جوان آنلاین: یکی از نهادهایی که حتی در روزهای جنگ تمام قد در کنار مردم ایستاده و به مجروحان امدادرسانی می کند، نیروهای فوریت های پزشکی سازمان اورژانس کشور هستند که شبانهروزی در کنار سایر نیروهای امدادی در حال انتقال مجروحان به بیمارستان ها هستند و در کنار آن به ماموریت های روزانه خود نیز رسیدگی می کنند.
محمد مسعودیان - یکی از کارشناسان اورژانس استان تهران است که در حملات اخیر آمریکایی - صهیونی به کشورمان همه روزه در حال کمک به آسیب دیدگان و مجروحان جنگی بوده است. او در گفتگو با ایسنا میگوید: من از همان روزهای اول جنگ به عنوان ارزیاب سازمان اورژانس در حال خدمت رسانی هستم تا مطمئن شوم خدمات اورژانسی به افراد نیازمند فورا ارائه می شود.
وی می افزاید که در این روزها به ماموریت های بسیاری اعزام شده و شاهد صحنه های بسیار دلخراشی بوده است اما یکی از ماموریت هایی که هیچگاه از ذهنش پاک نمی شود، اتفاقاتی است که وقتی در حال رفتن به یک ماموریت بوده، رخ داده است.
این کارشناس اورژانس درباره جزئیات این اتفاق ادامه می دهد: در روزهای اولیه جنگ بود که من در حال اعزام به ماموریت بودم که به یک دفعه یک حمله هوایی نزدیک خودروی من در خیابانی که از آن در حال تردد بودم، انجام شد.
مسعودیان می گوید: در یک لحظه همه جا تاریک و پر از دود شد. هوا روشن بود اما چشم چشم را نمی دید و شعله های آتش زبانه می کشید. من آن لحظه در ماشین بودم و از شدت این انفجار چندثانیه ای در حالت شوک بودم و خودروام نیز کمی آسیب دید.
وی می افزاید: بعد از اینکه کمی از شدت گردوخاک کم شد از خودرو پیاده شدم تا شاید بتوانم به کسی کمک کنم و در همان لحظه صحنه های وحشتناکی دیدم که هیچگاه از خاطرم پاک نمیشود. وقتی از خودرو پیاده شدم انگار در صحنه کربلا بودم؛ در هر گوشه ای از خیابان یک نفر مجروح یا شهید افتاده بود؛ از کودکان ۷ - ۸ ساله گرفته تا زنان و مردان میانسال و واقعا دیدن هموطنانم در این لحظات بسیار برای من سخت بود.
این کارشناس اورژانس که در آن لحظه تنها بوده، ادامه می دهد: از آنجایی که من دست تنها بودم و هنوز نیروهای امدادی نرسیده بودند؛ می توانستم فقط به تعداد محدودی کمک کنم و از آنجایی که خودم پدر هستم و کودکان در این شرایط بسیار آسیب پذیرترند اول سراغ کودکان رفتم.
مسعودیان می گوید: در گوشه ای از خیابان یک دختربچه حدودا ۸ ساله افتاده بود؛ اول سراغ او رفتم و می خواستم بغلش کنم تا با ماشین خودم به بیمارستان برسانم که متوجه شدم دیگر دیر شده و متاسفانه او جان شیرینش را از دست داده است. از آنجایی که نجات دادن افراد زنده برایم خیلی مهم تر بود مجبور شدم کودک را همان جا رها کنم، اما هیچوقت یادم نمی رود که چگونه مجبور شدم تن بی جان او را همان گوشه خیابان رها کنم تا به دیگران کمک کنم و آن صحنه قطعا جزو بدترین خاطرات من از زمانی است که این لباس اورژانس را به تن کرده ام.
وی می افزاید: سعی کردم بدون معطلی بیشتر سراغ پسربچه ای دیگری بروم که روی زمین افتاده بود و خونریزی شدیدی داشت. وقتی قصد داشتم او را بلند کردم گریه کرد و گفت که او را بدون مادرش نبرم که البته شجاعت این پسر نیز واقعا ستودنی بود. فورا به سراغ مادرش رفتم و توانستم مادر و پسربچه را سوار خودروی خود کنم و به بیمارستان شهرری برسانم.
این کارشناس اورژانس استان تهران ادامه می دهد: بلافاصله بعد از رساندن آنها به بیمارستان دوباره به محل حادثه بازگشتم و دیدم خداروشکر نیروهای امدادی رسیده اند و در حال انتقال مجروحان هستند که باز هم ایستادم و به آنها کمک کردم تا اینکه انفجار دیگری صورت گرفت و من نیز زخمی و بیهوش روی زمین افتادم.
مسعودیان می گوید: فشاری که آن لحظه به من وارد شد واقعا سنگین بود و امیدوارم هرچه زودتر این همه رنج و زخمی که بر تن هموطنان و کشورمان وارد می شود؛ تمام شود.
او می گوید: من به همراه تمام پرسنل اورژانس بعد از جنگ به خاطر دیدن صحنه های بسیار بد دیگر به زندگی عادی باز نمی گردیم؛ زیرا ما با چشم خود دیدیم افراد غیرنظامی بسیاری در این حملات آسیب دیدند اما با این حال تا پای جان در کنار مردم می مانیم.