کد خبر: 1203013
تاریخ انتشار: ۱۸ آذر ۱۴۰۲ - ۰۱:۴۰
ژان والژان درون ما چه تصمیمی می‌گیرد؟ ژان والژان! اگر شان ماتیو را فدای خود کنی و همچنان شهردار باشی و با عزت و احترام زندگی کنی، بانگ تأیید و تحسین را در اطراف خود می‌شنوی و همه با صدای بلند در حق تو دعا می‌کنند. اما در این میان صدایی هم هست که هیچ‌کس آن را نمی‌شنود و آن ناله‌ای است از درون تاریکی که به تو نفرین می‌کند... بانگ بلند تأیید و تحسین را تنها تو می‌شنوی، اما این ناله و نفرین تا آسمان‌ها فرا می‌رود و به گوش خداوند می‌رسد.

به گزارش جوان آنلاین، فرهاد شفقتی در کانال تلگرامی خود نوشت: ژان والژان، محکوم فراری، سال‌هاست که موفق شده است با نام متفاوت مادلن و به عنوان شهردار مونتروی‌- سورمر زندگی جدیدی را آغاز کند. در این زندگی جدید او سعی می‌کند از هیچ کمکی برای راحتی انسان‌ها و نجات آن‌ها از درد و رنج دریغ نکند. مردم شهر او را انسانی متعالی می‌دانند و شهرت او به دیگر شهر‌ها نیز رسیده. در این میان، این تنها بازرس ژاور است که به او مظنون است و احتمال می‌دهد که او همان ژان والژان فراری باشد. داستان به اینجا می‌رسد که ژاور برای عذرخواهی نزد مادلن (همان ژان والژان) می‌آید و توضیح می‌دهد که گمان او اشتباه بوده، زیرا که ژان والژان واقعی را دستگیر کرده‌اند و او که خود را شان ماتیو می‌نامد به زودی در دادگاه آراس محاکمه می‌شود. این آغاز کشمکش طولانی ژان والژان با وجدان خود است. آیا به دادگاه برود و خود را معرفی کند تا بی‌گناهی به جای او محکوم نشود، یا ساکت بماند تا به کار‌های بشردوستانه خود ادامه دهد؟
ویکتور هوگو با هنرمندی تمام، شرح این کشمکش با وجدان را در حدود ۳۰ صفحه از کتاب می‌آورد. به نظرم این ۳۰ صفحه نمایش تأثیرگذاری است از هزار توی آدمی و حیرت از اینکه کار درست کدام است! تمام زیبایی این قسمت در این است که از نظر ژان والژان ساکت ماندن برای نجات خود نخواهد بود بلکه برای امکان ادامه کار‌های خیر است.
«این شان ماتیو آدم پست فطرتی است، تردیدی نیست که دزدی کرده، حتماً این کار را کرده، پس چه مانعی دارد که او را به زندان با کار محکوم کنند؟ من در اینجا دنبال کارهایم را می‌گیرم. ۱۰ سال که بگذرد، سرمایه‌ام به ۱۰ میلیون می‌رسد. همه را در اینجا بین مردم تقسیم می‌کنم. فقر از بین می‌رود. فقر که از بین برود، فساد و هرزگی و فحشا و دزدی و جنایت و زشتی و پلیدی نابود می‌شود.» (رفرنس: ترجمه محمد مجلسی، نشر دنیای نو). او به خصوص به آینده کوزت می‌اندیشد؛ دختر یتیمی که او سرپرستی می‌کند و بدون او احتمالاً سرنوشت تاریکی خواهد داشت. یک ندای درونی در ژان والژان حتی این پیشامد را کار خدا می‌داند: «هر چه اتفاق افتاده، به خواست خداوند بوده؛ ظاهراً خداوند چنین می‌خواهد. آیا من حق دارم در آن چیزی که آفریدگار می‌خواهد دست ببرم و آن را تغییر دهم؟».
اما ندای دیگری نیز در او شعله‌ور است که همه این‌ها را توجیه برای انجام ندادن کار درست می‌بیند. «ژان والژان! اگر شان ماتیو را فدای خود کنی و همچنان شهردار باشی و با عزت و احترام زندگی کنی، بانگ تأیید و تحسین را در اطراف خود می‌شنوی و همه با صدای بلند در حق تو دعا می‌کنند. اما در این میان صدایی هم هست که هیچ‌کس آن را نمی‌شنود و آن ناله‌ای است از درون تاریکی که به تو نفرین می‌کند... بانگ بلند تأیید و تحسین را تنها تو می‌شنوی، اما این ناله و نفرین تا آسمان‌ها فرا می‌رود و به گوش خداوند می‌رسد.»
در ادامه داستان ژان والژان خوابی می‌بیند که او را به یاد مرگ می‌اندازد و در نهایت تصمیم می‌گیرد عجالتاً بار سفر ببندد و به دادگاه آراس برود تا ببیند چه پیش می‌آید. در مسیر، چندین مشکل برای او پیش می‌آید؛ از جمله شکسته شدن چرخ درشکه و باز آن ندای مرموز با او صحبت می‌کند که مشیت الهی چنین وضعی را به‌وجود آورده است تا او به دادگاه نرود، «گناه از او نبود، بلکه خواست خداوند این بود و بس». با این حال ژان والژان به آن ندای دیگر گوش می‌سپرد و به هر شکل خود را به دادگاه می‌رساند و...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار