مرد میانسالی که پس از قتل همسرش، گم شدن او را به پلیس گزارش داده بود، در اولین سالگرد حادثه به اداره پلیس رفت و به جنایت اعتراف کرد. روز شنبه سوم تیرماه، مرد میانسالی در تهران به اداره پلیس رفت و مدعی شد یک سال قبل همسرش را به قتل رسانده و امروز تصمیم گرفته است راز قتل را برملا کند.
متهم پس از اعتراف به قتل به دستور قاضی محمد وهابی، بازپرس شعبه یازدهم دادسرای امور جنایی تهران بازداشت شد و برای تحقیق در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی قرار گرفت.
صبح دیروز متهم به دادسرای امور جنایی تهران منتقل شد و با اعتراف به قتل همسرش گفت: همسرم را دوست داشتم و زندگیمان هم خوب بود تا اینکه چند ماه قبل از حادثه با هم اختلاف پیدا کردیم. روز حادثه ۲۷ تیرماه سال قبل بود که با هم درگیر شدیم و او فوت کرد. پس از حادثه، جسدش را در بیابانهای اطراف شهرستان شهریار رها کردم و روز بعد هم به اداره پلیس رفتم و برای همسرم اعلام مفقودی کردم. یک سال همه را فریب دادم، اما آخرش خودم را نتوانستم فریب بدهم، به همین خاطر عذابوجدان رهایم نکرد و در نهایت تصمیم گرفتم به اداره پلیس بروم و راز قتل همسرم را برملا کنم. متهم پس از اعتراف به قتل همسرش به دستور بازپرس جنایی برای تحقیقات بیشتر و روشن شدن زوایای پنهان حادثه در اختیار تیمی از کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار گرفت.
قاضی پرونده همچنین برای روشن شدن وضعیت جسد مقتول به مأموران پلیس دستور داد همزمان با بررسی پروندههای اجساد کشف شده ناشناس سال قبل از پزشکی قانونی و مأموران پلیس شهرستان شهریار هم درباره کشف اجساد ناشناس در تاریخ وقوع حادثه استعلام بگیرند.
گفتگو با متهم
پژمان ۵۱ ساله دستبند به دستانش و پابند به پاهایش زده شده و آرام روی صندلی شعبه نشسته است. درحالیکه اشک پهنای صورتش را پوشانده، میگوید از شب قبل که راز قتل همسرم را برملا کردم، کابوس شبانه رهایم کرده است. متهم ادامه میدهد هنوز فرزندانم از سرنوشت مادرشان خبر ندارند و امیدوارم مرا ببخشند، چون میدانستند که من مادرشان را دوست داشتم، اما یک اتفاق ناخواسته باعث مرگ همسرم شد.
پژمان چه شد که همسرت را به قتل رساندی؟
من قصد قتل نداشتم و روز حادثه یک درگیری معمولی باعث مرگ همسرم شد. آن روز دختر و پسرم در خانه نبودند و همسرم مثل همیشه شروع به غر زدن کرد. آنقدر غر زد که عصبانی شدم و او را محکم هل دادم که تعادلش را از دست داد و سرش به ستون خانه برخورد کرد و روی زمین افتاد. اول فکر کردم چیزی نشده، اما وقتی خون را روی ستون خانه دیدم و متوجه شدم که سر همسرم زخمی شده، نگرانش شدم و بالای سرش رفتم. همسرم نفس نمیکشید که متوجه شدم فوت کرده است.
با هم اختلاف داشتید؟
ما ۱۶ سال با هم زندگی کردیم و یک پسر و یک دختر نوجوان داریم. در این مدت با هم اختلاف نداشتیم و زندگی ما خوب بود، اما مدتی قبل از حادثه به خاطر موضوعی پیشپاافتاده اختلاف ما شروع شد. او همیشه زندگی خودش را با زندگی دوستان و بستگانش مقایسه میکرد و میگفت مثلاً فلانی مبل خانهاش را عوض کرده یا فلانی خودروی مدل بالا خریده است، چرا نباید ما وسایل خانهمان را عوض کنیم یا خودروی گرانقیمت بخریم. همیشه غر میزد و این زندگی شیرین ما را تلخ کرده بود. هر چقدر میگفتم ما پایمان را باید به اندازه گلیممان دراز کنیم و به زندگی دیگران توجهی نکنیم، فایدهای نداشت و میگفت من کمکاری میکنم و باید کاری کنم که درآمدم بیشتر شود. بههرحال اختلاف ما همین بود و در نهایت هم باعث مرگ او شد.
درآمدت کم بود؟
نه، من مکانیک هستم و درآمدم تقریباً خوب است و در یکی از خیابانهای غربی تهران زندگی میکنم و حتی خودرو هم دارم، اما چشم همچشمی زندگیمان را تباه کرد.
چطور با همسرت آشنا شدی و ازدواج کردی؟
همسرم دوست صمیمی خواهرم بود. خواهرم او را به من معرفی کرد. وقتی با او ازدواج کردم خیلی از زندگیام راضی بودم و همانطور که گفتم دو فرزند آوردیم و هیچ مشکلی هم نداشتیم. هرگز فکر نمیکردم روزی دستم به خون همسرم آلوده شود و الان هم میگویم کاش آن روز در خانه تنها نبودیم.
پس از حادثه چطور فرزندانت متوجه نشدند؟
وقتی دیدم همسرم فوت کرده خیلی ترسیدم. ابتدا ساعتی بالای سر جسدش گریه کردم، پس از آن تصمیم گرفتم ماجرا را پنهان کنم، به همین دلیل خونهای روی ستون و سرامیکها را پاک کردم و بعد هم جسد همسرم را به اتاق خواب بردم و روی تخت خواباندم. وقتی شب پسر و دخترم به خانه آمدند گفتم مادرشان سردرد دارد و دارو خورده و خوابیده است و از من خواسته او را برای شام بیدار نکنم. به فرزندانم گفتم سروصدا نکنید تا مادرتان بیدار نشود و آنها هم به حرفهای من اعتماد کردند و بعد از خوردن شام به اتاقشان رفتند و خوابیدند. نیمههای شب وقتی همه خواب بودند، جسد را داخل گونی گذاشتم و با آسانسور به پارکینگ خانه بردم و در صندوق عقب خودرویم گذاشتم و به طرف شهریار به راه افتادم. سپس جسد را در اطراف جادهای حوالی شهریار رها کردم و به خانه بازگشتم.
بعد چه شد؟
صبح مثل همیشه به محل کارم رفتم تا اینکه چند ساعت بعد دختر و پسرم با من تماس گرفتند و گفتند مادرشان در خانه نیست و تلفن همراهش را هم جواب نمیدهد. به آنها گفتم احتمالاً برای خرید بیرون رفته است. چند ساعت بعد با نقشهای که طراحی کرده بودم، همراه فرزندانم به اداره پلیس رفتم و برای همسرم اعلام مفقودی کردم. من فرزندانم و خانواده همسرم را فریب دادم و آنها هم به من اعتماد کردند، چون میدانستند من همسرم را دوست دارم و فکر نمیکردند او را به قتل رسانده باشم.
چرا الان پس از یک سال اعتراف کردی؟
واقعیتش من از همان شب اول عذابوجدان گرفتم و شبها همیشه در خواب کابوس میدیدم. خیلی شبها هم گریه میکردم و فرزندانم خیال میکردند به خاطر گم شدن مادرشان گریه میکنم. آنها خبر نداشتند من به خاطر مرگ مادرشان گریه میکنم. در این مدت عذابوجدان رهایم نمیکرد تا اینکه تصمیم گرفتم در سالگرد فوت همسرم به اداره پلیس بروم و راز قتل را فاش کنم تا عذابوجدان رهایم کند.
حرف آخر؟
از همان روز اول پشیمان شدم و الان هم خیلی پشیمان هستم. امیدوارم فرزندانم و خانواده همسرم مرا ببخشند.