در داستان «زنان پشم ریس»، ماجرای خلق ایده به نظم کشیدن رشتههای در هم تنیده پلیمر با الهام از پشمریسی زنان روستای خنامان را تعریف کردم.
در قصه «برههای مادر بزرگ» تعریف کردم که مادر بزرگ، برای آغل کردن برهها مقداری یونجه جلوی دهان بره پیشاهنگ میگرفت و با این شگرد همه برهها با نظم وترتیب روانهی آغل میشدند. من هم ماده اکسیدکنندهای یافتم که برای منومرها همان نقش را بازی کند ولی منومرها بر خلاف برهها یونجه انتخابی من را دوست نداشتند و به طرف آن جذب نشدند.
در قصه «یادگیری زایشی» توضیح دادم، که من در اثبات یک فرضیه علمی ناکام ماندهبودم، ولی این عامل اصلی نگرانیم نبود. توی این ماجرا من از آبروی مردم سرزمینم مایه گذاشته بودم، بزرگترین انگیزه من در ورود به این کار دفاع از تواناییهای ملتی بود که به ناحق انگ تروریستی خورده بود و من فرزند آن ملت بودم.
تمام کرکرههای آزمایشگاه را بستم، دستگاهها را خاموش کردم، اسباب و ابزار و دستگاهها و ظروف آزمایشگاهی را جمع وجور کردم،.. این یعنی که از فردا باید در اتاقم بنشینم و فقط بنویسم!
در آخرین لحظاتی که تقریباً همه چراغها را خاموش کردهبودم، برای حفاظت مواد شیمیایی و فلزات گران قیمت به طرف کمد ویژه نگهدارنده آنها رفتم تا در کمد را قفل کنم. درست در همان لحظه ناخودآگاه متوجه نور سبز فیروزهای بسیار زیبایی شدم که از یکی از ظروف شیشهای داخل کمد متصاعد میشد. نوری رویایی که شاید اساساً واقعیت هم نداشت، شاید من دلم میخواست که چنین نوری را ببینم، شاید که...
ظرف حاوی ماده شیمیایی را بیرون آورده به آن خیره شدم، مطالب پشت ظرف را به دقت خواندم، ظرف حاوی CuCl۲ یاهمان کلرید مس دو ظرفیتی بود. شیشه را سرجایش گذاشتم، در کمد و آزمایشگاه را قفل کردم و با دوچرخهام رکاب زنان راهی خانه شدم!
همینطور که در مسیر خط ویژه دوچرخه در فاصله آزمایشگاه و خانه رکاب میزدم تمام ذهنم در گیر نورسبز فیروزهای درون شیشه آزمایشگاه وآن ماده جادویی بود. اصلاً به یاد نمیآورم که جایی خواندهباشم، آیا یونهای مس دوظرفیتی هم قدرت اکسیدکنندگی پلیمرهای هادی را دارند یا نه؟ نفهمیدم کی و چطور به خانه رسیدم، هیچ چیز از مسیرحرکت به خاطرم نمانده بود، فقط یادم بود که فردا باید به کتابخانه مراجعه کنم و پیگیر پاسخ سؤالی باشم که ذهنم را درگیر کردهبود. آیا یونهای مس دوظرفیتی هم قدرت اکسیدکنندگی پلیمرهای هادی را دارند؟ مدتهاست که آموختهام ذهنم را انبار محفوظات غیرضروری نکنم! کتابخانهها برای همینجور مواقع ساخته شدهاند.
عادت من این بود که همیشه قبل از ساعت ۱۰ شب درخانه باشم، اخبار را گوش کنم، یک غذای سبک بخورم، کیهان هوایی را ورق بزنم و بعد هم بخوابم. آن شب، اما شب متفاوتی بود. حوصله هیچ کاری را نداشتم، حتی دلم میخواست مسواک هم نزنم و نمیدانم زدم یا نه؟ و به رختخواب رفتم.
در تولید قالبی پلیمرهای هادی فرضیه من این بود که یونهای اکسیدکننده (همان یونجههای مادربزرگ) را در محلهای مناسب قرار دهم. پلیمرقالب (بستر) از حلقههای شش ضلعی تشکیل شده بود، قرار بود که یونهای اکسیدکننده همانند پلی بین حلقههای موجود در دو رشته پلیمر قرار گرفته و آنها را به هم متصل کنند، تمام شب را با تجسم یونهای آهن سه ظرفیتی به سربردم، نفهمیدم کی خوابم برد.
سپیده دم بود که در عالمی بین خواب و بیداری، یونهای مس و کلر تصویری را در ذهنم شکل میدادند، میدیدم که آنها پلی بین دو حلقه پلیمر ایجاد کردهاند، انگشتانم را درون حلقهها کردهبودم و از دو طرف میکشیدم، اتصال محکم تراز آن بود که پاره شود! یونهای مس دوظرفیتی سرجای خود محکم نشسته بودند!
هیجانزده از رختخواب بیرون پریدم، دوش گرفتم و با سرعتی غیرمعمول خود را به دانشگاه رساندم، احتمالاً آن روز من به رکوردی جدید در سرعت دوچرخهسواری دست یافتم!