کد خبر: 1078101
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
برگ‌هایی از مبارزات انقلابی شهید‌سید حسین علم‌الهدی در گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید
حسین آرزو داشت عصر استقرار نظام اسلامی را درک کند بیشتر شهرت شهید سیدحسین علم‌الهدی به دلیل حضورش در جمع دانشجویان پیرو خط امام و همینطور شهادتش در واقعه ۱۶ دی‌ماه ۱۳۵۹ است، اما شاید پرداختن به زندگی شهید‌علم‌الهدی پس از پیروزی انقلاب باعث شده تا کمتر از مبارزات انقلابی او یاد شود. در حالی که در ایام الله دهه‌فجر قرار داریم، گفت‌و‌گویی را با دکترسیدمحمدحسن علم‌الهدی برادر شهید انجام دادیم تا روند مبارزاتی شهیدعلم‌الهدی را در جریان انقلاب مرور کنیم.
شکوفه زمانی

بیشتر شهرت شهید سیدحسین علم‌الهدی به دلیل حضورش در جمع دانشجویان پیرو خط امام و همینطور شهادتش در واقعه ۱۶ دی‌ماه ۱۳۵۹ است، اما شاید پرداختن به زندگی شهید‌علم‌الهدی پس از پیروزی انقلاب باعث شده تا کمتر از مبارزات انقلابی او یاد شود. در حالی که در ایام الله دهه‌فجر قرار داریم، گفت‌و‌گویی را با دکترسیدمحمدحسن علم‌الهدی برادر شهید انجام دادیم تا روند مبارزاتی شهیدعلم‌الهدی را در جریان انقلاب مرور کنیم.

سید حسین در چه خانواده‌ای متولد شده بود؟
خانواده ما پرجمعیت بود. پنج خواهر و پنج برادر بودیم و شهید سیدحسین متولد ۱۳۳۷ در اهواز پسر چهارم خانواده بود و بنده پسر پنجم خانواده، یکسال از شهید کوچک‌تر بودم. پدرمان آیت‌الله سیدمرتضی علم‌الهدی از روحانیون بزرگ اهواز و تحصیلکرده حوزه علمیه قم و از شاگردان سید ابوالفضل اصفهانی در نجف بودند. مادرمان بتول جزایری، ساکن خرم‌آباد که با پدرم دختر عمو و پسر عمو بودند، بعد از ازدواج ساکن اهواز شدند.

پدرتان از روحانیون انقلابی بودند، جو خانواده‌تان در آن زمان چطور بود؟
هم پدر و هم مادرمان از سال ۱۳۴۲ در مبارزه با رژیم شاه فعال بودند. در آبان ۱۳۴۳ وقتی که حضرت امام خمینی (ره) را به ترکیه تبعید کردند، عصر همان روز روحانیون و امام جماعت اهواز توسط پدرم به منزل ما دعوت شدند تا بتوانند، به نحوی اعتراض خود را به گوش رژیم شاه برسانند. همان جا تصمیم گرفتند یک هفته نماز جماعات‌ها را تعطیل کنند و همین کار را هم انجام دادند. رئیس شهربانی خوزستان که پست مهمی داشت و مأموران ساواک در حین جلسه پدرم، در منزل ما را زدند که وارد خانه شوند، اما برادر بزرگم مانع ورود آن‌ها شد و گفت جلسه خصوصی است و شما حق ندارید وارد جلسه شوید. این حرکت موجب ناراحتی مأموران شهربانی استان خوزستان شد و گزارشش را به ساواک تهران مخابره کردند. مادرم هم با وجود داشتن ۱۰ فرزند در فعالیت‌های اجتماعی بسیار فعال بود، خرداد ۴۲ که امام‌خمینی (ره) دستگیر و زندانی شدند، همه هفته در منزل ما توسط مادرم جلسه ختم صلوات برای سلامتی امام (ره) برگزار می‌شد. پس از تبعید امام به ترکیه در آبان ۴۳ با نوشتن تلگرافی برای دربار شاه و با گرفتن امضای خانم‌هایی که در ختم صلوات حضور داشتند، مخالفت خود را از اعمال رژیم شاه اعلام کردند. روز بعد همان خانم‌ها که در ختم صلوات شرکت داشتند، از ترس جانشان آمدند منزل ما و به مادرم گفتند که همسرمان راضی نبودند ما امضا کنیم و امضای خودشان را پس گرفتند. بالاخره مادرم این تلگراف را خودش به تنهایی به دربار شاه فرستاد و از این طریق مخالفتش را از تبعید امام (ره) مطرح کرد. متن تلگراف به این صورت بود: «آقای شاه اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کرده‌اید و اگر نیستید، بگو تا ما بدانیم. بانو علم‌الهدی» این شیر زن به‌تن‌هایی در آن شرایط اینچنین مطلبی را برای شاه فرستاده بود.

خود شهید علم‌الهدی قبل از انقلاب چه فعالیت‌هایی داشت؟
برادرم سیدحسین از همان کودکی فردی پرجنب‌و‌جوش و فعال بود. ایشان با داشتن روابط عمومی بالا، خیلی سریع با بچه‌های محله دوست می‌شد و از همان دوران کودکی علاوه بر درس خواندن فعالیت‌های اجتماعی و انقلابی هم داشت. در سال ۱۳۵۳ بنده با شهیدسیدحسین دانش‌آموز دبیرستان بودیم. در روز عاشورا تصمیم گرفتیم ۱۵۰ دانش‌آموز با پوشیدن لباس مشکی جمله‌ای از امام حسین (ع) را روی پارچه بزرگی بنویسیم و راهپیمایی انجام بدهیم. جمله این بود: «ان الحیاه عقیده و جهاد» و در خیابان به صورت تظاهرات راه افتادیم. با بلندگو بنده قرآن می‌خواندم و شهیدحسین علم‌الهدی ترجمه می‌کرد. آیه ۷۴ سوره نساء را انتخاب کرده بودیم. در فلکه اصلی شهر اهواز مجسمه شاه بود و دسته‌های سینه‌زنی که به این فلکه می‌رسیدند براساس ابلاغیه ساواک معمولاً برای شاه هم دعا می‌کردند، ولی تظاهرات دانش‌آموزی ما طوری تنظیم شده بود که با مجسمه شاه روبه‌رو نشویم. مسیر خود را در یکی از خیابان‌های فرعی تغییر دادیم و از خیابان ۲۴ متری اهواز رفتیم تا به خیابان اصلی به نام پهلوی رسیدیم. دیدیم آنجا پر از نیروی پلیس است و افراد مشکوکی دارند در کنار ما رفت و آمد می‌کنند. سریع به بچه‌ها اعلام کردیم بچه‌ها فرار که همه پراکنده شدیم، ولی دو نفر از بچه‌ها که صندلی دست‌شان بود دستگیر شدند، چون شهید علم‌الهدی برای ترجمه آیه قرآن روی صندلی می‌ایستاد.

یک جایی خواندم که شهید علم‌الهدی یک سیرک کشور‌های عربی را به آتش می‌کشد. ماجرا چه بود؟
این سیرک با داشتن زنان با پوشش‌های نامتعارف، تفریحات غیراخلاقی برای مردم ایجاده کرده بود. برای همین یک ماه بعد از تظاهرات روز عاشورا، شهیدسیدحسین با دو نفر از بچه‌ها تصمیم گرفتند با یک شیشه بنزین ساده در ساعتی که هیچ کس از مردم برای دیدن از سیرک حضور نداشت، تکه‌ای از چادر سیرک را به آتش بکشند. این کار سبب شد که دیگر کار آن سیرک تعطیل شود. ساواکی‌ها حدس زدند این کار توسط بچه‌هایی که در روز عاشورا تظاهرات کردند، انجام شده باشد. بالاخره به نتیجه رسیدند کار سیدحسین علم‌الهدی است. چهار ماه او را به زندان ساواک بردند. البته ایشان به بخش نوجوانان بزهکار برده شد، اما آنجا هم زندانبان می‌بیند جمعی از همین زندانیان بزهکار در پشت میله‌های زندان پشت سر سیدحسین نماز جماعت می‌خوانند! شهید روحیه عجیبی داشت و سریع همه را تحت‌تأثیر خودش قرار می‌داد. به همین خاطر شهیدسید حسین را از آن بخش زندان بیرون می‌برند و او را به بخش زندانیان سیاسی منتقل می‌کنند. محیط آنجا باعث آغاز شدن فعالیت‌های بیشتر و عمیق‌تر شهیدسیدحسین علم‌الهدی شد.

یعنی از آن به بعد ایشان فعالیت‌های انقلابی‌اش را گسترش داد؟
بله، اخوی کلاً یک عنصر فرهنگی بود و در بسیاری از مدارس و مساجد اهواز در همان سال‌های ۵۳، ۵۴ و ۵۵ سخنرانی داشت. قرائت قرآن و دکلمه‌خوانی‌هایش توجه زیادی را جلب می‌کرد. تا اینکه در دانشگاه در رشته تاریخ قبول شد. وقتی ما به او گفتیم رشته تاریخ چه اهمیتی دارد که شما انتخاب کردید؟ در پاسخ گفت اگر کسی تاریخ را بداند اشتباهات گذشتگان را تکرار نخواهد کرد. چون دوست داشت از معنویت امام رضا (ع) فیض ببرد، برای همین دانشگاه فردوسی مشهد را انتخاب کرد. در مشهد یک دوره جدیدی از فعالیت‌های سیاسی سیدحسین شروع شد. آن زمان دانشجویان با بازاریان و روحانیون مساجد مشهد ارتباط بسیار تنگاتنگی داشتند و این ارتباط منجر شد سید‌حسین و دوستانش با طراحی دقیق، اولین راهپیمایی گسترده را در سال ۱۳۵۶ در مشهد شکل دهند. امام خمینی (ره) در اعلامیه‌ای که دادند گفتند: «مشهد بیدار شده» خب در سال ۱۳۵۶ ما در اهواز بودیم و سید‌حسین در مشهد و بسیار از هم دور بودیم. با نبود امکانات، دیدن همدیگر بسیار سخت بود. برای همین ایشان برای همه خواهر و برادرانش نامه نوشته بود و یکی از نامه‌های شهید همان نامه چهار صفحه‌ای وی است که خیلی معروف است. نامه‌ای به خواهر بزرگش صدیقه علم‌الهدی می‌نویسد و در آن مطالبی را مطرح می‌کند که دقیقاً مباحث امروز جامعه است. از جمله در بخشی از نامه می‌نویسد بدانید غربی‌ها با استعمارگران فرهنگی کار خود را شروع می‌کنند و می‌خواهند منابع ایران را به غارت ببرند. چون می‌خواهند منابع ملت را به غارت ببرند می‌آیند بازار مُد را درست می‌کنند تا هر روز بر مصرف‌گرایی ما افزوده شود. اگر مدل زندگی خود را با مدل اروپاییان وفق دهیم، در واقع زندگی ما کافرانه است. اگرچه فکر می‌کنیم ما مسلمان هستیم. باز هم در بخش دیگر می‌نویسد پایه زندگی شرقی اسلامی این است؛ تولیدات هر چه بیشتر و مصرف کمتر باشد، اما غربی‌ها آمده‌اند ما را به این بلا گرفتار کرده‌اند که فقط مصرف‌کننده باشیم و نیازمند تولید بازار دیگران باشیم.

این نامه نشان می‌دهد که شهید‌علم‌الهدی در مبارزات انقلابی چه بصیرت بالایی داشتند؟
همینطور است. در ایامی که سیدحسین در مشهد دانشجو بودند، فرصت مطالعه داشتند و در رشته تاریخ با اساتیدی که افکار مادی داشتند، بحث می‌کردند و در کنار درس، فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی را دنبال می‌کردند. اخوی آنقدر در مبارزات دانشگاه فعال بود که وی را به نام حسین اهوازی می‌شناختند. در واقع تمام محور فعالیت‌ها علیه رژیم در دانشگاه مشهد بود. راه‌اندازی تظاهرات مردمی در شهر مشهد و راه‌اندازی تظاهرات دانشجویی در دانشگاه مشهد و توزیع اعلامیه حضرت امام (ره) از مهم‌ترین کار‌های شهید بود. یادم می‌آید رمضان سال ۱۳۵۶ من و مادرم تابستان در مشهد در منزلی که سیدحسین اجاره کرده بود، بودیم. شب‌های احیا سیدحسین اعلامیه‌های امام (ره) را بین مردم پخش می‌کردند و به من هم اعلامیه می‌دادند و بنده داخل پیراهنم مخفی می‌کردم و می‌بردم در مساجد و وقتی که چراغ‌ها در شب احیا خاموش می‌شد، سریع بین مردم توزیع و از محل فرار می‌کردم که کسی متوجه نشود. من نمی‌دانستم که سیدحسین چگونه این همه تعداد اعلامیه را در داخل آن اتاق ۹ متری که در مشهد اجاره کرده بود، تکثیر می‌کرد.

چه خاطراتی از فعالیت‌های انقلابی‌تان با شهید دارید؟
یک روز بنده داخل وسایل اتاق سیدحسین دو عدد لوله پولیکا دیدم و از حسین پرسیدم این‌ها چیست؟ ایشان در جواب به من گفتند چیز خاصی نیست. در صورتی که بعد‌ها متوجه شدم زمانی که ما شب‌ها خواب بودیم، سیدحسین از خواب بیدار می‌شد و با طرح شابلون، اعلامیه آقا را روی کاغذ استنسیل می‌گذاشته و با لوله پولیکا یکی‌یکی تا تعداد ۲۰۰ عدد تکثیر می‌کرد. بعد به من می‌داد تا ببرم بنده بین مردم توزیع کنم. او آنقدر در رعایت مسائل امنیتی خوب بود که این مطلب را حتی از من مخفی می‌کرد.
یادم می‌آید تازه حکومت نظامی شده بود و توپ و تانک در خیابان‌ها مستقر بود. خیابان امام رضا (ع) آن زمان به نام خیابان تهران بود و سیدحسین یک پرچم سیاه و کوچکی داشت که آن را در دست می‌گرفت و از کوچه‌های فرعی خیابان امام رضا (ع) می‌آمد در ۲۰ متری سرباز‌ها و شعار می‌داد. یکی از شعارهایش این بود رکس آبادان را، مسجد کرمان را، شاه به آتش کشید. پشت بندش یک جمعیت ۲۰ نفری از جوانان جمع می‌شدند و این شعار را تکرار می‌کردند. وقتی که سربازان تیراندازی می‌کردند دوباره جمعیت متفرق می‌شدند و محله را ترک می‌کردند. با اینکه ماه مبارک رمضان بود، ولی تظاهرات این مدلی هم زیاد در مشهد داشتند. در سال ۱۳۵۷ دو واقعه از جمله آتش‌سوزی در سینما رکس آبادان و آتش‌سوزی مسجد جامع کرمان خیلی معروف بود که در این دو واقعه خیلی‌ها به شهادت رسیدند. برای همین روی مردم بسیار تأثیر گذاشته بود و بیشتر شعار‌های مردم براساس این دو رخداد تاریخی بود.

شهیدعلم‌الهدی از مؤسسان گروه موحدین هم بودند، در این خصوص توضیح دهید؟
در ایام حکومت نظامی که تیرماه سال ۱۳۵۷ بود، دانشگاه‌ها تعطیل شدند و سیدحسین به همراه دوستانش به اهواز برگشتند. نزدیک انقلاب ایشان با چند تن از دوستان گروه موحدین را درست کردند. گروه موحدین جزو گروه‌های هفتگانه‌ای بود که مبارزه مسلحانه انجام می‌دادند. از جمله گروه‌های هفتگانه مبارز مسلمان می‌توانم گروه امت واحده، توحیدی بدر، توحیدی صف، فلاح، فلق را نام ببرم که در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی سهم بسزایی ایفا کردند. این گروه‌ها بعد‌ها تبدیل به سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شدند. در منزل ما سیدحسین در گروه موحدین فعالیت داشت و اخوی بزرگ‌ترمان سیداحمدکاظم جزو گروه منصورون بود، اما جالب بود در اتاق کوچکی که بین من و سیدحسین و سیدکاظم مشترک بود، این دو برادر آنچنان مسائل امنیتی را رعایت می‌کردند که هیچ کدام از کار یکدیگر خبر نداشتند، ولی هر دو اقدام به مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاهنشاهی می‌کردند و علاوه بر آن به تکثیر و پخش اعلامیه‌های حضرت امام (ره) نیز مشغول بودند.

برادران شما در گروه موحدین و منصورون چه کار‌هایی انجام می‌دادند؟
در اوج مبارزات گروه منصورون و موحدین دو کار بسیار مهمی را انجام دادند و سبب شد اعتصاب نفت کامل شود. در اصل این کار ضربه سنگینی به شاه بود. چون دیگر نفت ایران صادر نمی‌شد. البته سیدحسین و سیداحمد علم‌الهدی بعد‌ها از فعالیت‌های همدیگر در دو گروه اسلامی مطلع شدند. در همین ایام بود که دوباره سیدحسین توسط ساواک دستگیر شد، زیرا ایشان می‌خواست یک ضربه به حکومت نظامی بزند و برای همین یک بمب دست‌ساز درست کرده بود و می‌خواست آن را به منزل یکی از عوامل ارتش از جمله سپهبد محمود جعفری، فرماندار نظامی خوزستان ببرد و او را ترور کند، اما زمانی که می‌خواهند بمب را به منزل سپهبد پرتاب کنند، نیرو‌های مستقر در آن منطقه متوجه می‌شوند و با تیراندازی به طرف سیدحسین موفق می‌شوند او را دستگیر کنند. خلاصه ما امیدی به زنده بودن سیدحسین نداشتیم و رفتیم پادگان تا ایشان را ملاقات کنیم. شکنجه‌های وحشتناک بر سر سیدحسین آورده بودند. ایشان از پشت میله‌های زندان به ما گفت قرار است چهار روز دیگر اعدام شود، اما خدا کریم بود و رژیم در حال سقوط بود و نهایتاً زندانیان سیاسی از جمله سیدحسین علم‌الهدی آزاد شدند. سید آرزو داشت پس از پیروزی انقلاب به شهادت برسد و دوران ایران اسلامی را درک کند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار