زهره برزگر در کانال خود در پیامرسان ایتا نوشت: سال ۱۹۷۱ در «دانشگاه استنفورد» یکی از خطرناکترین آزمایشهای روانشناسی رو انجام دادن. زندانی طراحی شد و اطلاعیهای به نشریههای دانشجویی دادن تا داوطلبهای شرکت در این آزمایش به محل نامنویسی بیان. از بین ۷۵نفری که ثبتنام کردن، ۲۴نفر انتخاب شدن که از نظر فیزیکی و روانی، کاملاً نرمال بودن. با شیر یا خط، ۱۲نفر نقش زندانی و ۱۲نفر زندانبان رو به عهده گرفتن. روانشناس (آقای فیلیپ زیمباردو) و دستیارش هم رئیس و معاون زندان آزمایشی شدن.
زندانیها در خونه خودشون نشسته بودن که مأمورای ساختگی با لباس و ماشین پلیس، دستگیرشون کردن و به زندانی فرستادن که در زیرزمین دانشگاه بود. همه چیز دقیقاً مثل زندان بود. لباسها، دستبندها، سلولها و حتی فضای طراحی شده، زندانبانها حق داشتن که زندانیها رو بترسونن، تحقیرشون کنن، حریم شخصی براشون نذارن و تمام کارایی که یک زندانبان واقعی میتونه انجام بده، به جز برخورد فیزیکی! اسمهای زندانیها هم از بین رفت و به هر کدوم، یه شماره دادن که فقط با این شماره صداشون میزدن. بعد از ۳۶ساعت یکی از زندانیها دیوانهوار شروع به فریاد زدن کرد و ماجرا شروع شد...
از یه طرف زندانبانها سلول ویژهای اختصاص دادن به زندانیهایی که شورش نمیکردن و به اونها غذای بهتری دادن، اما زندانیهای شورش نکرده از اون غذا نمیخوردن تا مثل بقیه باشن! از اون طرف چند تا زندانی درخواست «آزادی به قول شرف» دادن، اما وقتی که درخواست همهشون رد شد، هیچ کدوم شون آزمایش رو ترک نکردن. اونقدر نقشهاشون درونی شده بود که خودشون رو واقعاً زندانی میدونستن. زندانبانها برای تنبیه زندانیها، تشکهاشون رو میگرفتن و مجبورشون میکردن روی کف سیمانی بخوابن، لباسهاشون رو دور ریختن، سطلهای زباله و مدفوع رو خالی نکردن تا بوی بد، اذیتشون کنه.
در نهایت آزمایشی که قرار بود دو هفته طول بکشه، بعد از شش روز متوقف شد. حالت وحشتناک و غیرانسانی زندان و همینطور وضعیت به شدت در حال تخریب آزمودنیها، دلیل این اتفاق بود. خیلی زودتر و خیلی بیشتر از چیزی که محققها فکر میکردن، این آزمایش به واقعیت تبدیل شد. آزمایش زندان استنفورد، نمایشی از قدرت خارقالعاده موقعیته. هیچ کس مجبور نشده بود کاری خلاف میل خودش انجام بده. هیچکدوم از زندانبانها مجبور نبودن اینطور بیرحمانه با زندانیها برخورد کنن. اما موقعیتها، قدرت انسانی رو تحت تأثیر قرار میده. این آزمایش هر روز برای ما اتفاق میافته... و حالا میرسیم به این سؤال: چرا اونطوری که دوست داریم، نمیتونیم زندگی کنیم؟!