چقدر دلم میخواهد این روز و شبها کش بیایند، مثل واژه مردم و همینطور کنار هم بمانیم. در روزهایی که جنگ تمام میشوند. برای ساختن دوباره ایران. دلم میخواهد سراغ تکتک آدمهای این شهر سهرنگ دوستداشتنی بروم و زیر گوششان بگویم مردم! ما مبعوث شدهایم و باید کار را تمام کنیم جوان آنلاین: ساعت حوالی ۱۲ شب است. نگاهم روی پرچم توی دست زنی که پشت موتور نشسته میماند و ذهنم به روزهای خیلی دور پرت میشود. نیمه اول دهه ۷۰ شمسی. فرزند اول خانواده بودم و دبستان میرفتم. فرزند اول یک خانواده خیلی معمولی؛ هم از نظر اقتصادی هم مذهبی، هم سیاسی. من که از تقویم و مناسبتهایی که میآمدند و میرفتند خیلی سر در نمیآوردم، اما خوب یادم است یک شب بابا دستم را گرفت و باهم به مغازه پسرعمهام رفتیم و ریسه چراغهای توپی رنگووارنگش را امانت گرفتیم. بعد سر راه به یک مغازه لوازمتحریر سر زدیم و کلی پرچم سهگوش ایران و چند متر نخ نایلونی خریدیم و وقتی به خانه رسیدیم بابا یادم داد چطوری باید سر پرچمها را دور نوارها تا کنم و چسب بزنم. خودش هم رفت تا چراغها را جلوی در خانه جمعوجورمان توی آن کوچه چهارمتری بزند. چراغها اتصالی داشتند، اما بابا آنقدر نردبان را بالا و پایین کرد تا بالاخره روشن شدند. بعد سراغ پرچمها آمد. یک ردیف کوتاه ازشان برداشت و جلوی سردر خانه آویزان کرد و بقیهشان را هم برداشتیم و با نردبان رفتیم جلوی در مدرسه ما که چندتا کوچه پایینتر بود و پرچمها را توی ردیفهای زیگزاگی جلوی در مدرسه زدیم. وقتی ازش پرسیدم چرا این کارها را میکنیم گفت، چون دهه فجر نزدیک است و برای پیروزی انقلاب جشن میگیریم. یادم نمیآید کسی این کارها را از بابای من خواسته باشد. هر چی بود ذوق خودش بود. ذوق یک کارمند معمولی (با کلی قرضوقوله و سهتا بچه قدونیمقد) که به هیچ دمودستگاهی هم وصل نبود. از مدرسه که برگشتیم نور چراغهای رنگی افتاده بود تو پرچمهای سهرنگ و خیلی خوشگلشان کرده بود. خانهمان مثل نگین روی رکاب انگشتر میدرخشید. فردا صبح که به مدرسه رفته بودم با غرور از زیر ردیف پرچمها رد شده بودم و توی دلم کلی به بابا که حواسش به این چیزها بود افتخار کرده بودم. بماند که وقتی همکلاسیهایم شنیدند چقدر خوششان آمد و دلشان خواسته بود جای من باشند. یادم هست آن روزها توی کوچه و خیابانهای محلهمان زیاد از این چیزها میدیدیم. کاسبها و مردمی که جلوی مغازهها و خانههایشان پرچم میزدند.
شبیه این ماجرا تا چند سال بعد هم کموبیش ادامه داشت، اما از یکجایی به بعد ذوق بابا کمتر شد. یادم نیست چی شد که وقتی برادر و خواهرم به همان سن و سال من رسیدند بابا دیگر پرچم نگرفت و برایشان از آن خاطرههای سهرنگ نساخت. فقط بابا نبود، انگار کمکم همه ساکتتر شدند و چیزی درباره احساسهای مشترکشان نگفتند. نمیدانم چه اتفاقی افتاد که آدمهای معمولی شهر از رسمیت افتادند و همه یا مجبور بودند خیلی مذهبی باشند یا خیلی غیرمذهبی؛ خیلی سیاسی یا خیلی غیرسیاسی؛ خیلی طرفدار نظام یا از اساس مخالف انقلاب... آدمهای معمولی بودند، نفس میکشیدند، زیست میکردند، اما توی اکثر محاسبهها به چشم نمیآمدند. فقط یک نفر بود که هنوز عبارت مردم ورد زبانش بود. مردم با همه بالا و پایینهایشان. یکجوری این کلمه را ادا میکرد که خیلی وسیع بود و بیشتر آدمها تویش جا میشدند.
من هم کمکم بزرگ شدم. با آدمهای مختلفی نشستوبرخاست کردم و دست آخر سر و شکلم مذهبیتر شد، مثل دوروبریهایم، اما همیشه دلم برای آدمهای زندگی گذشتهام تنگ میشد. من با آن آدمهای معمولی زندگی کرده بودم و میدانستم چقدر زندگی کردن بلدند. توی راهپیماییها، تجمعات و خیلی جاهای دیگر چشمم مدام دنبالشان میگشت و هر جا پیدایشان میکردم از دیدنشان ذوق میکردم. خدا میداند توی این سالهایی که درس میخواندم و چیز یاد میگرفتم چقدر بهشان فکر کرده بودم؛ به اینکه آنچه میآموزم چقدر به دردشان میخورد و احوال روزگارشان را بهتر میکند. از ماشین شخصی گریزان بودم و توی اتوبوس و مترو و تاکسی کنارشان نشسته بودم تا بیشتر فهمشان کنم. اما فاصله همچنان برقرار بود. فاصلهای که دشمن پیدایش کرده بود و محل کار دائمیاش شده بود و هر کاری میکرد که عریضوطویلترش بکند و ما هم با اینکه نمیخواستیم، کمکم باورمان شد که این فاصله پر کردنی نیست. ولی وسط ناامیدیهای ما همچنان یک نفر تأکید میکرد: مردم شما کوهید پس محکم بمانید، هر آنچه پیش آمد کنار هم بمانید... بهمان گفته بود دهه فجر که میشود بر سر در خانههایتان پرچم ایران بزنید و خاطره انقلاب را گرامی بدارید و ما جرئت نکرده بودیم. فکر کرده بودیم خیلی کم هستیم و جواب نمیدهد. توی این سالهایی که گذشت بارها و بارها خاطره سهرنگ نورانی بچگیام را با حسرت مرور کرده بودم و دلم خواسته بود برای بچههایم از این خاطرهها بسازم و نمیدانم یا ترسیده بودم یا همت نکرده بودم. معلوم نیست احوال چند نفر دیگر هم توی این شهر شبیه من بود و همه باهم داشتیم توی سر آرزوهایمان میزدیم.
از وسط خاطرههایم به خیابان برمیگردم. بهار شده، اما هوا هنوز سوز دارد. زنی که پشت موتور نشسته چادری نیست، روسریاش را هم لبنانی نبسته، خیلی عادی یک شال انداخته روی سرش و پرچم ایران را محکم بالا نگه داشته. شکلوشمایل همسرش هم همین است. احتمالاً اگر توی روزهای عادی میدیدمشان حتی یک درصد احتمال نمیدادم ربط خاصی به سرنوشت این مملکت داشته باشند. به چراغ قرمز میرسیم. زنها و مردها و بچههایی که دو طرف خیابان ایستادهاند به هم وصل میشوند. همهجور آدمی تویشان پیدا میشود. از چادری و مانتویی خوشحجاب گرفته تا کمحجاب و حتی بیحجاب. از مردهای کلاسیک مذهبی تا مردهای جین و هودیپوش و ششتیغکرده. از پابهسنگذاشتهها تا به قول غربیها تینایجرهای امروزی و حتی بچهدبستانیها. شعار میدهند و جواب میدهیم. پرچمها را مثل یک علامت و نشانه بالاتر میبرند. بعد به هم مشت گره کرده و علامت پیروزی نشان میدهند. چند ثانیه قبل از اینکه چراغ سبز بشود دوباره از هم جدا میشوند و میروند دو طرف خیابان و باز پرچمها را تکان میدهند و شعار میدهند. توی سیچهل روز گذشته بارها و بارها این صحنه را دیدهایم. بدون اینکه کسی بهشان گفته باشد انگار مأموریتی دارند. مأموریتی که قانون را دور نمیزند. آن طرف چراغ توی میدان کسی دارد سخنرانی میکند و آنهایی که گوش میدهند تکبیر میگویند. صدای سرودهای حماسی که محور همهشان ایران است مثل هوا توی گوش خیابان میپیچد. پسرهایم توی ماشین سر اینکه کدامشان پرچم را دست بگیرد سر و کله میزنند. توی خیابان فرعی که میپیچیم توی پیادهرو مردم روی صندلیهای رستوران نشستهاند. مردی که باید حوالی ۴۰سالگی باشد بالای سر میزی که اهل و عیالش منتظر سفارش غذایشان هستند با دو تا پرچم بزرگ ایستاده. دخترها و پسرش با چشمهایی که برق میزنند سرشان را بالا گرفتهاند و نگاهش میکنند. کمی بعدتر جلوی مسجد ایستگاه فرهنگی و چایخانه صلواتی زدهاند. نوشته بالای سر غرفهها را میخوانم. مشاوره، خدمات پزشکی، غرفه کودک، خطاطی و کارهای هنری... بقیهشان از دست چشمم در میروند. زیر پل بازهم دو طرف خیابان آدم ایستاده، با یک دست پرچم را تکان میدهند و دست دیگرشان چیزهایی به آدمها و ماشینهای عبوری میدهد. عکسهای رهبر شهیدمان که بهشان چسب زدهاند و آماده نصب روی شیشه ماشینها هستند. بادکنک برای بچهها، آویز برای آینه ماشین با طرح ایرانِ سبز و سفید و قرمز... نیروهای ایست بازرسی هم همان حوالی کارشان را میکنند. حال خوبشان، از همراهی مردم از نگاهها و چهرههای آرامشان پیداست. بدون اینکه کسی تعیین تکلیف کرده باشد، هر کسی هر چیزی دارد و هر کاری که بلد است را وسط میدان آورده، این کارهای به ظاهر کوچک ساده دارد پیچیدهترین معادلات دنیا را به هم میریزد. ما، همین مردم معمولی داریم سرنوشتمان را رقم میزنیم.
به صندلی ماشین تکیه میدهم و با خودم فکر میکنم چقدر اتفاقهای این روزها عجیب است. با این همه داغی که توی دلمان نشسته، با وجود مشکلات اقتصادی که از جایشان تکان نخوردهاند، با سوز زخمی که از جنگ خوردهایم، با وجود تفاوتهای ظاهریمان چقدر محکم و یکدست کنار هم ایستادهایم. ما که حوصله نداشتیم یک پرچم کوچک پشت پنجره آلونکمان نصب کنیم حالا بیستوچهار ساعته با پرچمهایی که توی دست باد رقصانند، توی کوچه و خیابان تاب میخوریم و با افتخار نام کشورمان را بر زبان میآوریم و دنیا را تکان میدهیم. اگر حتی همین دو ماه پیش کسی این چیزها را برایمان تعریف میکرد فکر میکردیم رؤیا میبافد. همین فکرها را کرده بودیم که آن روزی که آن یک نفر گفته بود «اگر چنانچه حادثهای برای این کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد، برای مقابله با حوادث و کار را مردم تمام خواهند کرد» منظورش را نفهمیده بودیم.
*نویسنده پژوهشگر حوزه زنان