
"کلی آنی مک دید" سه سالی بود که در زندان "آیلسبری"شهر باکینگهام شایر انگلستان نگهبان بود از وقتی که شوهرش بر اثر بیماری سرطان مرد برای تامین هزینه های زندگی اش در زندان کار می کرد. از آنجا که جایی برای زندگی نداشت تمام وقتش را در آنجا می ماند. افسرده به نظر می رسید و کمتر با کسی حرف می زد حتی در تعطیلات به مرخصی نمی رفت و وقتی همکارانش از او دراین باره سوال می کردند می گفت: بیرون کسی منتظر من نیست.
مدتی بود حال جسمی خوبی نداشت سرش گیج می رفت و حالت تهوع داشت:
کلی حالت خوبه؟ این سوال را یکی از همکاران هنگام ناهار پرسید.
- آره خوبم ؟
- پس چرا رنگت پریده؟
- چیزیم نیست فقط یه کم فشارم اومده پایین
چند ماه گذشت تا اینکه شکم جلو آمده اش خبر از ورود یک مهمان ناخوانده می داد چطور ممکن بود، او که پس از مرگ همسرش هرگز ازدواج نکرد و تمام وقتش را در ندامتگاه می گذراند همین مساله رییس زندان را بر آن داشت تا از او در این باره سوال کند: "کلی" بگو ببینم این بچه کیه؟ تا اونجا که من می دونم شوهر تو سه سال پیش به خاطر بیماری مرد تو هم که تمام وقت اینجا هستی و رابطه ات هم با مردان زندان خوب نیست پس این بچه کیه؟ کلی در برابر سوال "کریستوفر" فقط سکوت کرد و رییس وقتی دید او دلش نمی خواهد حرفی بزند دیگر پرسشی نکرد.
چند ماه دیگر گذشت و سوال برای همه به وجود می آمد این بچه کیست و کلی حرفی برای گفتن نداشت تا اینکه وقتش رسید.
نمی توانست تحمل کند درد امانش را بریده بود بالش را به دهان گرفت تا کسی صدایش را نشود اما نمی شد درد در شکمش پیچیده بود دیگر نتوانست با تمام وجود فریاد زد، یکی از نگهبانان متوجه شد و او را به بیمارستان فرستاد.
پسر کوچولوی کلی به دنیا آمد اما هیچ کس از ورودش خوشحال نبود زن جوان حتی پس از زایمانش هم حرفی درباره پدر فرزندش نزد و هویت پدر بچه همچنان ناشناس باقی ماند. کلی 10روز پس از زایمان به سر کار بازگشت. او در زندان نگهبان بخش آقایان بود اما وقتی به محل خدمتش رفت ناگهان رنگ از رخسارش پرید چند روزی نگران و بیقرار شده بود و همه این را فهمیده بودند.
عصر یک روز کلی برای استراحت به اتاقش رفت هوا ابری بود و نم نم باران می بارید با خود فکر کرد این کار فقط از عهده آلبرت برمی آید چون مسوولان زندان"سویین فنحال" او را به خوبی می شناختند پس از او خواست به اتاقش برود:
- با من کاری داشتی کلی؟
- آره ازت می خوام این بسته رو به زندان "سویین فنحال" ببری و اونو به دست یکی از زندانیان مجروح برسونی
- حالا توش چی هست ؟
- هیچی جعبه کمکهای اولیه است شنیدم اونجا تجهیزات کمه و یکی از زندانیان به نام "نلسون" به خاطر زد و خورد با همسلولی اش به شدت مجروح شده به هرحال جعبه کمکهای اولیه در هر زندانی لازم است.
آلبرت که از حرفهای کلی گیج شده بود جعبه را برداشت و از زندان خارج شد. هنگام ورود به زندان "سویین فنحال" نگهبان جعبه را وارسی کرد و به آلبرت اجزاه ورود داد اما ناگهان صدایی از درون آن بیرون آمد صدا شبیه به زنگ تلفن بود. نگهبان جلوی آلبرت را گرفت و یکبار دیگر آن را وارسی کرد درون جعبه یک تلفن همراه جاسازی شده بود.
تلفن به دفتر رییس زندان فرستاده شد ماموران هنگام بررسی تلفن پیامکی رادیدند که خطاب به "نلسون دلگادو" یکی از مجرمان و زندانیان سابق ندامتگاه "آیلسبری"نوشته بود: " نلسون عزیز پسرت سالم به دنیا آمد و من برای دیدنت بی قرارم دوستت دارم همسرت کلی"
با کشف این موضوع کلی تحت بازجویی قرار گرفت. زن جوان که یادش رفته بود موقع جاسازی تلفن درون جعبه آن را خاموش کند گفت:
"سه سال پیش همسرم براثر بیماری مرد حسابی تنها و افسرده شده بودم و برای تامین هزینه زندگی در زندان "آیلسبری" مشغول به کار شدم . من شبها نگهبان اتاقی بودم که "نلسون دلگادو" در آن زندانی بود. او 10 سال از من کوچکتر بود نلسون به جرم قاچاق حشیش در زندان به سر می برد اما به خاطر پرخاشگری و زد و خورد با هم بندی هایش به سلول انفرادی فرستاده شد و کلید آن فقط دست من بود. خیلی عصبی بود و من سعی می کردم با حرفهایم او را آرام کنم تا اینکه دلباخته هم شدیم پس از مدتی فهمیدم از او باردار شده ام و این در حالی بود که نلسون پس از رفتن من به بیمارستان به خاطر زخمی کردن نگهبان به زندان دیگری در باکینگهام شایر فرستاده شده بود دلم نمی خواست کسی از رابطه ما خبردار می شد بنابراین از آنجا که تلفن در سلول آنها ممنوع بود تصمیم گرفتم یه گوشی رو در جعبه ای جاسازی کنم و به دست نلسون برسانم اما فراموش کردم آن را خاموش کنم و شما متوجه شدید.
قاضی دادگاه "آیلسبری کرون" پس از شنیدن حرفهای کلی به فکر فرو رفت و گفت: عشق تنها جرمی است که در دادگاه مجازات ندارد تو عاشق بودی و این جرم نیست اما "کلی آنی مک دید" تو قوانین زندان را شکستی و از اعتمادی که به تو شد سوء استفاده کردی کلید اتاق نلسون دست تو بود و تو نگهبان سلول وی بودی.
سپس "ریچارد جرمین" وکیل کلی در جایگاه قرار گرفت و گفت: شکی نیست که رابطه غیر اخلاقی بین آن دو شکل گرفته و موکل من قوانین امنیتی را شکسته اما جناب قاضی کلی به اراده و انتخاب خود عاشق نشده و از شما تقاضا دارم در مجازات او تخفیف بدهید.
قاضی پس از شنیدن اظهارات ریچارد حکم را خواند: "کلی آنی مک دید" تو به خاطر نقض قوانین امنیتی و از نظر جنبه عمومی جرم به 18 ماه زندان محکوم می شوی و طی این مدت نگهداری از فرزندت به طور موقت به پرورشگاه سپرده می شود اما پس از آزادی می توانی در کنار فرزند و همسرت باشی.
کلی به زندان فرستاده شد و علاوه بر جدایی از عشقش به جدایی موقت از فرزندش نیز محکوم شد او در حیاط زندان قدم میزند و با خود فکر می کند تا روز موعود چیزی باقی نمانده و پس از تحمل دوره محکومیتش می تواند در کنار نلسون و فرزندش باشد.