تصادفی نیست که ما مردم در آخر تکبیرهایمان در ۴۷سال گذشته، بلندتر و محکمتر از دیگران خواهان مرگ این دشمن مشترک هستیم و قاطعتر و رساتر شعار «مرگ بر اسرائیل» را بر زبان جاری میکنیم. امریکا و اسرائیل جایگاه ویژهای در دشمنشناسی دقیق انقلاب اسلامی داشته و همواره دارند و این یکی از رازهای شگفت سترگ ماندن پرچم عزت این ملت تا کنون است. برخی خناسان در طول این ۴۷سال تلاش زیادی کردند تا مردم ما را دچار دشمنشناسی وارونه و افراد و جریانات و کشورهای دیگری را جایگزین این دو ابلیس عصر حاضر کنند؛ دو اهریمنی که در واقع یکی هستند و هر دو ریشه در شجره خبیثهای دارند که از ابتدای تاریخ تا اکنون قربانیان زیادی از شجره طیبه آدم گرفتهاند و همچنان میتازند، اما به برکت همین شهدا امید داریم تا به زودی مهر پایانی بر جولان شنیع و شوم آنها بزنیم. اینجا قطعه۴۲بهشت زهرای تهران است و نوحهخوان حتی یک آن از خواندن متوقف نمیشود. فروردین ۱۴۰۵ است و ما در مراسم چهلم شهدای جنگی تاریخی با متجاوزان اسرائیلی- امریکایی قرار داریم؛ شهدایی که به فرموده قرآن زندهاند و از پروردگارشان روزی میگیرند. آنها در جمع ما هستند و درک این حقیقت در روحیه این جمعیت قابل مشاهده است. سلام خدا بر شهیدان. سلام خدا بر آنها که این حماسه و شور را آفریدند. سلام خدا بر آنها که با تأسی از رهبر شهیدشان راه را گم نکردند و تا همیشه تاریخ بر تارک عالم خواهند درخشید.
نوحهخوانی با تمثال شهدا
نوحهخوان بیوقفه میخواند و دستهای از مردان و زنان از پیر و جوان و کودکان دختر و پسر، هر یک تمثال شهیدی را در دست گرفتهاند و زیر لب همنوایی میکنند. صحنه بینظیری است. صدای سنج و دمام قطع نمیشود. تصاویر شهدا مثل قطاری بیوقفه از مقابل چشم مراجعان پرتعداد قطعه۴۲ روی دست نزدیکانشان، هماهنگ با ندای نوحهخوان تکان میخورند. باورش سخت است: این چهرههای داخل قاب، این چشمهایی که لبخند میزنند و آنقدر زندهاند که گویی با تو حرف میزنند و هرکدام تو را مخاطب قرار دادهاند که پیامی بزرگ را انتقال بدهند. جسمشان درون این قبور آرمیده و روحشان با تو سخن میگوید. آری، صاحبان این تصاویر زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میگیرند. آوینی راست میگفت: «آنها حضور دارند و زمان ما را با خود میبرند». بر این بزم پرشور از این قطعه از زمین پایانی متصور نیست. اسرائیل این لحظات نزدیک به صبح دست و پا میزند تا با اف۳۵هایش جریان محتوم تاریخ را تغییر بدهد، اما این دست و پا زدنهای آخر او را سریعتر در منجلابی که ساخته فرو میبرد. شیطان خیال میکند از ما کشته میگیرد، اما نمیداند که زندهایم به این طرز کشته شدن و چه مکری بالاتر از این از سوی پروردگار عالم و چه معاملهای پرسودتر از این برای پرهیزکاران که شمع وجود خود را مقابل آن خورشید جهانتاب آب میکنند و اینگونه امت پیامبر خاتم و منتظران موعود و منجی عالم را بیتاب. بگذار کودتاگران و اذنابشان به کار خود مشغول باشند و در خیال خام خود به ریش ما بخندند. به قول سیدالشهدای انقلاب، ما راستقامتان همیشه تاریخ خواهیم ماند. رقص قاب عکس شهدا با نوای سنج و دمام و نغمه محزون نوحهخوان روی دستها برقرار است و جمعیت حاضر همچنان بیقرار.
فرزندان حقیقی ایران
تاریخ شهادتها روی قبور را که با چشم دنبال میکنی، همگی از خرداد ۱۴۰۴ آغاز میشوند و به دیماه میرسند و بعد از ۹ اسفند به فروردین پیوند میخورند. برای نابودی اسرائیل این پرونده باز است. تا اسرائیل هست، فتنه اشرار دست از سر ما برنمیدارد و جانفشانی این قوم سرسخت منتظر نیز ادامه دارد. این گلگونکفنان که اینگونه آرام در دل خاک آرمیدهاند و سینه زمین آنها را در خود فشرده است، فرزندان حقیقی ایران هستند. این چهرهها واقعیترین و حقیقیترین قصه این سرزمین را بیواسطه برای تو بازگو میکنند. برای وجدانهای آگاه و جانهای پاک، نیازی به قصهپردازیهای هنری با تکنیکهای سینمایی نیست. هنر در این ساحت فعلاً به معنای کامل کلمه نزد شیعیان اباعبدالله الحسین (ع) است و بس. هنرمند واقعی این شیربچههای لانچرنشین، این پدران و مادران نوزاد از دست داده و این تنهای سر به آسمان کشیدهای است که همه بشریت را حریف میطلبند و مخاطب قرار میدهند. همچنان در قطعه۴۲ بهشت زهرای تهران هستیم و گویی زمان گرد این قطعه از زمین میچرخد.
اینجا همه یک پیکرند
نوحهخوان میگوید: «شهید آوردهاند برای خاکسپاری» و تقاضا میکند مردم به سمت خودروها بروند و تابوتها را بر دوش بگیرند. یکی از تابوتها کوچک است و معلوم است کودکی پرپر شده را حمل میکند. ساعتی بعد، پیکر کمال خرازی را برای خاکسپاری تشییع میکنند؛ سیاستمدار معروفی که به وسیله جوخههای ترور رژیم صهیونی عاقبتبخیر شده است؛ رئیس شورای راهبردی روابط خارجی کشور. خاک ایران او را نیز در خود جای میدهد به نشانه اینکه در قطعه۴۲ همه برابرند. شهدا اینجا همه یک پیکرند؛ پیکری که برای نابودی اسرائیل لحظهشماری میکند.
از شهدای مظلوم ناوچه دنا هم در قطعه۴۲ بهشت زهرا هستند؛ ناوچهای که معاون ترامپ گفت: «برای تفریح آن را مورد اصابت قرار دادیم!» خدایا ما با چه خوکهایی در زمین به عدد ۸میلیارد نفر رسیدیم. خوش به حال رهبر شهیدمان که فرمود: «مثلی لایبایع مثله» و جان شریفش را برای چنان پرچمی مقابل این جانوران نثار کرد و خون تازهای به رگهای امت ریخت تا با بعثتی تاریخی کار را تمام کنند. خلاصه که اینجا ارتشی، سپاهی، سیاستمدار و مردم عادی جمعند و همه جانفدای وطن. وصیتنامههای این شهدا خواندن دارد. آنها راه را به ما نشان میدهند و به قول راوی فتح، راههای آسمان را بهتر از راههای زمین میشناسند. ناخواسته یاد جمله سخیف آن سلبریتی خلعلباس شده میافتم که با درج تصویری از کودکی زیرآوار به طعنه نوشته بود: «آیا ارزشش را داشت!» و به خاطر آوردم جمله یکی از شهدای جنگ اخیر را که نوشته بود: «خدا کند که بمیرم وطنفروش نباشم». این همه جان پاک نثار شد تا وطن بماند، هرچند ما معتقدیم هیچ چیز به اندازه شهید در عالم ماندگار نیست و دلیل این ماندگاری، ماندن بر سر آن عهد ازلی و ابدی با پروردگار عالم است؛ عهدی که پیام این قطعه از زمین را پیشقراول حادثههای عظیم پیش رو کرده است.