حال چه اتفاقی میافتد؟ این وضعیت آرام آرام یک فضای ذهنی غبارآلود را به مخاطب القا میکند، گویی جهان چیزی جز حضور آن سوژه نیست. این موضوع را درباره هر سوژهای میتوان تعمیم داد. معلوم است که این الگوریتم نه مبتنی بر هوشمندی و شناخت عمیق از نیازهای یک کاربر که بر پایه هیجانها و تکانههای رفتاری است جوان آنلاین: الگوی الگوریتمی اکسپلور اینستاگرام به گونهای طراحی شده است که در نهایت به وهمآلودشدن و کوچکشدن میدان دید مخاطب منجر میشود. به عنوان نمونه اگر کاربر اینستاگرام چند ریلز و فیلم درباره یک سوژه- ایکس- تماشا کند، هوش مصنوعی به کار رفته در اینستاگرام این سوژه را به عنوان دایره علاقهمندی کاربر تشخیص میدهد و در ادامه اکسپلور کاربر پر از همان سوژه- ایکس- میشود.
حال چه اتفاقی میافتد؟ این وضعیت آرام آرام یک فضای ذهنی غبارآلود را به مخاطب القا میکند، گویی جهان چیزی جز حضور آن سوژه نیست. این موضوع را درباره هر سوژهای میتوان تعمیم داد. معلوم است که این الگوریتم نه مبتنی بر هوشمندی و شناخت عمیق از نیازهای یک کاربر که بر پایه هیجانها و تکانههای رفتاری است. ما برای زندگی نیاز داریم که همزمان با لنز یا چشم واید- باز- به چشماندازها نگاه و هم از لنز یا چشم زوم- نمای بسته- استفاده کنیم، مدام به سوژه نزدیک شویم و از آن فاصله بگیریم تا متوجه نسبتها و وزن واقعی آن باشیم، اما هوش مصنوعی به کار رفته در موتور جستوجوی اینستاگرام به تدریج فرد را گرفتار یک دید محدود میکند و مصائب دقیقاً از چنین جایی آغاز میشود. اشکال کار کجاست؟ شکلگیری یک ابر یا مه غلیظ مغزی، فرد را دچار وهم میکند.
وقتی کاربر مرعوب تصاویر میشود
در جریان اعتراضهای اخیر که از دو هفته گذشته آغاز شده است، همچنان که انتظار میرفت به موازات اتفاقاتی که در کف بازار، خیابان و معابر میافتاد، انعکاس این رویداد به صورت واقعیت مجازی به شبکههای اجتماعی کشیده میشد، اما در این میان الگوی به کار رفته در پلتفرم اینستاگرام که کاربر و هوادار قابل توجهی در ایران دارد نوعی «ابر ذهنی» یا «مه شناختی» را برای کاربران پدید آورد.
الگوی اکسپلور به گونهای طراحی شده که به سرعت تشخیص میدهد علاقهمندی مخاطب یا کاربر چیست و به سرعت گزینههای دیگر را از جلوی چشم کاربر محو میکند، در صورتی که رشد ذهنی ما زمانی اتفاق میافتد که ما در معرض شواهد و نشانههایی قرار بگیریم که مفروضات و گزینههای مدنظر ما را زیر سؤال ببرد.
حال در نظر بگیرید که اکسپلور یک کاربر با دنبال کردن چند ریلز از اعتراضات به سرعت حاوی فیلمها، متنها و تصاویر اعتراضی میشود.
توجه کنید وقتی این تصاویر به عنوان ایران، تهران، اصفهان، همدان، مشهد، ایلام یا شیراز چشم و گوش مخاطب را پر میکند نوعی وهم را پدید میآورد. این وهم از آنجا ناشی میشود که چشم کاربر با اسکرول کردن مداوم این ریلزها در نوعی دالان به تله میافتد.
مساحت ایران با شهرهایش چقدر است؟ بازه زمانی اعتراضات چقدر بوده است؟ آن دالان وهمی که با اسکرول کردن ریلزها پدید میآید کاربر را در شرایطی قرار میدهد که او دیگر نمیتواند با چشم یا لنز واید به این گستره نگاه کند، بنابراین مرعوب آن میشود و وزن و اعتباری به آن میدهد که منطبق با واقعیت نیست.
امروز در تمام دنیا حاکمیتها روی کارکرد شبکههای اجتماعی حساس شدهاند. چرا؟ به خاطر اینکه شبکههای اجتماعی به ویژه وقتی پای مصالح ملی در میان باشد، میتوانند با پدید آوردن دالانهای وهم آلود نه تنها عوامل شکلگیری بحران یا چالش پیش آمده را شفاف و مهار نکنند بلکه بر ابعاد و عمق آن بیفزایند.
چند سال پیش بود که نمایندگان مجلس امریکا روی پلتفرم چینی تیک تاک دست گذاشته بودند و آن را علیه منافع ملی امریکا و مروج نوعی خشونت و رفتارهای پرخطر میدانستند.
نماینده تیکتاک در امریکا به مجلس امریکا فراخوانده شده بود که پاسخگوی سؤالات سناتورها باشد. چرا یک پلتفرم تا این حد اهمیت دارد؟ اهمیت یک پلتفرم که نام شبکه اجتماعی را یدک میکشد، در آنجاست که الگوریتمهای جستوجو در آن به شکل خزنده و خاموشی میتوانند دستگاه ارزیابی و پردازش داده و اطلاعات را در ذهن کاربر و به شکل گستردهتر در گروههای مختلف اجتماعی تحت تأثیر قرار دهند. در واقع بدون اینکه کاربر متوجه باشد او را به نتیجهای بکشانند که در محتویات اکسپلور بارگذاری شده است.
در اینجا به یک معنا شاهد پدیده عجیبی هستیم. مخاطب یا کاربر رؤیا/کابوسی را میبافد که گرههای آن با اسکرول کردن مداوم ریلزها کنار هم مینشیند تا در نهایت به آن بافت نهایی در ذهن او بدل شود.
به عنوان مثال کاسبان یک پاساژ یا مجتمع تجاری در یک بازه زمانی مشخص- مثلاً یک ساعته- جلوی آن مجتمع جمع شده و اعتراض خود را به وضعیت افزایش لحظهای قیمتها اعلام کردهاند.
وقتی تصاویر این کنش اجتماعی به خوراک و محتوایی در اکسپلور اینستاگرام تبدیل میشود دیگر یک رفتار یا کنش اجتماعی نیست، بلکه مطابق الگوهای این شبکه اجتماعی و آجری از بنای آن است، مثل این است که آن آدمها خواه یا ناخواه به بازیگران موتور جستوجوی یک شبکه اجتماعی بدل میشوند، در حالی که در واقعیت آن آدمها اکنون در مغازه یا خانههای خود حضور دارند.
آن حرکت اعتراضی تمام شده- آن اعتراض زمان مشخصی داشته است-، اما نحوه انعکاس و بازنمایی آن در شبکه اجتماعی به گونهای است که انگار آن کاسبان یا معترضان در آن حرکت خود فریز و ثابت شدهاند.
آن ساعت یا زمان مشخص به همه ساعتها و زمانها تعمیم داده میشود، دقیقاً مثل فیلم یک بازیگر که شما حرکت او را در فیلم میبینید، در حالی که خود بازیگر در واقعیت زندگی خود در صحنههایی است که اصلاً مطابق صحنههای فیلم نیست، او در حال استراحت است یا قدم میزند یا غذا میخورد، اما در صحنه فیلمی که از او تماشا میکنید، بازیگر دارد فریاد میکشد و شما آن بازیگر را با آن فریاد به یاد میآورید.
ذهنهای ثانیهای، ذهنهای بیحوصله
این یک واقعیت است که امروز زمانهای زیادی از ما صرف مواجهه با محتواهای کمعمق و سطحی در شبکههای اجتماعی میشود.
ما برای اینکه از موضوعی سردربیاوریم، حوصله نداریم ۶۰۰ -۵۰۰ صفحه متن بخوانیم، چون وقتی میتوان در یک دقیقه یا حتی کمتر در چند ثانیه به «واقعیت/ حقیقت» پی برد چرا باید وقت خود را تلف کنیم؟
این وهم گستردهای است که در سالهای اخیر همزمان با اوجگیری نفوذ شبکههای اجتماعی دامنگیر ما شده است.
ریلزها، فیلمها و متنهای کوتاه شبکههای اجتماعی، ذهن ما را به نوعی تنبلی در ارزیابی و بیحوصلگی در تمرکز معتاد کرده است.
ذهنهای ما ثانیهای و دقیقهای شده و وقتی مثلاً میخواهیم به اعتراضات فکر کنیم و نسبت به آن واکنش نشان دهیم، ابزار ما برای فهم و ارزیابی اعتراضات همین ذهن ۳۰ ثانیهای است.
این نکتهای است که فعالان حوزه اجتماعی، روانشناسها و کارشناسان ارتباطات به درستی در این سالها بر آن تصریح کرده و هشدار دادهاند بشر وارد عصر «فستفود خبری» شده و فستفود خبری همان مضراتی را با خود به همراه دارد و روان آدمها را تحت تأثیر قرار میدهد که فستفودهای رایج و مضرات گسترده آن برای تن، همچنان که فستفودهای رایج نوعی سیری کاذب پدید میآورند، در حالی که گرسنگی سلولی و سوء تغذیه همچنان سر جای خود قرار دارد. در فستفود خبری نیز نوعی اشباع شدگی اطلاعاتی و دادهای پدید میآید، فرد گمان میکند متوجه شده است و این ارزیابی را دارد که به همه ابعاد یک رویداد مثلاً اعتراضهای اجتماعی مسلط است، اما آنچه در عمل شکل گرفته نوعی آلودگی وهمی و هیجانی است و کاربر هزاران فرسخ با آگاهی فاصله دارد.
ذهن در محاصره سوگیریهای شناختی
ابزار ما برای ارزیابی و کنشگیری اجتماعی چیست؟ به نظر میرسد این پرسش مهمی است که ما با چه ابزاری به رویدادهای اجتماعی نزدیک میشویم.
ما برای اینکه بتوانیم درباره یک پدیده اجتماعی- مثلاً اعتراضات- ارزیابی درستی داشته باشیم، نیاز داریم که اول از همه با ذهنی باز، گشوده، منعطف و آرام به آن رویداد نگاه کنیم.
ارزیابی درست اول از همه به دیدن درست و همهجانبه نیاز دارد، اما ذهن مشوش، ذهن سراسیمه، ذهن بسته، ذهن سخت، ذهن بیقرار؛ ذهنی که به محاصره انواع «سوگیریهای شناختی» درآمده است، نمیتواند ابزار و اهرم درستی برای کنشگری اجتماعی باشد، چون سوژه یا کنشگری اجتماعی را هم به رنگ تشویش، سراسیمگی، بیقراری و سوگیریهای شناختی درمیآورد.
در چنین فضایی یک کنشگر اجتماعی نیاز دارد که با خود خلوت و تأمل کند که ابعاد حرکت او چیست و چطور حرکت او میتواند مورد سوءاستفاده قرار گیرد، با این حال ذهن هیجان زده چطور میتواند به چنین پیشنیازی برسد؟
معترض میتواند ابعاد و تأثیرات حرکت خود را پیشبینی کند، اما این اتفاق زمانی ممکن میشود که افراد در نظامهای اجتماعی بزرگ شده باشند که اولاً آن نظامهای اجتماعی پیشتر بستری برای اعتراض فراهم آورده باشند و ثانیاً افراد در آن نظامهای اجتماعی آموزش دیده باشند، وگرنه وقتی فضای اعتراضی پیش میآید، در دام هیجان گرفتار خواهند شد.
این دام هیجانی در ادامه ابزارها و اهرمهای خود را پیدا میکند که برجستهترین آنها رسانههایی است که با منافع ملی ایران در تضاد هستند.
وقتی به الگوهای به کار رفته در رسانههای خارجی مثل ایراناینترنشنال نگاه میکنیم، میبینیم که رویداد یا رخدادهای اعتراضی را از فیلتر تشویش، سراسیمگی و بیقراری عبور میدهد، طوری که وقتی مخاطب عام چند دقیقه در معرض نوع خبردهی این شبکه قرار میگیرد، دچار سراسیمگی روانی و تشویش میشود، مخاطب گمان میکند همه چیز از دست رفته و چیزی نمانده است، چون قاب رسانه چیزی جز شعلههای آتش و زبانههای ویرانی نشان نمیدهد.
این یک دام گسترده هیجانی است که در قاب تلویزیون مینشیند تا ذهن آنها را تسخیر کند، چون اساساً این شبکه با این هدف طراحی شده است که امنیت روانی را از مخاطب خود بگیرد یا الگوی موتور جستوجوی اینستاگرام که محتوای صفحه جلوی چشم کاربر را به همان رنگی درمی آورد که کاربر در حوزه علاقهمندی خود دنبال میکند، به عنوان نمونه اگر کاربر معتاد تصاویر خشن است، الگوریتم موجود در اینستاگرام او را با همان تصاویر تغذیه میکند و این همان اشکال بزرگی است که در کارکرد چنین شبکههایی وجود دارد، چون اکسپلور طوری طراحی نشده که دایره علاقهمندی کاربر را زیر سؤال ببرد یا آن را نقد کند.
پای لنگ آموزش در مدیریت هیجانها
حال توجه کنید که موضوع بسیار مهم و تعیینکنندهای به نام امنیت ملی یک کشور به عنوان خوراک یا محتوا در چنین بستری قرار گیرد. حدس اینکه نوع بازنمایی رویدادها تا چه اندازه میتواند آسیبزننده و کشنده باشد، چندان دشوار نیست. در چنین فضایی کسانی قرار است با مشاهده تصاویر، ریلزها و فیلمهایی در شبکههای اجتماعی درباره حال و آینده خود تصمیم بگیرند که نظام تصمیمگیری آنها پیشتر در چنین الگویی تخریب شده است، البته نمیتوان از نظر دور داشت که بخشی از وابستگی بیش از حد ما به ویژه نسلهای جوانتر به شبکههای اجتماعی نظیر توییتر، اینستاگرام، تلگرام و نظایر آن به خاطر این است که متأسفانه در سالهای اخیر رسانههای داخلی به ویژه رسانه ملی نتوانستند مرجعیت همراهی و هدایت افکار عمومی به ویژه نسل جوان- دهههای ۷۰ و ۸۰- را به دست آورند.
در فقدان زبان، ادبیات و جهان بینی مشترک میان رسانههای رسمی و نسلهای جدید، رسانهها و پلتفرمهایی عهده دار چنین کارکردی شدند که در نهایت به منافع و اهداف خود چشم دوختهاند و به ویژه در بزنگاهها و مراحل حساس با هیجانی کردن فضا میخواهند ماهی خود را از آب گل آلود صید کنند. نکته دیگر در این باره این است که کفه احترام به حرفهایگری و تخصص در جامعه ایران، کفه پایینی است.
فرهنگ عمومی ایران معمولاً این ضعف برجسته را در خود دارد که خود را بینیاز از جستوجو، کنکاش و مطالعه میبیند، اغلب ما تحت تأثیر این ویژگی هستیم، بنابراین میبینیم که بسیاری از افراد با اینکه مثلاً تخصص و بینشی درباره مطالعات اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی ندارند، اما به راحتی درباره این حوزهها سخن میگویند.
چرا اعتراضات در ایران به سرعت میتواند به سمت تخریب کشیده شود؟ به خاطر اینکه محلی حرفهای و تخصصی برای تخلیه آن اعتراضها وجود ندارد.
اگر در جامعه ایران، احزاب و حریانهای سیاسی قدرتمندی حضور داشتند مطالبات از طریق احزاب و جریانهای سیاسی کانالیزه میشد. درست مثل این است که شما از قبل بستری برای هدایت بارشها فراهم کردهاید، بنابراین نه تنها ابنیه و اماکن و ساخت و سازهای شهر از تخریب مصون میماند بلکه از برکت آن بارشها سود میبرد.
اعتراضها میتواند حاوی دقیقترین دادهها از دل بافت اجتماعی باشد و به سیاستمداران و برنامهریزان در اصلاح رفتار و کارکردهای خود کمک کند به شرط اینکه جامعه ما به تخصص و حرفهایگری احترام بگذارد.
به عنوان نمونه و در عرصه خبر از حدود یک دههواندی پیش به این طرف پدیده شهروند- تصویربردار شکل گرفت و آدمهای زیادی به این باور رسیدند که بدون داشتن هیچ گونه آموزش تخصصی میتوانند خبرنگار، راوی، عکاس و مخابرهکننده باشند.
در آغاز آدمها تصاویر زندگی خود را در شبکههای اجتماعی بارگذاری کردند و آن را به عنوان خبر به اطلاع دوستان و آشنایان رساندند، اما کار در اینجا متوقف نشد. داشتن صفحه شخصی در شبکههای اجتماعی نوعی حس تولیدکنندگی را به مخاطب القا میکرد؛ حس خبرگزاری یک نفره، حس اینکه فرد میتواند مصدر و محل خبر باشد، بنابراین وسوسه لایو رفتن در جامعه ما و در میان اقشار مختلف ایجاد میشد؛ وسوسه پوشش دادن یک رویداد.
از طرفی هر اندازه که اهمیت یک رویداد اجتماعی بالاتر میرود، فرد بیشتر دچار این هیجان میشود که در مرکز یا کانون مخابره یک رویداد و کارگردانی تصاویر آن قرار گرفته است: این من هستم که این خبر را مخابره میکنم. اینکه امروز بخشی از جامعه ما درگیر این هیجان شده است که میتواند مخابرهکننده تصاویر حساسترین رویدادهای اجتماعی به رسانههای خارج از کشور باشد از این زاویه قابل درک است.
اول اینکه ما همچنان در مرجعیت خبری داخلی دچار ضعف هستیم و تمرکز رسانههای رسمی روی اغتشاشگران است و نه معترضان، بنابراین با معترضان نمیتوانند همدلی و همراهی کنند و خواستهای آنها را پوشش دهند و دوم اینکه فرهنگ عمومی رایج در جامعه ما به گونهای است که پندار کارشناسی درباره همه چیز را دارد و در این موضوع تأمل نمیکند که عرصه خبر تا چه اندازه عرصه ظریف و حساسی است و چه مسئولیت سنگینی بر دوش کسانی قرار دارد که میخواهند رویدادها را به گونهای منعکس کنند که در نهایت به نفع منافع ملی باشد.
ختم کلام اینکه ما همچنان در جامعه خود نقش آموزش را نادیده گرفتهایم. اگر نسلهای جوان ما در نظام آموزشیای تحصیل کرده بودند که به آنها یاد میداد چطور هیجانهای خود را مدیریت کنند، چطور در فضای هیجانی بتوانند رفتارهای خود را مدیریت کنند، اگر نظام آموزشی ما عملگراتر بود و تمرکز بیشتری روی مهارتهای زندگی داشت، در آن صورت اعتراضها در بستر شفافتر و آگاهانه تری انجام میشد، البته به حکم «الناس علی دین ملوکهم» وقتی بدنه اجتماعی میبیند که مدیران و مسئولان یک جامعه بدون اینکه آموزش و تخصصی درباره مسئولیتی مهم داشته باشند، عهدهدار آن مسئولیت میشوند، وقتی بدنه اجتماعی میبیند یک مدیر میتواند در یک روز در سه سمینار با موضوعات مختلف که او در آن موضوعات مطالعه و تخصصی ندارد شرکت کند و در هر سه، پشت تریبون برود و سخن بگوید، بدنه اجتماعی نیز چندان اهمیت حرفهایگری و آموزش را جدی نمیگیرد.