کد خبر: 110370
تاریخ انتشار: ۰۱ آذر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
خیلی خسته بود این مدت تمام تلاش خود را کرده بود تا بتواند پول بدهی ماری را پرداخت کند. هوا ابری بود کیفش را برداشت کتش را پوشید و به سمت خانه به را ه افتاد جلوی در رسید گوشه کاغذی را دید که از صندوق پست بیرون زده بود چه کسی ممکن است برایش نامه فرستاده باشد پس صندوق را باز کرد و نامه را برداشت از طرف ماری بود.
سلام جان
"با تمام علاقه ای که بهت دارم خواهش می کنم دیگه پیش من نیا و برای همیشه منو فراموش کن تو با من خوشبخت نمی شی"
ماری
... جان مکفارلین و ماری گریفیت سال ها پیش در یک حادثه کاملا اتفاقی باهم آشنا شدند . جان که پنج سال پیش به جرم دزدی به زندانی در لندن افتاده بود پس از آزادی تصمیم گرفت به خانه مادرش در شهر سوفوک برود و با او زندگی سالمی را شروع کند اما آشنایی با ماری مسیر زندگی او را تغییر داد. در یک روز سرد زمستانی خودروی ماری پنچر شد و جان که در پیاده رو قدم می زد وقتی به چشمش به زن بیچاره افتاد که در زیر برف لاستیک عوض می کند به کمکش رفت.
- می تونم کمکتون کنم خانوم؟
- اوه ممنون می شم دستام یخ زده و نمی تونم لاستیک رو دربیارم
جان، جک را زیر ماشین گذاشت و چرخ را عوض کرد ماری از او تشکر کرد و خواست او را تا منزل برساند. جان هم که از شدت سرما رمقی برایش نمانده بود قبول کرد و سوار شد. عقب خودرو سه دختر کوچولوی زیبا نشسته بودند:
- بچه های خودتونند؟
- بله سوزی، کتی و ژانت، بچه ها از آقا تشکر کنید که به ما کمک کردن لاستیک عوض کنیم.
ماری و جان در مسیر با هم هم صحبت شدند ماری گفت: دو سال پیش ژانت تازه به دنیا آمده بود که همسرم در یک حادثه رانندگی کشته شد در این مدت هر روز سر وکله طلبکارای شوهرم پیدا می شد و همشون پولشون رو می خواستن من هم تو این مدت مجبور بودم به سختی کار کنم تا بتونم بدهی آرتور رو بدم و چرخ زندگیمو بچرخونم ...
دروازه های خوشبختی
ماری آن شب جان را تا خانه مادرش رساند اما این آخرین دیدار آنان نبود و رابطه آنها ادامه پیدا کرد. طی این مدت جان احساس کرد به او علاقه مند شده بنابراین یک روز پس از کار روزانه دنبالش رفت و بدون مقدمه گفت: ماری با من ازدواج می کنی؟ بعد بدون اینکه منتظر جواب او بماند ادامه داد: نگران بدهی های شوهر سابقت نباش دوتاییمون کار می کنیم بدهی هاشو تسویه می کنیم.
جواب مثبت زن جوان دروازههای خوشبختی را به سوی جان گشود. اما او برای پرداخت بدهی های شوهر سابق ماری به کار قاچاق مواد رو آورد همه چیز داشت درست پیش می رفت که آن نامه همه چیز را خراب کرد.
روز نحس
خیلی با خود کلنجار رفت چند بار با ماری تماس گرفت اما جوابش را نداد تصمیم گرفت سراغش برود بنابراین به محل کارش رفت و منتظرش شد بالاخره سر و کله ماری پیدا شد جان با دیدن زن رویاهاش به طرفش رفت:
- ماری منظورت از این نامه چی بود؟ چرا حالا که همه چی درست شده می گی برم
زن جوان نگاه سردی به جان کرد و گفت: من نمی تونم با تو ازدواج کنم
- چرا پای کسه دیگه ای در میونه ؟
و ماری فقط نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
حدس جان درست بود اما دیگر نمی توانست این یکی را تحمل کند او به خاطر بدهی های شوهر سابق ماری دوباره تن به خلاف داده بود .
خسته و نا امید به خانه رفت فکر انتقام لحظه ای دست از سرش برنمیداشت به طرف کمد رفت اسلحه را برداشت و ...
نیمه های شب شده بود خود را به خانه ماری رساند با تبر در را شکست و داخل شد، برقها را خاموش کرد و به سمت اتاق زن به راه افتاد .
خشم تمام با وجودش را گرفته بود وارد شد و ماری را از تخت پایین کشید زن بیچاره هرچه فریاد زد و التماس کرد فایده نداشت:
- جان خواهش می کنم به بچه هام رحم کن
- مگه تو به من رحم کردی لعنتی به خاطر تو دوباره به خلاف کشیده شدم به خاطر تو، می فهمی مجازات تو مرگه
سوزی، کتی و ژانت وقتی مادرشان را در آن حال دیدند شروع به داد و فریاد کردند اما فایده نداشت و صدای شلیک گلوله تمام فضا را پر کرد.
پشیمان نیستم
یکی از همسایه ها که صدای داد و فریاد از خانه ماری شنیده بود با پلیس تماس گرفته اما آنها وقتی رسیدند که دیگر دیر شده و ماری کشته شده بود.
ماموران پلیس توانستند جان را پیش از آنکه موفق به فرار شود دستگیر کنند.
جان در دادگاه "آیپ سوییچ کرون" به جرم کشتن "ماری گریفیت" محاکمه شد او وقتی پشت میز قرار گرفته بود به جنایت خود اعتراف کرد و در حالیکه به نقطه ای خیره شده بود گفت: از اینکه اون کشتم پشیمان نیستم و با این کار می خواستم به اون درس حسابی بدم.
جان مکفارلین به جرم آدمکشی به 30 سال زندان محکوم شد.




نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار