زهره برزگر در کانال «مدرسه سواد زندگی» در ایتا نوشت: آدم گاهی فقط دوس داره حرف بزنه. همین که کسی اون رو بشنوه، کافیه؛ حتی اگه این گفتگو به قیمت جونش تموم بشه. برای همین «دکتر B» وقتی توی انفرادی گیر میفته، عاجزانه فریاد میزنه: «من رو برای استنطاق ببر، میخوام همه چیز رو به اونا بگم! میخوام اقرار کنم و به اونا بگم! همه چیز رو میگم!» و این اوج استیصال آدمیه که میخواد حرف بزنه. شنیده بشه. بشنوه.
شطرنجباز اثر هولناک اشتفان تسوایگ بر همین منوال هست. دکتر B در زندانی مخوف حبس شده و اتهاماتش چنان سنگینن – از دید زندانبانها- که توی انفرادی نگه داشته میشه. روزها و هفتهها بدون گفتگو میمونه. تککتابی رو که دزدانه به سلول اُورده، از بخت بد یا خوب «مجموعهای از ۱۵۰ مسابقه قهرمانی شطرنج» هست. اون وارد گفتوگویی خطرناک و درونی با کتاب میشه. صفحه شطرنج رو توی ذهن خودش مجسم میکنه و مُهرهها رو میچینه. سیاه و سفیدها رو بهخط میکنه و توی شیپور جنگ میدمه. همیشه راهها متفاوتن، اما مقصد عموماً یکجاست؛ وقتی نوای گفتگو به گوش نرسه، صدای ستیز بلند میشه.
عاقبت اشتفان تسوایگ شباهت زیادی به شخصیت اصلی رمانش داره، یعنی همین کتاب شطرنجباز که بعد از مرگش منتشر شده. تسوایگ و همسرش دنیا رو با سقوط فرانسه تمومشده میدونن و دست به خودکشی میزنن. اونا بدون گفتگو میمیرن، همونطور که آنسو، گوبلز و همسرش خودشون رو میکشن. شطرنج مثال عجیبی از قاعدهمندی و صفآرایی بدون حضور کلماته. در طول بازی فقط صدای جابهجایی مُهرهها میاد.
تسوایگ، گوبلز و دکتر B اگر میتونستن حرف بزنن، اگه یاد میگرفتن بهجای مونولوگ، دیالوگ کنن و اگه اجازه داشتن گفتگو کنن، سالهای سال - احتمالاً- زندگیشون ادامه داشت. چه فرقی میکنه در طرف سفید ایستاده باشن یا سیاه وقتی نتونن حرف بزنن؟! و چقدر شعر شاملو علیه این سفید و سیاههاست، اونجا که میگه: «درخت با جنگل سخن میگوید/ علف با صحرا/ ستاره با کهکشان/ و من با تو سخن میگویم/... / حرفت را به من بگو/ قلبت را به من بده/ من ریشههای تو را دریافتهام/ با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام»