«بعد از رفتن» به کارگردانی رضا نجاتی با سینما فاصله زیادی دارد، مضمون آن تکراری است، قصهاش لاغر و کم جان و روایتش کلیشهای و پرادعاست. فیلمساز فکر کرده است میتواند با قصهای کلیشهای اثری روشنفکرانه بسازد! «بعد از رفتن» به کارگردانی رضا نجاتی با سینما فاصله زیادی دارد، مضمون آن تکراری است، قصهاش لاغر و کم جان و روایتش کلیشهای و پرادعاست. فیلمساز فکر کرده است میتواند با قصهای کلیشهای اثری روشنفکرانه بسازد! اما «بعد از رفتن» نه سر دارد نه وسط و نه انتها، اساساً مشخص نیست درباره چه موضوعی میخواهد حرف بزند. جهان فیلم الکن و بلاتکلیف است. شخصیتها عقب افتادهاند و نقشی در روند درام ندارند، این فیلم اگر ۱۰ سال پیش ساخته میشد، شاید موضوعش میتوانست جذاب باشد، اما در شرایط کنونی معنی این فیلم چیست؟ چرا باید ساخته شود و فارابی از آن حمایت کند؟ «بعد از رفتن» توان قصهگویی ندارد و فیلمنامهاش ضعیف و حفرهدار است. کاراکتر آرش هم تکراری است؛ مردی که به دلیل نوع رفتارش در زندگی باعث شده سرخورده شود و در خانواده جایی نداشته باشد. چنین کاراکتری را بیش از حد در سینمای ایران دیدهایم و اتفاقاً بیشتر این نقشها را هم صابر ابر بازی کرده و انگار کارگردان فیلمهای گذشته صابر ابر را ندیده است! او در فیلم «نزدیکتر» هم چنین نقشی را بازی کرده بود، اما در آنجا شخصیت او شناسنامهدار و باورپذیر بود، ولی در «بعد از رفتن» به دلیل اینکه احتمالاً با طرح چندخطی ساخته شده است، نمیتوانیم واکنشهای او را بپذیریم. آرش کاراکتری عقیم و مریض است و تکلیفش با خودش مشخص نیست، اینقدر ضعیف و ناتوان است که همه به او توسری میزنند و نمیتواند چیزی بگوید.
در این فیلم حتی رابطهها هم کلیشهاند. رابطه پدر آرش با او در سطح است. حرفهایی که بین آرش و پدرش رد و بدل میشود واقعاً در فیلمنامه نوشته شده؟ پدر در تعمیرگاه با آرش جدل میکند و در سکانس بعد همه چیز تمام میشود و پدر، آرش را روی موتور در آغوش گرفته است! این نوع پرداخت الکنوار شوخی است. مگر میشود رابطههای میان شخصیتها به این اندازه مغشوش باشد؟ اینکه آرش مدتی اعتیاد داشته و همین مسئله باعث طرد او از خانواده شود، باز هم کلیشه است. اینکه او خود را باعث و بانی مرگ همسرش میداند هم تکرار دیگر آثار سینمای ایران است. انگار کارگردان از فیلمهای دیگر کلاژ انجام داده و هر مقطع از فیلم برای یک فیلم دیگر است که در اینجا با شکلی دیگر به بدترین و مغشوشترین شکل ممکن به هم پیوند خورده است، فیلم به جای اینکه نشان دهد بیشتر حرف میزند، حرفهای تکراری که قصه نیمبند آن را هم جلو نمیبرد، چگونه فیلمساز فکر کرده «بعد از رفتن» یک اثر سینمایی است؟ آیا نگه داشتن مخاطب در تعلیق میتواند سینما به وجود بیاورد؟ این تعلیق هم برای سینمای فرهادی است و اینجا آنقدر نابلدی در آن احساس میشود که باورش به شدت سخت است کارگردان بتواند مخاطب را در تعلیق نگه دارد. آرش دنبال مونا است و برای رسیدن به او همه کار میکند، اما سرانجام چه اتفاقی رخ میدهد؟ انتهای فیلم مونا به آرش نزدیک میشود و دوباره دیالوگهایی میگویند مشابه نمایش رادیویی و در این میان کاوه میشود مقصر و مونا تبرئه میشود، چه عالی! چرا اینقدر سینما برای کارگردان ساده و بیکارکرد است؟ چرا فیلمساز فکر میکند مخاطب میتواند با این فیلم ارتباط برقرار کند؟ بعد از رفتن در خوشبینانهترین حالت ممکن میتواند یک تلهفیلم باشد، این فیلم روی پرده سینما نابلدی کارگردانش را لو میدهد؛ کارگردانی که نه پرداخت و نه پردازش میداند، فیلمسازی که حتی در میزانسن و دکوپاژ ضعفهای بغرنجی دارد. این گونه از فیلمها که سیاه و ناامیدکننده هستند، نمیتوانند به سینمای ایران کمک کنند. سینمای ایران امید میخواهد، اما «بعد از رفتن» مخاطب را آزار میدهد. بازیها به خصوص بازی صابر ابر به شدت تخت و تصنعی است، این میتواند به دلیل ضعفهای متعدد فیلمنامه باشد که بازیگران نتوانستهاند آن را بپذیرند، به هر صورت «بعد از رفتن» نمونهای دیگر از فیلمهایی است که کاربست آن سیاهنمایی اجتماعی و خانوادگی است که موضوع منسوخشدهاش مخاطب را پس میزند.