شهید سیدعبدالحسین واحدی در آغازین سالیان فعالیت فدائیان اسلام در شهر قم میزیست و در میان طلاب حوزه علمیه این شهر، مکانتی ارجمند یافت. او با سخنرانیهای آتشین خود در این شهر توانست هستهای از علاقهمندان به مبارزه را گردهم آورد و عملاً شاخه فدائیان اسلام در این شهر را سامان بخشد. بسا روحانیونی که بعدها در عداد یاران شاخص امام خمینی قرار داشتند، پیشتر در زمره دوستان شهیدان نواب صفوی و واحدی بودند جوان آنلاین: هفتمین روز از آذرماه هر سال، تداعیگر سالروز شهادت غریبانه مجاهد دلیر سیدعبدالحسین واحدی است که «مرد شماره ۲ فدائیان اسلام» لقب داشت. مقال پی آمده درصدد است تا با مدد گرفتن از برخی روایتها و تحلیلها برخی سرفصلهای حیات آن رزم آور سختکوش را مورد بازخوانی قرار دهد. امید آنکه تاریخپژوهان معاصر و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
او کوشید در ظاهر و باطن بسان «نواب» باشد
شهید سعید حجتالاسلام سیدعبدالحسین واحدی فرزند آیتالله سیدمحمدرضا مجتهد قمی، مرد شماره ۲ فدائیان اسلام و یار وفادار شهید نواب صفوی بود. او در پی نوبت نخست مضروب شدن احمد کسروی تبریزی، با رهبر فدائیان اسلام آشنا شد و در واقع، گمشده خویش را در وی یافت. سید هاشم منیری، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران در این باره آورده است:
«بعد از درگذشت پدر، واحدیها و ازجمله سیدعبدالحسین، همراه با مادر به شهر قم آمدند و بستر و شرایط لازم برای تلمذ در حوزه علمیه برای آنها فراهم شد. آنها زیر گذرخان، خانهای به مبلغ ماهی ۲۰ تومان اجاره کردند. بعد از مضروب شدن احمد کسروی در نوبت اول، یعنی اردیبهشت ۱۳۲۴، وقتی شهید نواب صفوی به قم رفت، با واحدی آشنا شد. سیدعبدالحسین به مرحوم نواب، آقا میگفت. مرحوم واحدی از قبل شنیده بود نواب کسروی را زده است. ایشان در صحن حضرت معصومه (س)، با نواب صفوی روبهرو شد. مرحوم واحدی، این روبهرویی را چنین روایت کرده است: در اولین برخورد، شیفته آقا شدم. جلو رفتم و گفتم ۲۰ تومان مادرم داده تا بدهم برای اجاره خانه. آقا گفت با این ۲۰ تومان میتوانیم اعلامیهای ضد شاه چاپ کنیم، وجه اجاره را هم خدا میرساند! او در ادامه میافزاید: بهاینترتیب در یکی از چاپخانههای قم، حدود ۴۰۰، ۳۰۰ برگ اعلامیه چاپ کردیم. در این اعلامیه از طلاب حوزه خواسته شده بود با حکومت مخالفت کنند. سیدعبدالحسین واحدی پس از آشنایی با تشکیلات فدائیان اسلام، جذب آن میشود و همراه با نواب، به تبیین مسائل روز و تحلیل راهبردی و تاکتیکهای آن میپردازد. یکی از فرایندهای جذب نیرو و نیز ارتقای آگاهی سیاسی در این جمعیت، تشکیل جلسات شبانه در مساجد یا منازل طرفداران فدائیان اسلام بود. محل جلسات عمدتاً خانی آباد و پایین شهر بود و به گفته محمدمهدی عبدخدایی در این جلسات، سیدعبدالحسین بحث سیاسی میکرد. عنوان این جلسات، بیان حقایق نورانی اسلام بود که در آن مختصری درباره معارف اسلامی صحبت میکرد و بعد بحث را به مسائل سیاسی روز و اقدامات حکومت میکشاند. بهمنظور آگاهی عمومی و دعوت از دیگران برای حضور در این جلسات، اعلامیهای در هر نوبت چاپ و بین مردم توزیع میشد. از همین جلسات، مردم برای دیدن نواب به زندان قصر میرفتند. به دلیل فقدان فیزیکی نواب، نقش واحدی دوچندان شده بود. از اینرو شهید واحدی سعی میکرد، در ظاهر و باطن شبیه نواب صفوی باشد. بهطوریکه عمامه اش را مانند نواب میپیچید، همانطور راه میرفت و همان تفکر و بیان آتشین را در سخنرانیها استمرار میبخشید...».
جذب طلاب انقلابی در حوزه علمیه قم
شهید سیدعبدالحسین واحدی در آغازین سالیان فعالیت فدائیان اسلام در شهر قم میزیست و در میان طلاب حوزه علمیه این شهر، مکانتی ارجمند یافت. او با سخنرانیهای آتشین خود در این شهر توانست هستهای از علاقهمندان به مبارزه را گردهم آورد و عملاً شاخه فدائیان اسلام در این شهر را سامان بخشد. محمدرضا کائینی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران در باب کارنامه واحدی در دوره اقامت در قم معتقد است:
«مرحوم واحدی، در قم ساکن بود و شاخه فدائیان اسلام در این شهر را تأسیس کرد. در آن دوره، طلاب زیادی به فدائیان اسلام علاقهمند شدند. مخصوصاً آن دسته از طلابی که انگیزههای سیاسی- اجتماعی داشتند و بعدها در زمره یاران امام خمینی قرار گرفتند. این افراد قبل از اینکه به امام ایمان بیاورند، به مرحوم نواب ایمان آورده بودند. آیات و حجج اسلام: شیخ علیاصغر مروارید، شیخ فضلالله محلاتی، شیخ جعفر شجونی، شیخ غلامرضا گلسرخی، شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی، شیخ محمدجواد حجتی کرمانی، سیدهادی خسروشاهی، شیخ صادق خلخالی، و... از این عده بودند. افراد زیادی هم بودند که به عنوان عضو یا سمپات فدائیان فعالیت نمیکردند، ولی به آنها علاقه داشتند. آیتالله مشکینی یکی از افرادی بود که در جمع فدائیان حضور نداشت، اما از ارادتمندان شهید نواب صفوی بود. ایشان برایم تعریف میکردند که وقتی من شهید نواب را دیدم، مجذوب شخصیت وی شدم. ارادت ایشان به نواب تا پایان عمرشان ادامه داشت. حضور مرحوم واحدی در قم، یکی از فصول مهم زندگی اوست. ایشان در این مدت توانست طلاب زیادی را جذب کند. سخنرانیهای فدائیان در حرم حضرت معصومه (س)، مدرسه فیضیه و مسجد امام حسن عسگری (ع)، برای اهالی قم، زائران و طلاب شوق انگیز بود. این مسئله، حساسیت مرحوم آیتالله بروجردی را برانگیخت. ایشان معتقد بودند حوزه صرفاً باید به فعالیتهای دینی و علمی خود بپردازد و با فعالیتهای سیاسی و حزبی در آن مخالف بودند. ناگفته نماند اطرافیان آقای بروجردی هم در مواردی به ایشان علیه فدائیان گزارشات مغرضانهای میدادند، ولی به هرحال کلیت فعالیت و تحرکات فدائیان، از چشم آیتالله بروجردی دور نمیماند. ابتدا هم مرحوم آقای بروجردی، سعی کردند تا ماجرا را از طریقه موعظه و نصیحت حل کنند. حتی یکبار ایشان در پایان درسِ خود گفته بودند اینها فکر میکنند که ما این چیزها را نمیفهمیم، در صورتیکه ما مشروطه و حوادث آن موقع را دیدیم، الان وظیفه شرعی ما حفظ حوزه و درس خواندن است. آیتالله بروجردی برای حفظ حوزهای که در دوران زعامتشان به شکوفایی رسیده بود، احساس وظیفه میکرد. فدائیان اسلام هم در شور و تحرک جوانی به سر میبردند و چندان نصیحت نمیپذیرفتند. یک روز بعد از نماز آیتالله سید محمدتقی خوانساری در مدرسه فیضیه، درگیری شدیدی بین فدائیان اسلام و اطرافیان آیتالله بروجردی مخصوصاً برخی از لُرها صورت گرفت. (اگر مشکلی به وجود میآمد، بیت آیتالله بروجردی از طریق این افراد مسائل را حل میکرد و نمیگذاشت کار به شهربانی و حکومت کشیده شود. این هم از دوراندیشی آقای بروجردی بود). در این درگیری افراد زیادی مجروح شدند که یکی از این افراد شهید سید عبدالحسین واحدی بود. این درگیری باعث شد فدائیان نتوانند در قم فعالیت خود را ادامه دهند و به تهران برگشتند...».
حرکت انقلابی در ممانعت از تدفین رضاخان در قم
محمدرضا پهلوی پس از مرگ رضاخان تا سالها جرئت انتقال کالبد پدر به ایران و برگزاری مراسم تشییع برای وی را نداشت. در سال ۱۳۲۹ و در بحبوحه توجه عمومی به نهضت ملی ایران، شاه تصمیم گرفت تا این کار را به انجام رساند. دربار قصد داشت بقایای جنازه رضاخان را به قم آوَرد، یکی از مراجع تقلید بر آن نماز گزارد و در حرم حضرت معصومه (س) دفن نماید. حرکت قاطع فدائیان اسلام به رهبری شهید سیدعبدالحسین واحدی در قم، اما مانع از تحقق این برنامه شد. محمدمهدی عبدخدایی از اعضای این جمعیت و دبیرکل کنونی آن در این فقره روایتی به شرح ذیل دارد:
«مرحوم واحدی بعدها برای من گفت وقتی قرار شده جنازه رضاخان را به قم بیاورند، نواب صفوی گفت نباید این جنازه را به قم ببرند و باید کاری کرد! در قم روحانیت باید عکسالعمل نشان بدهد یا لااقل اقدامی به نفع دستگاه نکند! من شنیده بودم که شاه، قائممقام الملک رفیع را پیش مراجع چهارگانه قم فرستاده بود. در آن زمان مراجع مورد توجه، مرحوم آیتاللهالعظمی حجت، آیتاللهالعظمی سید محمد خوانساری، آیتاللهالعظمی سیدصدرالدین صدر و آیتاللهالعظمی بروجردی بودند. معروف است که آیتالله حجت وقتی میخواست به حرف گویندهای اعتنا نکند، میگفت نمیشنوم! قائممقامالملک رفیع هر چه میرود و به ایشان میگوید آقا، جنازه اعلیحضرت رضاشاه میآید، اعلیحضرت نظرشان این است که یکی از مراجع بر او نماز بخوانند، مرحوم آقای حجت با دست اشاره میکند که نمیشنوم! قائممقامالملک رفیع وقتی میبیند آقای حجت آماده گوش دادن به حرف او نیست، میرود پیش مرحوم آیتالله سید صدرالدین صدر. ایشان هم با لهجه عربی به او میگوید: «قبیح است، قبیح است!» قائم مقام با ناراحتی از خانه ایشان بیرون و خدمت آیتالله خوانساری میرود. آیتالله خوانساری پیشکارش را صدا میکند و میگوید بیا به این آقا بگو برود بیرون! این سه مرجع، هماهنگ بودند و در حقیقت عکسالعمل واحدی داشتند. وقتی پیش مرحوم آیتالله العظمی بروجردی میرود، ایشان میگوید صلاح نیست من نماز بخوانم، شرایط قم ایجاب نمیکند که من نماز بخوانم. روز آوردن جنازه رضاخان به قم، تمام درسهای حوزه تعطیل شد و آیتالله العظمی بروجردی هم از شهر خارج شدند. هیچ کس از معاریف هم در مراسم شرکت نکرد. دربار مجبور شد در اقدامی نمایشی، عدهای از خدام آستانه را به لباس روحانیت ملبس کند تا به عنوان روحانیون و علمای قم به جنازه احترام رسمی کنند. با تدابیر و اقدامات فدائیان اسلام در قم، آرزوی دیرینه شاه عملی نشد و جسد رضاخان به تهران انتقال یافت...».
مخالفان واحدی و داستان یک انشعاب!
انشعاب در جمعیت فدائیان اسلام در سال ۱۳۳۲، از جنبههای گوناگون در خور بررسی و تبیین مینماید. در این مقام تنها جنبهای از این رویداد که مرتبط به موضوع ماست، حمایت همه جانبه شهید نواب صفوی از شهید سید عبدالحسین واحدی و عدم پذیرش سخنان و ادعاهای منشعبین از سوی اوست. زندهیاد نیرالسادات احتشام رضوی همسر شهید نواب صفوی، در این خصوص خاطرنشان کرده است:
«در سال ۱۳۳۲ مسائلی بین جمعیت فدائیان اسلام به وجود آمد که سبب نفاق و دودستگی آنان شد. علت اصلی این اختلاف آن بود که معترضین اعتقاد داشتند آقای سیدعبدالحسین واحدی - که به فرد شماره ۲ فدائیان اسلام مشهور بود- گاهی اوقات بدون اینکه با آقای نواب مشورت کند یا دستوری بگیرد، خودسرانه دست به اقداماتی میزند و این موجب بدبینی عدهای به فدائیان اسلام میشود. آنان به آقای نواب گفته بودند که، چون آقای واحدی فردی قدرت طلب و خود رأیی است، میخواهد شما را کنار بزند و خودش جای شما را بگیرد، بنابراین ما از شما جدا میشویم! در حالی که آقای نواب، به اخلاص و صداقت سید عبدالحسین واحدی و برادرش سید محمد واحدی اعتقاد داشت. در عین حال برادران واحدی، خیلی مقتدر بودند و هیچ کس نمیتوانست موقعیت آنان را نزد آقای نواب به دست آورد. به همین دلیل عدهای که به آنان حسد میورزیدند، داد و قال راه انداختند! آقای نواب هم گفته بودند هر کس میخواهد، میتواند از کادر خارج شود، من یک نفرم و وظیفهای را که بر عهده دارم، انجام میدهم و به هیچ کسی هم نیازی ندارم! دامنه این اختلاف و انشقاق به قدری گسترده بود که حتی عدهای علیه آقای نواب اعلامیه دادند. از جمله این افراد، آقای سید هاشم حسینی بود. ایشان مجتهد بود و آقای نواب، برای او احترام خاصی قائل بودند. آنان حتی در نمازهایشان به یکدیگر اقتدا میکردند...».
روزی که «سید» به شهادت رسید...
همزمان با اجرای برنامه اعدام انقلابی حسین علاء (که برای امضای پیمان نظامی بغداد، عازم عراق بود)، شهید سیدعبدالحسین واحدی به اهواز رفت تا در صورت عدم توفیق این طرح، در نقطهای دیگر آن را تحقق بخشد. او در این شهر دستگیر و به تهران منتقل شد. در فرمانداری نظامی تهران، میان وی و تیمور بختیار مشاجره پیش آمد و «قصاب تهران»، او را به ضرب چند گلوله به شهادت رساند! مرحوم حجتالاسلام سیدجواد واحدی برادر سید عبدالحسین، ماوقع را اینگونه به تاریخ سپرده است:
«در آن روزها به من خبر دادند که برادرم در مسافرخانهای در شهر قم است. صبح شنبه بود و من به آن مسافرخانه رفتم و بعد از ملاقات با ایشان، ماشینی تهیه کردم و ایشان با آن ماشین، به طرف اهواز حرکت کرد. در روز دوشنبه همان هفته، مجله ترقی نوشت: سیدعبدالحسین واحدی در تهران در زندان لشکر دوم زرهی زندانی است، اما دو روز بعد، خبر شهادت ایشان را چاپ کرد و نوشت: در حین فرار کشته شده است! کسانی که ایشان و شجاعتش را میشناختند، ابداً این خبر را باور نکردند! بعدها معلوم شد که تیمور بختیار به ایشان تیراندازی و بعد هم وانمود کردند که در موقع انتقال از اهواز به تهران و در شرایطی که قصد فرار داشته، کشته شده است! برادر بزرگ ما (برادر پدری)، تلگرافی زد و اعتراض کرد که چنین چیزی امکان ندارد و مجرمان فراری، معمولاً از کمر به پایین زخمی میشوند، ولی برادر ما این طور نبوده! در پی این اعتراض آمدند و ایشان را هم دستگیر کردند...».
روایتی متفاوت از شهادت مرد شماره ۲ فدائیان اسلام
در باب چگونگی شهادت سیدعبدالحسین واحدی، روایتهایی گوناگون وجود دارد. از آن جمله است آنچه محمدضا کائینی به نَقل از حجتالاسلام والمسلمین علی دوانی، مورخ فقید تاریخ اسلام و ایران بازگفته است:
«شهید سیدعبدالحسین واحدی پس از مضروب شدن حسین علاء، دستگیر میشود و او را به فرمانداری نظامی انتقال میدهند. فرماندار نظامی تهران در آن مقطع، تیمور بختیار معروف به قصاب تهران بود. تیمور بختیار در مواجهه حضوری با مرحوم واحدی، شروع به فحاشی میکند. ظاهراً بختیار به مادر واحدی توهین میکند. واحدی به بختیار پاسخ میدهد مادر من حضرت زهرا (س) است، او را از مادر خودت قیاس نگیر و صندلی را به سمت تیمور بختیار پرتاب میکند! از شجاعت واحدی هم چنین کاری برمیآمد. قول مشهور این است که بختیار با اسلحه کمری، در همانجا واحدی را شهید میکند. البته مرحوم دوانی برای ما میگفت: بعدها تیمور بختیار پیغامی را برای برادر بزرگ شهید واحدی فرستاده و در آن پیغام گفته است من برادرتان را نکشتم، آزموده او را کشت! ما بختیاری هستیم و برای سادات احترام قائلیم. من بدهیای به شما ندارم و شما هم نمیتوانید با من کاری بکنید، فقط خواستم که حقیقت را بدانید...».
میزبان نمیخواست من از شهادت «سید» مطلع شوم!
محمدمهدی عبدخدایی در عداد چهرههایی است که شهید نواب صفوی را تا پیش از دستگیری همراهی کرده است. او پس از خروج از منزل آیتالله سید محمود طالقانی - که محل اختفای رهبر فدائیان اسلام و یاران نزدیکش بود- بر اثر یک اتفاق آنها را گُم و سعی میکند تا اقدامات نیمه تمام دوستان را به انجام برساند. وی در آن روزها، اما از شهادت دوستش «سید عبدالحسین واحدی» بیخبر است:
«یک روز مرحوم نواب صفوی، روزنامههایی را که از لبنان همراهش آورده بود، روزنامههای مصری و مقداری از نامههایی که برای او نوشته بودند، همراه با دو قبضه اسلحه کمری میگذارد توی یک چمدان و به دست فردی به نام آقای سلیمانی میسپارد. خب، من که از نواب صفوی جدا شدم، یکی دو روز بعد، تصمیم گرفتم پیش سلیمانی بروم. یک روز سحر بود، سوار تاکسی شدم، رفتم به خیابان صفاری. مغازه سلیمانی، یک پستو داشت. من آن روز را صبح تا شب، توی پستوی این مغازه بودم. نظرم هم این بود که آن دو اسلحه را از سلیمانی بگیرم، اما او هفتتیرها را به من نداد! روزنامهها نوشته بودند که سیدعبدالحسین واحدی در اهواز دستگیر شد. متعاقب آن روزی که ما از مرحوم سیدعبدالحسین واحدی جدا شدیم، او به قم میرود. در قم به حبیبالله ترکمنی که از فدائیان اسلام بوده، مراجعه میکند. پولی از او به عنوان قرض یا هدیه میگیرد. با اسدالله خطیبی نامی سوار میشوند و میروند به اهواز. چون در اهواز جایی نداشتند، میروند به مسافرخانه و شب را در آنجا میمانند. مسافرخانهچی، شبانه به شهربانی اطلاع میدهد. صبح مأموران شهربانی میریزند، سید عبدالحسین واحدی و اسدالله خطیبی را دستگیر میکنند! سیدعبدالحسین واحدی به بهانه قضای حاجت به دستشویی میرود، اسلحهاش را میاندازد توی دستشویی. این اسلحه، همان کلتی است که من از خانه مادر نواب صفوی آورده بودم. اینها دستگیر و به تهران فرستاده شدند. سلیمانی به من گفت: سید عبدالحسین واحدی سالم وارد تهران شده و او را پیش بختیار فرستادند! در حالی که آن شب توی روزنامه خوانده بود که سید عبدالحسین واحدی که در جاده کرج در حال فرار بود، با شلیک مأموران کشته شده است! سلیمانی نمیخواست که خبر شهادت سید عبدالحسین واحدی را به من بدهد. با خودش فکر کرد که بهتر است من بعداً باخبر بشوم و همینطور هم شد...».