ماجرای عکس شهید برونسی و دو بچه چوپان کُرد
کد خبر: 1095586
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/004b0k
تاریخ انتشار: ۱۳ تير ۱۴۰۱ - ۱۱:۰۶
شب اولی که پسر بچه‌ها را دیدم، زیاد به شان حساس نشدم. برام عجیب بود، ولی زیاد مشکوک نبود. بقیه بچه‌ها هم تعجب کرده بودند؛ دو تا چوپان کوچولو، این موقع شب کجا می‌رن؟!
هر وقت آن عکس را می‌بینم، یاد خاطره شیرینی می‌افتم؛ مثل یک پدر مهربان، دست هاش را انداخته دور گردن دو تا پسر بچه کُرد. با یکی شان دارد صحبت می‌کند. دور و برشان یک گله گوسفند است. سردی هوای کردستان هم انگار توی عکس حس می‌شود.

خاطره اش را خود عبدالحسین برام تعریف کرد:

شب اولی که پسر بچه‌ها را دیدم، زیاد به شان حساس نشدم. برام عجیب بود، ولی زیاد مشکوک نبود. بقیه بچه‌ها هم تعجب کرده بودند؛ دو تا چوپان کوچولو، این موقع شب کجا می‌رن؟!

پا پیچشان نشدیم. کمی بعد شبحی ازشان، توی تاریکی پیدا بود و کمی بعد، شبح هم ناپدید شد.

شب بعد، دوباره آمدند: دو تا پسر بچه، با یک گله گوسفند؛ و از همان راهی که دیشب آمده بودند! این بار به شک افتادیم. یکی گفت: باید کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشه.


ماجرای عکس شهید برونسی و دو بچه چوپان کُرد

سابقه کومله‌ها را داشتیم؛ پیر و جوان و زن و بچه براشان فرقی نمی‌کرد. همه را می‌کشیدند به نوکری خودشان، اکثراً هم با ترساندن و با زور و فشار.

به قول معروف، پیچیدیم به عمل دو تا چوپان کوچولو. جلوشان را گرفتم. دقیق و موشکافانه نگاهشان کردم. چیز مشکوکی به نظرم نرسید. متوجه گوسفند‌ها شدم. حرکتشان کمی غیر طبیعی بود.

یک هو فکری مثل برق از ذهنم گذشت. نشستم به تماشای زیر شکم گوسفندها. چیزی که نباید ببینم، دیدم؛ نارنجک!

زیر شکم هر کدام از گوسفندها، یک نارنجک بسته بودند، ماهرانه و با دقت. دو تا بچه انگار میخ شده بودند به زمین. می‌گفتی که چشم هاشان می‌خواهد از کاسه بزند بیرون. اگر می‌خواستم از دست کسی عصبانی بشوم، از دست ضد انقلاب بود؛ آن اصل کاری ها. به شان گفتم: نترسید، ما با شما کاری نداریم.

نارنجک‌ها را ضبط کردیم. آن‌ها را تا صبح نگه داشتیم. صبح مثل اینکه بخواهم بچه‌های خودم را نصیحت کنم، دست انداختم دور گردنشان و شروع کردم به حرف زدن. یک ذره هم انتظار همچین برخوردی را نداشتند.

دست آخر که ازشان تعهد گرفتم، گفتم: شما آزادین، می‌تونین برین.

مات و مبهوت نگاهم می‌کردند. باورشان نمی‌شد. وقتی فهمیدند حرفم راست است، خداحافظی کردند و آهسته آهسته دور شدند. هر چند قدم که می‌رفتند، پشت سرشان را نگاه می‌کردند. معلوم بود هنوز گیج و منگ هستند. حق هم داشتند؛ غول‌های عجیب و غریبی که کومله‌ها از بچه‌های سپاه توی ذهن آن‌ها ساخته بودند، با چیزی که آن‌ها دیدند، زمین تا آسمان فرق می‌کرد.

خاطره‌ای از «معصومه سبک خیز»؛ همسر شهید
برگرفته از کتاب «خاک‌های نرم کوشک»؛ روایت‌هایی از زندگانی شهید عبدالحسین برونسی
 
منبع: جهان نیوز
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار