کد خبر: 108514
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۳۸۸ - ۱۷:۲۶
مشاهدات خبرنگار «جوان» از سفر زیر زمینی به پروژه تونل توحید
بعد از اینکه تونل ریزش کرد، حتی اعضای شورای شهر هم اجازه بازدید از محل ریزش را پیدا نکردند.
پیرمرد گفت: همه دارند از اینجا فرار می‌کنند، تو آمده‌ای عکس یادگاری بگیری؟
از زاویه‌های مختلف عکس می‌گرفتم. نورکم بود و دوربین تلفن همراهم فلاش نداشت. مخفیانه آمده بودم و کسی نباید متوجه حضورم می‌شد. آنجا منطقه ممنوعه بود.
راهم نمی‌دادند. بارها از خودشان خواسته بودم که اجازه دیدن مراحل پیشرفت کار را بدهند اما هربار با گفتن اینکه باید هماهنگ کنیم سر کارم می‌گذاشتند. من حق بازدید از مراحل پایانی ساخت تونل توحید را نداشتم. بعد از ریزش تونل توحید خبرنگاران بایکوت خبری شده بودند و تنها به خبرنگاران وابسته به شهرداری اجازه ورود به تونل را می‌دادند. البته ورود به منطقه ممنوعه برای خودی‌ها هم ممنوع بود.
آمدن یک غریبه‌ دوربین به دست، توجه پیرمرد را جلب کرده بود. او منتظر پاسخ سؤالش بود و من تمام زحماتی که کشیده بودم و اطلاعاتی که برای ورود به تونل به دست آورده بودم، بر باد رفته می‌دیدم. از مدت‌ها پیش فهمیده بودم که کارگران شیفت عصر در ساعت شش و نیم برای خوردن شام، کارگاه را ترک می‌کنند و به خوابگاه می‌روند. خوابگاه کارگران صد متر بالاتر از ورودی کارگاه بود و هر روز کارگران زیادی این مسیر را طی می‌کردند. کارگران زود با آدم گرم می‌گرفتند. چند باری با آنها هم مسیر شده بودم و سؤال‌های لازم برای ورود موفقیت‌آمیز به تونل را پرسیده بودم.
فهمیده بودم که کارگران و مهندسان درست همدیگر را نمی‌شناسند و هر کدام دوستان محدودی دارند که اکثراً با هم همشهری هستند. علاوه بر این سابقه کارگران هم زیاد نبود و بعضی از آنها چند ماهی بیشتر در تونل نبودند. بنابر این غریبه و آشنا به سختی از هم شناخته می‌شدند و امکان لو رفتن بسیار کم بود. تنها مشکل برای ورود به کارگاه تونل توحید، نگهبانی مستقر در ورودی کارگاه بود. خوشبختانه بارش باران و هوای سرد آن شب، نگهبان را مجبور کرده بود که داخل اتاقش بماند و من با استفاده از تاریکی شب و با سختی فراوان نگهبانی را رد کردم و وارد کارگاه شدم.
کارگران گفته بودند که بعد از ورود به کارگاه باید وارد شفت اصلی شوی. شفت؛ ‌گودال استوانه‌ای شکل بزرگی است که ورودی تونل محسوب می‌شود. عمق آن حدود 30 متر است و بزرگی آن به حدی است که به راحتی می‌شود شش کامیون را در پایین آن پارک کرد. پلکانی که 10 پاگرد و حدود 130 پله داشت بر دیواره شفت نصب شده بود تا کارگران با استفاده از آن وارد تونل شوند. اگرچه به آرامی و خیلی طبیعی از پله‌ها پایین می‌آمدم اما نگران بودم که صدای تپش قلبم را کس دیگری بشنود. از زمانی که پاورچین پاورچین از زیر پنجره نگهبانی رد شده بودم تا زمانی که به پایین شفت رسیدم، ضربه‌هایش را بر قفسه سینه‌ام احساس می‌کردم.
پایین شفت محل ورود به تونل بود و من راه را بلد بودم. سمت چپ به سمت کارگاه جمهوری می‌رفت و راه رسیدن به منطقه ممنوعه از راست بود. صدایی شبیه به مته دندانپزشکی می‌آمد. غباری توسی رنگ فضای درون تونل را پر کرده بود و دود ماشین‌آلات سقف تونل را مثل شب تیره و تار کرده بود. صحنه‌ای که می‌دیدم با تصوراتم از تونل توحید بسیار متفاوت بود. در خبرها شنیده بودم که تونل در حال آب و جارو شدن نهایی است اما هیچ خبری از آب و جارو نبود.
کلاه ایمنی نداشتم و شنیده بودم که بچه‌های گروه ایمنی ممکن است به من شک کنند. کارگران کلاه زرد به سر می‌گذاشتند و مهندسان کلاه آبی‌رنگ. بچه‌های گروه ایمنی هم با کلاه سبز رنگ از بقیه متمایز بودند که خوشبختانه افتخار دیدن آنها تا آن لحظه نصیبم نشده بود.
به سمت محل ریزش می‌رفتم. خستگی در صورتشان پیدا بود. شیفت دوم بودند و از ساعت سه بعدازظهر یکسره کار کرده بودند. آخرین کارگران هم بدون هیچ توجهی به من تونل را ترک می‌کردند. هر چه بیشتر پیش می‌رفتم، جنس زمینی که روی آن قدم می‌گذاشتم، تغییر می‌کرد. مواظب بودم که پایم را در دوغاب سیمانی که مانند گل روی زمین پخش شده بود، نگذارم. دیگر صدایی شبیه به مته دندانپزشکی هم به گوش نمی‌رسید. صدای شرشر آبی که از سقف تونل می‌ریخت، صداهای دیگر را محو کرده بود.
امروز شهروندانی که از بیرون کارگاه به روزشمار نگاه می‌کردند، عدد یک را روی آن می‌دیدند اما من که داخل تونل بودم چیز دیگری می‌دیدم. هنوز محل ریزش تونل درست نشده بود و آوار آن راه تونل را بسته بود. با دوربینم از هر چه بود و نبود عکس می‌گرفتم تا واقعیت را به دیگران هم نشان بدهم. تمام جوانب احتیاط را رعایت می‌کردم اما ناگهان حضور شخص دیگری را در پشت سرم احساس کردم. پیرمردی قدبلند و قوی هیکل بود. دست و پایم را گم کردم. اهل شدم و بی‌اختیار بدون اینکه سؤالی از من بپرسد، گفتم:آمده‌ام عکس یادگاری بگیرم. پیرمرد گفت: همه دارند از اینجا فرار می‌کنند، تو آمده‌ای عکس یادگاری بگیری؟
***
او مدتی است که منتظر شنیدن پاسخ سؤالش است. ترسیده‌ام و چند لحظه‌ای است که بهت زده به او نگاه می‌کنم. یاد یکی از کارگران می‌افتم که گفته بود: آنهایی که کلاه زرد بر سر دارند کارگر ساده هستند و کاری با تو ندارند. با خیال راحت سؤالش را با سؤال دیگری جواب می‌دهم: مگر عکس گرفتن از پروژه ملی، ایرادی دارد؟ با طعنه به من می‌گوید: پروژه ملی که افغانی‌ها می‌سازند؟!!
انگار دل پری دارد. او کارگر حفاری خطرناک‌ترین قسمت تونل توحید است و به تازگی حقوق تیرماه خود را دریافت کرده است. لباس کار و کفش مناسب به پا ندارد. خودش می‌گوید که بعد از شش ماه چند روز پیش لباس کار و کفش ایمنی را تحویل گرفته است. انگار دلش نیامده که کفش و لباس نو بر تن کند. به گفته خودش تا یک ماه دیگر کار تمام می‌شود و همانند دوستان دیگرش که تسویه کردند و رفتند، از اینجا می‌رود. دلیل نپوشیدن لباس کارش را هم می‌گوید: لباس‌ها به تنش کوچک است!
راهنمایی‌ام می‌کند که از کجا عکس بگیرم. جدول‌های سبز رنگ خیابان که به داخل حفره سقوط کرده و لوله‌هایی که برای تزریق بتن تعبیه شده است را نشانم می‌دهد و تأکید‌ می‌کند که عکسی از خودش نگیرم. با لهجه آذری خود می‌گوید: نکنه عوض اینکه قاتق نونم بشی، قاتل نونم بشی. . . مفهوم آن این است که حواست باشد برای ما شر درست نکنی و نان ما را آجر نکنی!
تمام نگاهم به محل ریزش تونل است. پیرمرد برایم از روز حادثه می‌گوید: « اینجا چاهی بود که شناسایی نشده بود. راننده بیل در حال خراب کردن شاخ‌بزی‌ها بود که تونل ریخت. شاخ‌بزی، تونل‌های کوچکی هستند که دوطرف تونل می‌کنند و بعد، از بالا آنها را به هم وصل می‌کنند و قالب طاق را می‌گذارند. اول دست بچه‌ها به پای راننده ‌رسید. ولی بعد از اینکه فهمیدند نبضش نمی‌زند. سریعاً گودال را پر کردند تا راه مردم باز شود. بیچاره محمد آن پایین ماند و تونل دوباره ریزش کرد. مجبور شدیم لوله قطوری با فشار دستگاه وارد خاک کنیم و جنازه راننده را بعد از 11 روز از زیر آوار بیرون بیاوریم، تمام این مدت برای اینکه بوی تعفن کم شود، محل ریزش را سم‌پاشی می‌کردند اما همچنان بوی تعفن می‌آمد.»
دوباره نگاهی به دیوارهای تونل می‌اندازم. آب از چندین نقطه دیوار تونل مانند چشمه سرازیر است. ترس تمام وجودم را بر می‌دارد که نکند تونل دوباره ریزش کند. من نگرانم اما انگار این فضا برای پیرمرد خیلی عادی است. او با آرامش خاطر از مشکلاتش می‌گوید: «حقوق برج چهار را یک ماه پیش (مهر) به حسابمان ریخته‌اند. کار اینجا خیلی خطرناک است اما بد روزگار مرا به اینجا کشانده است. گفته بودند که به خاطر سختی کار پاداشی جداگانه به شما می‌دهیم اما هنوز خبری نشده. حقوقمان را بدهند، پاداش پیش کش!»
من تمام فکر و حواسم به امکان ریزش مجدد تونل است. از او می‌پرسم که اگر تونل بریزد چه کار می‌کنی؟ می‌گوید: «منتظرم اگر تونل دوباره ریزش کند اینجا را ول می‌کنم و می‌روم. 500 هزار تومان ارزش مردن را ندارد. . .» اما نمی‌دانم که اگر تونل دوباره بریزد کارگر بیچاره فرصت کنار رفتن از زیر آوار و ترک همیشگی تونل را پیدا می‌کند یا نه؟
فرصت زیادی باقی نمانده و کارگران در حال بازگشت هستند. باید به سرعت کارگاه را ترک کنم. دیگر مطمئن شدم که اخباری که از تونل می‌رسید واقعیت نداشت. هر آن امکان ریزش وجود دارد و ماندن اینجا بیهوده است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار