فوتبال زمینهای خاکی حالوهوای خاص خودش را دارد. این را آنهایی که بازی در زمین خاکی را در سالهای دور تجربه کردهاند، بهتر از هر کس دیگری میفهمند. دور هم جمع میشدند، تیم تشکیل میدادند و جمعه به جمعه ساک به دوش راهی زمین خاکی میشدند. آن زمان اینگونه نبود که همه استوک داشته باشند یا لباسشان مارکدار باشد، خیلیها با کتونی چینی سفید و یک زیر پیراهن سفید بازی میکردند یا نهایتاً شلوار گرمکنی به پاداشتند و پایین گرمکن را توی جوراب میکردند. داستان تیمهایی، چون رگبار و آزادی اینگونه آغاز شد؛ تیمهایی که برای فوتبال تشکیل شد و فتح دروازه تیمهای حریف، اما گویا سرنوشت برای تیمهای فوتبالی زمینهای خاکی دهههای ۵۰ و ۶۰ طور دیگری رقم خورده بود. آنها باید در میدانی دیگر مسابقه میدادند و دروازههای دیگری را فتح میکردند.
داستان همچنان زمینهای خاکی بود و تیرکهای چوبی که این بار باید به قیمت جان از آن دفاع میکردند. با حملههایی که گاه به قیمت کم شدن از تعدادشان بود، اما نه در ازای دریافت کارت قرمز که به قیمت ریختن خون که سرخی آن دیگر نه بهای قهرمانی که بهای حفظ خاک بود؛ خاکی که هنوز هم یادآور دفاعی جانانه و حملههایی مثالزدنی است که از حافظه تاریخ پاک نخواهد شد.
حالا سالهاست تیمهایشان نیمهکاره رها شده است. ترکیبشان دیگر به حد نصاب نمیرسد، برای دویدن دنبال توپ چهلتکه، بس که در پی توپهای بزرگتر رفتند. آنها هم که ماندند، دیگر نایی برای دویدن ندارند چراکه یا دست و پایشان را جا گذاشتهاند یا نفسشان را. حالا فقط مرور خاطرات است که سرپا نگهشان میدارد. از رگباری که هشت مهاجمتر و فرز تقدیم کرد تنها پنج یار باقی مانده. پنج رفیق مصدوم که نه همبازی برایشان مانده و نه زمین خاکی یا توپی چهلتکه که عصرهای جمعه دور هم جمعشان کند. وضع تیم آزادی، اما بهتر است. همه باهم صعود کردند و هیچ مصدومی به جا نگذاشتند. غیرتمندانه و هر ۱۲ نفر یورش بردند به سمت دروازه تا حریف نای ایستادن برایش نماند و پایانش شد صعود دستهجمعی تیم سمنانیها. درست برخلاف رگبار البرز که اگر چه حریف را از میدان به در کرد، اما چند مصدوم روی دست تیم فوتبال البرز گذاشت؛ مصدومانی که پیشتر خواب استوک میدیدند، اما سالهاست خواب همبازیهایی را میبینند که دست زمانه رفاقتهایشان را به خاکریز کشاند تا بعد از پشت سر گذاشتن مرحله مقدماتی، به عنوان همرزم در کنار هم قدم بردارند، اما باز هم عشقشان خاک بود که نامش از زمین خاکی به خاکریز تغییر کرده بود و پاسکاریهایی که ریسکش به مراتب بیش از مصدومیتهای جزئی بود.
حال و هوای زمینهای خاکی را تنها کسانی میدانند که عصرهای جمعه دور تا دور آن را برای گرم کردن دویدهاند. دویدنهایی که بسیاری را به چنان دوندههایی مبدل کرد که بیمحابا به سمت دروازه حریف یورش بردند و چنان گلهایی کاشتند که هرگز مشمول زمان نشد و این حلاوت به جا مانده از تلخی جنگی بود که نتوانست از سد این دیوار دفاعی عبور کند و مشتی از این خاک را با خود به ارمغان ببرد!
رگبار و آزادی حالا شاید مثل همان دهه به یادماندنی ۶۰ وجود خارجی نداشته باشند، اما بدون هیچ شکی خاطرهای که جوانان این دو تیم با جانفشانیهایشان بر جا گذاشتند تا سالهای سال در یادها زنده خواهد ماند و همین هم باعث میشود نه رگبار و نه آزادی هیچگاه از یادمان نروند؛ یادمان نرود که تیم آزادی ۱۲ نفر از ترکیب خود را داد تا این سرزمین همچنان پایدار بماند، مثل محمد احمدی، ابوالقاسم اصلاحی، ابوالفضل برزویی، عطاءالله صحافی، کیومرث نوروزیفر، علیاکبر نیکو و محمد شمسالدین و یادمان نخواهد رفت که چگونه فلاحنژادها و دهقاننژادها در رگبار جانفشانی کردند تا امروز فلاحتکار جانباز از رشادتهای آنها سخن بگوید.