یعقوب ربیعی در کانال تلگرامی خود نوشت: محمد عابد الجابری اندیشمند نو معتزلی مصر سعی کرده است تاریخ اسلام را در سه واژه حقیقت، قبیله و غنیمت تحلیل و تفسیر کند. نگاهی به تاریخ کربلا و حادثه عاشورا هم نشان میدهد که ما در کربلا با سه واژه متفاوت روبهروییم؛ منفعت، مصلحت و حقیقت. در کربلا آنچه اتفاق میافتد انسانها را به سه نحله تقسیم میکند:
خواص منفعت محور: افرادی که در کربلا سهیم هستند همه سیدالشهدا (ع) را میشناسند؛ ولی بین منفعت مقطعی و حقیقت گیر میافتند. مثلاً شریح قاضی اگر فقط بر بالای عمارت کوفه میگفت که هانی بن عروه در زندان زخمی و مجروح شده است همانجا قیام مردم علیه ابن زیاد شکل میگرفت و حادثه عاشورایی پدید نمیآمد. یا یکی مثل عمرابنسعد چرتکه میاندازد که حسین (ع) را میکشم، به ملک ری که رسیدم توبه میکنم؛ ولی آنچه در دوراهی حقیقت و غنیمت برای عمرابن سعد محقق شد این بود که نه به ملک ری رسید و نه از گندم آن خورد.
خواص مصلحتاندیش: دیگری هم مثل سلیمان ابن صردخزاعی میشود که در شناخت حقیقت و مصلحت درمیماند. عقل مصلحتاندیش و کوتهبین انسانهای بزرگی مانند سلیمان ابن صرد خزاعی اینگونه محاسبه میکنند که قطعاً در هماورد بین امام حسین (ع) و سپاه یزید آنکسی که شکست میخورد امام حسین (ع) است. به همین دلیل پا پس میکشد تا در جایی دیگر بتواند یزید را شکست دهد؛ اما تاریخ یعنی اقدام در موقع خویش. سلیمان بعدها در قیام توابین با ۴ هزار نفر شهید میشود؛ ولی پیام ۷۲ تن کجا؟ و تأثیر ۴ هزار نفر مصلحت سنجِ وقتنشناس کجا؟
خواص حقیقتطلب:، اما کسان دیگری هستند که در طریق حقیقتاند؛ حقیقت هم جز پا جای پای معصوم (ع) گذاشتن نیست «المتقدم لهم مارق والمتاخر عنهم زاهق». مالک در جنگ صفین میداند که اگر دو شمشیر دیگر بزند خیمه کفر ویران میشود؛ ولی به اذن مولایش برمیگردد، اما کمی آنسوتر عاشوراییان میدانند بهواسطه راهی که میروند سرشان بر نیزه خواهد رفت؛ ولی اذن میدان میخواهند. در این حقیقتطلبی گاه شمری که ۱۶ بار با پای پیاده به سفر حج رفته و پیشانیاش پینه بسته مردود میشود؛ ولی سعدابن حارث، ابوالحتوف بن حارث، حربنیزیدو...؛ که تا ظهر عاشورا در سپاه یزید هستند به امام میپیوندند و شهید میشوند.
با خودمان بیندیشیم ما کدامیم و کجاییم؟ با حق و حقیقت یا با منفعت و مصلحت؟