«بیلبورد» نخستین فیلم بلند سعید دشتی، تلاشی است برای ورود به یکی از حساسترین و در عین حال مغفولماندهترین حوزههای دنیای معاصر ایران: فرهنگ شهرت جوان آنلاین: «بیلبورد» نخستین فیلم بلند سعید دشتی، تلاشی است برای ورود به یکی از حساسترین و در عین حال مغفولماندهترین حوزههای دنیای معاصر ایران: فرهنگ شهرت. فیلم نه صرفاً درباره یک بازیگر مشهور، بلکه درباره خود سینما به عنوان بستر این شهرت است؛ نوعی سلفی که دوربین را به سمت درون این مدیوم میچرخاند و با زوم روی یک کاراکتر، نسبت میان شهرت، زندگی حرفهای و حیات شخصی هنرمند را به چالش میکشد.
قصه حول محور آناهیتا، بازیگر شناختهشده سینما شکل میگیرد؛ زنی که از همسرش شاهین جدا شده و بر سر حضانت دختر دبستانیشان (برکه) در کشمکش هستند. گره ابتدایی فیلم با گروگانگیری برکه در همان دقایق آغازین شکل میگیرد؛ انتخابی که نشان میدهد فیلمساز قصد اتلاف وقت ندارد و میخواهد مخاطب را مستقیم به دل بحران پرتاب کند. با این حال، همین شتاب در ورود به بحران، به یکی از پاشنههای آشیل فیلم تبدیل میشود.
در سکانس افتتاح میبینیم که آناهیتا شخصیتی متکبر، حساس و خودخواه است و بعداً درمییابیم که از گذشته تاکنون، پیشرفت حرفهایاش اولویت مطلق زندگی او بوده، اما مشکل اصلی در شخصیتپردازی آناهیتا، فقدان یک لایه عمیق و باورپذیر از مادرانگی است. ما از این زن، مادر پراحساس و درگیر با عاطفهای عمیق نمیبینیم و همین خلأ باعث میشود تلاشهای بعدی او برای نجات دخترش یا باورپذیر نباشد یا دستکم برای مخاطب «حق» به نظر نرسد. نتیجه این است که مخاطب در بسیاری از بزنگاهها، به جای همذاتپنداری، در موضع تردید باقی میماند و گرفتاریهای کاراکتر را نه تراژیک، بلکه بیرون زده از قصه فهم کند.
از منظر فرمی، «بیلبورد» میکوشد ریتم هیجانی و شوکآور خود را در طول روایت حفظ کند و تا حدی هم در این مسیر موفق است، اما ضعف در تدوین، ضربهای جدی به انسجام فیلم وارد کرده و حاصل کار، اثری نسبتاً شلخته است که در برخی لحظات تمرکز مخاطب را از دست میدهد. این شلختگی تنها به ریتم محدود نمیشود، بلکه در جزئیات روایی و منطقی نیز نمود پیدا میکند. برای مثال، در سکانسی که آناهیتا خودروی خود را با یک خودروی دیگر تعویض میکند، پس از آن صدایی از طریق هندزفری از او میخواهد تماس را قطع کند و گوشی را به خیابان بیندازد. آناهیتا گوشی را پرت میکند، اما در فاصله تا ارتباط بعدی، هندزفری و صدای پشت آن همچنان فعال باقی میماند؛ پرسشی ساده، اما مهم بیپاسخ میماند: این ارتباط از چه طریقی برقرار است؟
اشتباهات دیالوگی نیز کمتأثیر نیستند. جملهای که آناهیتا برای دفاع از حرفه بازیگری به ماهان میگوید: «من انتخاب نمیشم، انتخابم میکنن»، اگر دقیق شنیده شده باشد، در واقع دو عبارت هممعنا را کنار هم قرار میدهد و بیش از آنکه عمق بدهد، نشان از سهلانگاری در پرداخت کلام دارد، آن هم در فیلمی که درباره تصویر، انتخاب و دیدهشدن است.
پایانبندی فیلم نیز عجولانه و رهاشده به نظر میرسد، گویی تمرکز نویسنده و کارگردان بهطور کامل بر مسیر انتقام معطوف بوده و لحظه جمعبندی، ناگهان به حال خود واگذار شده است. از آنجا که رابطه عمیق مادر و فرزند در ابتدای فیلم بهدرستی بنا نشده، پایانبندی نیز بیش از آنکه ضربه احساسی بزند، به تفسیر و برداشت شخصی مخاطب سپرده میشود.
با وجود همه این ضعفها، «بیلبورد» به موضوعی ضروری و قابلتوجه ورود کرده است. فرهنگ شهرت، پدیدهای است که از دل مدرنیته سر برآورده و در دوران پسامدرن، بهویژه در قالب شهرت منفی، ابعادی فراگیر و گاه بیمارگونه یافته است. تأکید فیلم بر این نوع از شهرت، نقطه قوت اصلی آن است؛ تلاشی برای نشان دادن بهایی که دیدهشدن، حتی به بدترین شکل، میتواند از فرد بگیرد.
نسبت بین شهرت منفی و انسان ایرانی و چالشهای اخلاقی بر سر آن حتماً دستخوش مباحث پیچیده و وسیع میشود و این فیلم اگرچه ضعیف، اما میتواند ورود خوبی باشد برای صحبت از آن در حوزه عمومی.