جوان آنلاین: کتاب «پاسیاد پسر خاک» که به قلم محمد قبادی نوشته شده است زندگی و زمانه پر فراز و نشیب سید آزادگان مرحوم سیدعلی اکبر ابوترابی را روایت میکند. رهبر معظم انقلاب تقریظی بر این کتاب نوشتهاند که در بیستمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت با عنوان رویداد ملی «آزادگان ایران»، روز ۷ شهریور ۱۴۰۴ در قزوین برای نخستینبار رونمایی شد. عبدالمجید رحمانیان نویسنده و هم بند مرحوم سید علیاکبر ابوترابی در اردوگاههای بعثی بود که آشناییاش با سید آزادگان حجتالاسلام والمسلمین سیدعلی اکبر ابوترابی در مهر ماه سال ۶۱ مسیری جدید در دوران اسارتش گشود. ایشان تأثیرات شگرف و عمیقی بر او و دیگر آزادگان گذاشت. فعالیتهای سید باعث شد زندگی در اسارت برای همه اسرا معنا و مفهوم بالندهای داشته باشد. رحمانیان پنج جلد کتاب درباره ابوترابی نوشته است. «پاک باش و خدمتگزار»، «مهر نگاه اولیاء»، «عارف شیدا»، «آن یار آسمانی» و «منشور پاکی و خدمتگزاری» کتابهایی هستند که همگی از زبان خود ایشان روایت شده است. به بهانه تقریظ رهبری بر کتاب «پاسیاد پسر خاک» با رحمانیان همکلام شدیم و او از آشنایی و روزهای همراهیاش با سید آزادگان سید علیاکبر ابوترابی برایمان روایت کرد.
شهیده معصومه زارعیان
ابتدا سراغ معرفی زادگاهش جهرم میرود. میگوید: متولد ۸ تیر ۱۳۴۱ در جهرم هستم. یکی از ۱۱ شهری که قبل از پیروزی انقلاب در آن حکومت نظامی برقرار شد. اولین شهید شهر ما، دختری ۱۸ ساله به نام معصومه زارعیان بود که شامگاه دهم فروردین همان سال در مراسم چهلم شهدای تبریز به شهادت رسید. در همان لحظه کنار او حضور داشتم؛ تجربهای که مرا با فرهنگ جهاد و شهادت آشنا کرد و مسیر زندگیام در این راه ادامه پیدا کرد. در خرداد ۱۳۵۹ دیپلم گرفتم و وارد جهاد سازندگی جهرم شدم. آن زمان جهاد جهرم به عنوان مرکز جهاد جنوب شناخته میشد و مناطق وسیعی از جنوب کشور زیر نظر آن اداره میشد. چندی بعد به عنوان عضو یکی از نخستین گروهها در زمینه آموزشهای هنری (فیلمبرداری، کارگردانی، تئاتر و عکاسی) به تهران اعزام شدم. این مأموریت در مرداد ۱۳۵۹ آغاز شد و نخستین دوره آموزشی پس از پیروزی انقلاب در این حوزه بود. حدود ۲۵ نفر از سراسر کشور برگزیده شده بودند و آموزشها زیر نظر استادان برجسته، در گروه جهاد تلویزیون برگزار میشد. دوره حدود ۱۰۰ روز طول کشید. هنوز دوره به پایان نرسیده بود که جنگ تحمیلی آغاز شد.
حضور در جبهه به عنوان عکاس و رزمنده
او از آغازین روزهای حضورش در جبهه به عنوان عکاس و اسارتش میگوید: سال ۱۳۵۹ برای نخستین بار به عنوان عکاس به اهواز رفتم و سه روز آنجا به ثبت تصاویر پرداختم، اما نخستین حضورم در جبهه به عنوان رزمنده به ۱۷ فروردین ۱۳۶۰ باز میگردد. در منطقه جبهه فداییان اسلام، کوی ذوالفقاری آبادان مستقر شدم و مدتی آنجا حضور داشتم. پس از آن حضورم در جبههها ادامه یافت و در مجموع پنج بار به جبهه اعزام شدم. در عملیات فتحالمبین (فروردین ۱۳۶۱) حضور داشتم و تا عملیات الیبیت المقدس در جبهه ماندم. سرانجام در یازدهم اردیبهشت ۱۳۶۱، در منطقه فکه در حالی که در محاصره بودیم از ناحیه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفتم و در حالی که به شدت تشنه بودم به اسارت دشمن درآمدم.
سرود آرم اسارت
بیش از ۱۰۰ ماه در اسارت بودم، یعنی حدود هشت سال و چهار ماه در ۱۱ بازداشتگاه و اردوگاه مختلف حضور داشتم. در بعضی از این اردوگاهها، مسئول فرهنگی هم بودم. در همان دوران به صورت خودآموز زبان فرانسه خواندم و معلم زبان فرانسه شدم. علاوه بر این در اسارت کلاسهای آموزش نهجالبلاغه برگزار میکردم. همچنین در آن دوران سرودهای مختلفی سرودهام که یکی از آنها به «آرم اسارت» مشهور شد. این سرود با جمله «من ز میدان شهادت آمدم» شروع میشود و اگر فیلم «اخراجیهای دو» را دیده باشید، این سرود در آن فیلم پخش شده است. این سرود به عنوان نمادی از عزت نفس ایرانیان و عدم تسلیم در برابر دشمن شناخته شده و یکی از نشانههای مقاومت و پایمردی ما در اسارت است. سروده دیگرم هم ساده و روان تنظیم شدهاند تا همه بتوانند آنها را بخوانند و در دلهایشان حفظ کنند. آخرین اسارتگاه من تکریت بود که تا سال ۱۳۶۹ آنجا بودم. چهارم شهریور ۱۳۶۹، آخرین گروه از اسرای ثبتنام شده آزاد شدند و من هشتم شهریور همان سال به میهن بازگشتم.
مراقب بود نکند مرتکب خطا شود
آشناییاش با سید آزادگان مسیری جدید در زندگی در اسارتش بود. در مهرماه سال ۱۳۶۱ با مرحوم حجتالاسلام والمسلمین سیدعلی اکبر ابوترابی آشنا شدم. ایشان تأثیرات شگرف و عمیقی بر من و دیگر آزادگان گذاشتند و این آشنایی باعث شد زندگی در اسارت برای ما جریان داشته باشد. کتابهایی که درباره شهید ابوترابی نوشتهام، مجموعاً پنج جلد است و همه آنها از زبان خود ایشان روایت شدهاند، یعنی تمام مطالبی که گفته بودند، جمع آوری و تدوین شده است. کتابهای «پاک باش و خدمتگزار»، «مهر نگاه اولیاء»، «عارف شیدا»، «آن یار آسمانی» و «منشور پاکی و خدمتگزاری» از زبان خود شهید ابوترابی جمعآوری شدهاند، جز ویژهنامه اربعینی که قبلاً اشاره کردم. این کتابها را خودم گردآوری و تنظیم کردم. یکی از آنها درباره ارتباط شهید ابوترابی با شهید سید علی اندرزگوست، دیگری درباره رابطهاش با شهید دکتر مصطفی چمران و یکی دیگر هم درباره ارتباط ایشان با عرفا و بزرگان گذشته. یکی از مهمترین کتابهایی که شهید ابوترابی به من سفارش کرد تا جمع آوری کنم، مربوط به سخنرانیهای ایشان در اسارتگاهها بود. این سخنرانیها به صورت مخفی برگزار میشد، چون قلم و کاغذ ممنوع بود و نوشتهها را پنهان میکردند. ما توانستیم این نوشتهها را از طریق نامهها و راههای مخفی به ایران منتقل کنیم. این نوشتهها در همه اتاقها خوانده میشد و دوستان آنها را به ایران آوردند. من این مطالب را اردوگاه به اردوگاه و زمانبندی شده جمعآوری کردم و در قالب کتابی با نام «منشور پاکی و خدمتگزاری» در ۱۲۵۰ صفحه منتشر شد. بعد از رحلت مرحوم آقای ابوترابی در دوازدهم خرداد ۱۳۷۹، من برای مراسم چهلم ایشان کتابی به نام «پاک باش و خدمتگزار» نوشتم که در آن مراسم پخش شد. شعار «پاک باش و خدمتگزار» که ایشان در اسارت مطرح کرده بود، تبدیل به شعار اسارت شد. من کتاب «ابوترابی به روایت ابوترابی» را جمع آوری و تدوین کردم و بعد پیشنهاد شد که روایت دیگران هم ثبت و ضبط شود، یعنی کتابی به نام «ابوترابی به روایت دیگران». یک روز گفت: «این نامهها و سخنرانیهای دوران اسارت را جمع کن.» منظورش نامههایی بود که روی کاغذ لیف یا کاغذ باریک سیگار نوشته شده بود. من نمونههایی از آنها را داشتم. گفت اینها را جمع کن، دستهبندی کن و بر اساس زمان و اردوگاه مرتب کن تا من ببینم. من این کار را انجام دادم، اما وقتی کار تمام شد و میخواستیم آنها را چاپ کنیم، متأسفانه او دیگر در قید حیات نبود. این مجموعه با نام «منشور پاکی و خدمتگزاری» چاپ شد. رابطه ایشان با اندرزگو بسیار استثنایی بود. من فکر نمیکنم کسی در اسرار و روابط بسیار صمیمانه و محرمانه به اندازه آقای ابوترابی با اندرزگو ارتباط داشته باشد، اما او هرگز این رابطه را به عنوان فخر و افتخار بیان نمیکرد و هیچوقت به دنبال فخرفروشی نبود. وقتی درباره اندرزگو صحبت میکرد، او را به عنوان استاد خود معرفی میکرد و اگر کراماتی از اندرزگو دیده یا شنیده بود، آن را از زبان دیگران نقل میکرد، نه از زبان خودش. اصلاً نمیخواست بزرگی یا مقام خود را به رخ دیگران بکشد. همیشه فروتن و متواضع بود و نمیدانم چگونه ساخته شده بود که حتی یک لحظه هم غفلت نمیکرد مبادا مرتکب خطا شود. به طور خلاصه، خیلی روی خودش کار کرده و همیشه مراقب اخلاق و رفتار خود بود.
قوی و پر صلابت
رحمانیان از ابوترابی چنین روایت میکند: ایشان آزادهای بود که ۱۰ سال اسیر بود و سه بار هم در زمان شاه زندان رفت. از مبارزان بسیار پیچیده و در عین حال عارف بود. نه اینکه بخواهم غلو کنم، بلکه واقعاً انسانی کم نظیر بود. وقتی از من میپرسند که او کیست؟ میگویم او پاسخی کامل و الهام بخش به سؤال «چگونه زیستن» است. ایشان جمع اضداد بود. ورزشکار بسیار توانمندی بود و در رشتههای ورزشی مختلف مثل شنا، شیرجه، ژیمناستیک، تنیس روی میز، والیبال، فوتبال، ورزش باستانی و کوهنوردی سرآمد بود. واقعاً کمتر کسی بود که بتواند همپای ایشان در توان بدنی رقابت کند. یک نکته دیگر که باید گفت این است که ایشان معمولاً دائم الصیام بود، یعنی بیشتر اوقات روزه بود مگر وقتهایی که دعوت میشد و روزه مستحبی را میخورد. غذا و خوابش بسیار کم بود. شبها معمولاً تا صبح به سجده میرفت و من یک سال و نیم افتخار داشتم کنار ایشان باشم، اما صدای او را هیچ وقت متوجه نمیشدم. ایشان شیفته اهل بیت بود و شناخت عمیقی نسبت به آنها داشت. انسانی آرام و متین بود و همیشه لبخند بر لب داشت. بسیار مردمدار بود و بدون توجه به مذهب یا مرام افراد، همه را دوست داشت. گویا انسانی بسیار ساده و بیآلایش بود. کم حرف بود، اما حضورش آرامش بخش و وزنش احتمالاً زیر ۵۰ کیلو بود. وقتی کنار او مینشستی، احساس آرامش میکردی و هرزهگویی یا حرفهای نامناسب از زبانش دور بود. او با خندههای بیریا و طبیعیاش حتی گاهی به حدی که از شدت خنده میافتاد، روحیه و فضای اطرافش را شاد و روشن میکرد. گاهی ممکن بود شوخی دیگران چندان خندهدار نباشد، اما خنده او بسیار حقیقی و دلنشین بود، چون دلش زلال و افکارش شفاف بود. هرگز دروغ نمیگفت و هیچ وقت تندخو نمیشد. به کسی بیاحترامی نمیکرد و همیشه بیشتر گوش میداد تا حرف بزند. وقتی برای اولین بار با کسی دست میداد، محبت زیادی از وجودش به آن طرف میریخت و طرف مقابل حس میکرد که تسلیم آن احترام و مهربانی شده است. خیلی دوست داشت همه با او ارتباط داشته باشند. اگر الان آزادگان را ببینی، هر کدام از آنها میگویند رابطه ویژهای با ابوترابی داشتند. دلیلش این بود که او، چون با خدا بود، این رفتار مهربانانه و صادقانه را با همه داشت. او خیلی خانواده دوست بود و وقتی برای همسرش نامه مینوشت، نامههایی پر از مهر و محبت مینوشت که حتی با نقاشیهای ساده گل و بلبل تزئین میشد. او درس خارج خوانده و شاگرد امام خمینی در نجف اشرف بود. در مبارزه بسیار قوی و پرصلابت بود. زبانش بسیار خودنگهدار بود و هرگز اسرار مردم را فاش نمیکرد و در مقابل کسی روی کسی را نمیآورد. واقعاً آدم عجیبی بود و من همیشه تعجب میکنم که آیا انسان میتواند اینقدر ظرفیت داشته باشد؟ گویا خطبههای متقیان را خوانده بود و خانمش میگفت که ما در نجف اشرف آن خطبهها را میخواندیم و آنها را دانه دانه پیاده میکردیم و بعد به بند بعدی میرفتیم. او زیر شکنجه و کتک بسیار صبور بود و تحمل زیادی داشت. وقتی دچار بیماری میشد، مثل سردردهای بسیار شدید، کمکم به حال بیهوشی میرفت، اما ناله نمیکرد.
حضرت انسان
رحمانیان میگوید: کلیدواژه اصلی سخنان ایشان «انسان» بود. همیشه «انسان» برایش مهم بود. من روزی قصد داشتم کتابی بنویسم با عنوان «حضرت انسان» که درباره این موضوع و شخصیت ایشان باشد. آقای ابوترابی همیشه حرفهای ماندگار و ارزشمندی دارد. آندریاس ویکه که آن زمان معاون صلیب سرخ جهانی بود و بعداً رئیس آن سازمان شد، زمانی که ایشان از دنیا رفت، گفت: «افسوس که ابوترابی از این جهان رفت، چراکه افکار او برای صلح جهانی بسیار مؤثر بود.» وقتی اعضای صلیب سرخ به دیدار او میآمدند، به احترامشان دو زانو مینشست و گویا این ادب و احترام او باعث میشد آنها نیز با حرمت بیشتری برخورد کنند. این نشاندهنده جایگاه والا و عمق تأثیر اجتماعی و انسانی آقای ابوترابی بود. او خوب حرفها را گوش میکرد، وقتی حرف میزد، شمرده شمرده و واژه به واژه کلماتش را با دقت زیادی انتخاب میکرد. یک بار به حاج آقا گفتم: «فلانی از بچههاست، نصیحتی به او بکنید.» او پاسخ داد: «وقتی میخواهم با کسی صحبت کنم، گاهی قبلش ۷۰ بار استغفار میکنم که حرفم اثرگذار باشد.» برای او جنسیت طرف مقابل اهمیتی نداشت؛ مهم وجود و شخصیت فرد بود، چه زن باشد چه مرد. این رفتار برایم بسیار عجیب و جالب بود. من نوع برخورد او را با آن دختر مسیحی دیدم. دختری که اعتقاد زیادی به حجاب نداشت، اما وقتی مشکلش را با حاج آقا در میان گذاشت ایشان همه تلاشش را کرد تا مشکل آن خانم رفع شود. بعد از شهادت حاج آقا دیدم که، چون ابر بهار میگریست. او واقعاً دوستدار همه انسانها بود. برایش فرقی نمیکرد چه کسی نماز میخواند یا نمیخواند یا ظاهرش چطور است! او با رفتار و کردار خود حرف میزد و کم صحبت میکرد. این ویژگیها تأثیر زیادی داشت و باعث شد رهبر آزادگان شود؛ آزادگانی که شغلها، سلیقهها، سنها و شهرهای مختلفی داشتند، او توانست همه را مدیریت کند و به ایران بازگرداند. چون اگر او نبود، تبلیغات دشمن خیلی تأثیر میگذاشت و کار سختتر میشد.
لحظههای یک قدیس
او در ادامه به دیگر شاخصههای اخلاقی شهید اشاره میکند و میگوید: آقای ابوترابی روی خودش از جهات مختلف بسیار کار کرده بود، حتی در اردوگاه. وقتی نماز میخواند، غرق در نماز میشد و اشک میریخت. وقتی حاج آقا تنها بود، در نماز غرق میشد و بعد از نماز هم در سجده باقی میماند. یک بار خدا رحمت کند سردار طهماسبی تعریف میکرد: «شب تصمیم داشتم پشت سر حاج آقا یواشکی نماز بخوانم. آن شب نماز مغرب را خواندم. حاج آقا حدود ۱۰ دقیقه در سجده ماند. بدنم کوفته شد، کمرم درد گرفت.» خیلی با خدا دوست بود و هیچگاه با خدا قهر نمیکرد. این نشان دهنده عمق ارتباط او با خدا بود. خیلی با خدا صمیمی بود و علاقه شدیدی به اهل بیت، مخصوصاً حضرت زهرا داشت. هر وقت نام ایشان ذکر میشد، ناخواسته اشک از چشمانش جاری میشد، مثل زمانی که سر مشکی را باز میکنیم. خودش را کاملاً وابسته و منتسب به آن بزرگواران میدانست. از توهین کردن به انسانها شدیداً بیزار بود و این برایش چیزی چندش آور بود. وقتی با خانمها صحبت میکرد، همیشه سرش پایین بود و احترام زیادی نشان میداد. معمولاً با لحنی مهربان و گفتن کلماتی مثل «بابا جان». حتی در سختترین شرایط اسارت، وقتی دستهجمعی کتک میخوردیم، باز هم شادابی، امید و روحیه قویاش را حفظ میکرد، به گونهای که هیچ کس احساس ناامیدی و افسردگی نکند و همه سالم و سلامت به خانه برگردند.
سرودی را با موضوع ورزش گفتهام:
«ورزشکارم، ورزشکار، شادم و ایرانیام/ سرفراز از قدرت ربانیام/ رهبرم شیر خدا، مولا علی/ همراهانم تختی و پوریا /ای دریغا سستی و افسردگی/ مرحبا روح نشاط زندگی»
وقتی حاج آقا این بیت «ای دریغا سستی و افسردگی» را میخواند، انگار در لذت و شادابی عمیقی غرق میشد، چون خودش اهل ورزش بود و به اهمیت سلامت جسم و روح باور داشت. میگفت: «باید ورزش کنم، همه باید جسم سالم داشته باشیم و روح سالم تا بتوانیم مبارزه کنیم.» او معتقد بود مبارزه فقط داشتن اسلحه نیست، بلکه تحویل دادن جسم و روح سالم به ایران و جامعه، نوعی مبارزه است. این نگاه جامع و عمیق به مفهوم مقاومت و تلاش، بسیار ارزشمند است. شخصیت آقای ابوترابی واقعاً فراتر از تعابیر معمول و کلیشهای است و باید درباره ایشان با عنوان «لحظههای یک قدیس» نوشت؛ قدیسی به معنای حقیقی کلمه، نه صرفاً به مفهوم رایج و مصطلح. او انسانی بود که با رفتار و کردار خود غوغا کرد، همانطور که اگر ویکتور هوگو با این شخصیت واقعی برخورد میکرد، شاید داستان بینوایان به کلی دگرگون میشد. خیلی از داستانها و شخصیتهای ادبی ممکن است واقعی یا خیالی باشند، اما ابوترابی نمونه زنده یک انسان والا و بینظیر بود که هر چه دربارهاش نوشته شود، کم است و واقعاً نمیتوان حد و اندازه بزرگیاش را به درستی بیان کرد.
موقعیتشناس و دشمنشناس بود
ابوترابی از هرگونه درگیری با بعثیها اجتناب میکرد. سوم مرداد ۱۳۶۱ حاج آقا اردوگاه نبود. بچهها با بعثیها درگیر شدند. وسط درگیری، ناگهان نگهبانها ما را به رگبار بستند. دو نفر شهید شدند؛ محمد سوری و امیر بامریزاده. حدود ۱۵ نفر هم زخمی شدند. وقتی حاج آقا از سلولهای بغداد برگشت خیلی ناراحت شد، میگفت عراقیها ممکن است یک سیلی زده یا حتی کابل زده باشند، اما باید تحمل کنیم، چون بهتر است. ضررش کمتر از این است که ما درگیر شویم و شهید بدهیم. آنها دلشان میخواست ما کشته شویم. نمیشود بهانه دست دشمن داد، نباید درگیر شد، باید جذبشان کرد. ما باید برگردیم ایران خدمت کنیم. حاج آقا خیلی نگاهش خاص و جالب بود، خیلی زمانشناس بود و این بسیار مهم بود. ما بسیجیها پرشور و بیترمز بودیم، اما همین نگاه حاج آقا مانع کارهای نسنجیده ما میشد. میگفت شما فکر میکنید که من نمیتوانم فرار کنم، اول کسی که میتواند فرار کند من هستم. چون به عراق، زبان و مسیرها آشنا بود، اما کسی حق ندارد فرار کند آنقدر که باعث شود همه امکانات بچهها در اردوگاه گرفته شود و پیرمردها و جانبازها کتک بخورند. حاج آقا ابوترابی میگفت این نمیشود افتخار؛ افتخار این است که در کنار هم بمانیم و قهرمان باشیم. ایشان همیشه تلاش میکرد تا از هرگونه درگیری با دشمن جلوگیری شود، اما یک بار هم در هشتم آذر ۱۳۶۱، در یکی از بزرگترین اردوگاهها که بچههای عملیات رمضان و والفجر در آن حضور داشتند، درگیری رخ داد. آن زمان ما و آقای ابوترابی آنجا نبودیم. سالگرد آن اتفاق که رسید، ایشان پیامی فرستاد که آن را در کتاب «منشور پاکی و خدمتگزاری» آوردم. در پیامش به شدت نسبت به کسانی که باعث این درگیری شده بودند موضع گرفت و گفت: «کشته شدههای این درگیری شهیدند و شهیدان نزد خدا اجر و پاداش بزرگی دارند، اما کسانی که باعث ایجاد این درگیری شدند، باید روز قیامت پاسخگو باشند. این افتخار نیست که بدون دشمن شناسی و موقعیت شناسی عمل کنیم.» ایشان همیشه اینگونه میگفت که ما همه سوار یک کشتی هستیم و اگر کسی بخواهد فرار و این کشتی را سوراخ کند، یعنی به همه آسیب میزند و همه ما را غرق میکند. سپس ادعای قهرمانی هم بکند، این واقعاً قهرمانی نیست. قهرمان واقعی کسی است که بتواند همه را سالم از این شرایط سخت بیرون ببرد. مثالش هم این بود که ما مثل دوندههایی هستیم که باید همه با هم به خط پایان برسیم، هیچکس نباید جلو بیفتد و همه باید یکدل و متحد حول یک محور حرکت کنیم. این دیدگاه در آن زمان، دهه ۶۰، بسیار جالب بود.
بخوانید «ای ایران،ای مرز پرگهر»
خاطراتش با ابوترابی شنیدنی بود، میگوید: یادم است نوروز ۶۷ هنگام تحویل سال با هماهنگی صلیب سرخ و اردوگاه روبهرویی (اردوگاه افسران) که کنار ما بود، همه بلند شدند و سرود «ای ایران،ای مرز پرگهر» را با هم خواندند. در حالی که بسیاری حتی میخواستند سرود «ای ایران،ای مرز پرگهر» خوانده نشود به دلیل حضور سلیقهها و افکار گوناگون در اسارتگاه (ما در اردوگاه از همه اقلیتهای دینی زرتشتی، ارمنی و دیگران داشتیم) او معتقد بود که نقطه مشترک ما ایرانی بودن ماست و اول باید بر پایه این هویت مشترک مقاومت کنیم. وقت خواندن سرود به چهرهاش خیره شدم، او با نگاهی عمیق و روح حماسی آن سرود را میخواند، در حالی که آن زمان به این سرود در داخل اشارات منفی میشد، اما حاج آقا میگفت: «آقا این حرفها را جمع کنید، ما همه ایرانی هستیم، یعنی مسلمانیم و داریم از چه دفاع میکنیم؟ از اقلیتها، از مرزهای کشورمان و این دفاع از اسلام است.» این نگاه او اتحاد ملی و دینی را در بهترین شکل نشان میدهد و روح مقاومت حقیقی را به همه منتقل میکند.
صلح و مهربانی با زندانبانهای عراقی
ماجرا اینطور بود که یک شب دو سرباز عراقی که هر دو مسلمان بودند با هم دعوا کردند. یکی از آنها نامش حسین بود و دیگری احمد. هر دو درجهدار و حسابی به جان هم افتاده بودند. اردوگاه کوچک بود، حداکثر ۱۵۰ نفر. بچهها وقتی دیدند سربازان عراقی با هم درگیر شدهاند، از خوشحالی میگفتند: «بهبه! ببینید به جان هم افتادهاند!»، اما من دیدم که آقای ابوترابی مدام در خودش فرو رفته و ناراحت است. تا صبح خودخوری کرد. صبح که سوت آمار را زدند، با سرعت به سمت اتاق آنها رفت. حدود ۲۰ دقیقه گذشت و ناگهان بیرون آمد. صحنهای که دیدم باورکردنی نبود: دست هر دو را گرفته بود. دست همان دو نفری که بر سر هم میزدند، حالا صلح کرده بودند و با هم قدم میزدند. او مثل یک پدر کنارشان قدم میزد و آرام میگفت: «آقا، مأموریت ما فقط برای خودمان نیست، برای همه انسانهاست.» این رفتار نشان میدهد که برای او انسانیت مرز نمیشناخت؛ حتی همان سرباز دشمن را هم انسانی میدید که شایسته صلح و آرامش است. او هر دو را آشتی داد.