ما آدمها، فراموشکار هستیم و صد البته خطاکار. همیشه نعمتهای خدادادی را نادیده میگیریم. بیماری نادیده گرفتن نعمتها بیماری مهلکی است که باید درمانش کرد. باید باور کرد صاحب تمام داشتهها و نداشتههای ما، خدای بزرگ است و اگر اراده کند یک شبه کسی را از عرش به فرش و اگر بخواهد کسی را از فرش به عرش اعلی میرساند. ماجرایی که در ادامه میخوانید، یکی از هزاران قصه ناشکری ماست. ما آدمها، فراموشکار هستیم و صد البته خطاکار. همیشه نعمتهای خدادادی را نادیده میگیریم. بیماری نادیده گرفتن نعمتها بیماری مهلکی است که باید درمانش کرد. باید باور کرد صاحب تمام داشتهها و نداشتههای ما، خدای بزرگ است و اگر اراده کند یک شبه کسی را از عرش به فرش و اگر بخواهد کسی را از فرش به عرش اعلی میرساند. ماجرایی که در ادامه میخوانید، یکی از هزاران قصه ناشکری ماست.
جاده شمال و ترافیک همیشگیاش
توی ماشین نشسته بودم و در ترافیک زل زده بودم به ماشینهایی که از کنارم میگذشتند یا آنهایی که جلوتر بودند. برای آدمهایش قصه میساختم. جاده شمال پر از ماشینهای لوکس بود. احتمالاً مال بچه پولدارهایی که آخر هفته پول توجیبی میلیونیشان را بر میداشتند و میرفتند در ویلای خصوصیشان خرج میکردند و بر میگشتند. شاید هم رفته بودند تا کنار ساحل عکس دو نفره بگیرند و حتماً کلی هم پول عکاس دادهاند. یک ماشین دیگر سقفش پر از سبد میوه بود. حتماً باغدار بوده و برای برداشت محصولش رفته است. خوش به حالش! ما نه بار پرتقال داریم نه حتی یک درخت خرمالو در خانه قوطی کبریتیمان که کنار خنکای حوضش نفسی چاق و طعم گس خرمالو را مزه کنیم. یک ماشین پر از میز و صندلی است. لابد این میزهای فرفورژه را برای ویلای تازه سازشان میخواهند. با خودم فکر میکنم اینها این همه پول از کجا میآورند؟ چرا گیر ما نمیآید و ما رنگ آرامش نمیبینیم؟ دارم برای خودم قصه میسازم که یک پورشه سفید رنگ دلم را میبرد. حتی آرزوی نشستن پشت رل چنین ماشینی را به گور میبرم. ما کجا و پورشه سواری کجا؟ کودکی پشت شیشه دودی خودرو به من زل زده و لبخند میزند. ولی من لجم میگیرد و از بچه پولدارها متنفرم. این بار یقه خدا را میگیرم. حسابی از بیعدالتیاش شاکیام. به بخت بد و طالع نحسم لعن میفرستم و آرزو میکنم خدا یک گونی پول برایمان بفرستد. اخم میکنم و با غرولند میگویم چه چیز ما از این آدمها کمتره که فرقمون از زمین تا آسمونه؟ یارو بلد نیست شلوارشو بالا بکشه نگاه ماشین چند میلیاردی زیر پاشه؟
همسرم لبخند زد و گفت: «ناشکری نکن. هنوز خیلیها وضع زندگی من و تو آرزوشونه. ما هنوز از خیلیهای دیگه سرتریم و در مقابل فقر اونا ما تو ناز و نعمت غرقیم.»
از اینکه مثل پدر مادرها نصیحتم میکرد بدم میآمد. کلافه شدم و پرسیدم: «اینا رو فقط برای من میگی یا خودتم قبول داری؟ آآخه تو رو خدا نگاه!
«من درکت میکنم. بهت حق میدم. منم بعضی وقتا خودمو با اونا مقایسه میکنم. منم میپرسم چرا ما... ولی بعدش از این حسادتم میترسم. میترسم ناشکری من خدا رو عصبانی کنه و همینم که داریم رو بگیره»
«این قصه قهر و آشتی مال ما ندارهاست. اونا که دارن خدا هم هواشونو داره. مطمئن باش بهشتم با پول میخرن. چی رو شکر کنیم؟ این ماشین لکنته که حتی پول نداریم دو جفت لاستیک نو زیرش بندازیم؟ یا حقوق نجومی مون شکر داره؟»
مطمئن بودم این نگاه حسرتبار من را خیلیها در آن ترافیک تجربه میکردند. لابد آنها هم مثل من برای خودشان قصه میساختند و با تصور خوشبختی آدم پولدارهای جاده حالشان بد میشد و از بودن خودشان بیزار میشدند.
یک تصادف همه چیز را زیر و رو کرد
ولی میانههای راه یک اتفاق عجیب افتاد. کمی جلوتر یک تصادف زنجیرهای رخ داد. چند ماشین پشت هم برخورد کردند و ترافیک سنگینی ایجاد شد. تصور کنید با این حال خراب باید کیلومترها ماندن در ترافیک و حرکت لاکپشتی ماشین را هم تحمل میکردم. وقتی همسرم به من دلداری میداد که همه مثل ما مجبورند در ترافیک بمانند پوزخندی زدم و گفتم: «مجبورن بمونن ولی ماشین اونا مثل هتل میمونه. نه عین این قراضه ما که یه ساعت پشت رل میشینی همه استخوانات جمع میشه تق تق میکنه».
ترافیک طولانی شد و آدمها یکییکی پیاده شدند. کم کم صدای همه درآمد. کمکم آدمها روی واقعیشان را نشان دادند و پردههای جلوی خوشبختیشان کنار رفت. زندگیشان پیشروی من و بقیه عریان شد. راننده ماشینی که میز و صندلی فرفورژه روی باربندش بود با ناله میگفت: «خدا کنه جاده باز بشه. بعد هم گفت این میز و صندلیها را صاحب باغی که در آن کار میکند بیرون گذاشته و او آنها را با اجازه برداشته است تا دست و رویی به آن بکشد و در خانه استفاده کند. کودکش هر از گاهی با ذوق سرش را از شیشه بیرون میکرد و با غرور میگفت: «بابا یه وقت میز و صندلیمون طوریش نشه» و مرد با لبخند از او میخواست سرش را از شیشه داخل ببرد.
همسرم متأثر شد و گفت: «دیدی زود قضاوت کردی». گفتم: «تو چقدر سادهای! مردم همه اسرار زندگی شونو نمیگن که چشم بخورن. مثل من و تو آنقدر ساده نیستن. ماشین زیر پاش پرشیاست. اونم لابد با پول کارگری باغ خریده... ها؟... سکوت کرد و چیزی نگفت. ولی کمی بعد در دیالوگهای مرد با آنهایی که حالا پیاده کنار ماشینها منتظر باز شدن راه بودند شنیدم که مرد میگفت: «این ماشین را قسطی خریده تا با آن مسافر جابهجا کند. میگفت دربستیهای تهران - شمال باکلاس هستند. نمیشود با ماشین بدون کولر سوارشان کرد. فهمیدم خودش که برای کار رفته باغ یک کسی بچههایش را هم برده تا هوایی تازه کنند و بادی به غبغب بیندازند که شمال رفتهاند.
یکی از رانندهها به شوخی رو به صاحب میوهها کرد و گفت: «آقا دهنمون توی این ترافیک خشک شد. لااقل آقایی کن چند تا از اون پرتقالا بده زن و بچه مردم بخورن»
شرمنده سر پایین انداخت و گفت: «به خدا شرمندتونم. این میوهها مال من نیست. وگر نه قابل شما رو نداشت به خدا. چه کنم که امانته دست من. بعد هم گفت: همسایهشان در شمال میوهها را داده تا برای دخترش به تهران بیاورد و تحویل بدهد و کرایهاش را بگیرد. گفت من که خالی میآمدم تا تهران گفتم بذار دو قرون کار کنم لااقل پول بنزینم دربیاد.»
دردهای پورشه نشین ها...
ولی دردناکتر از همه اوضاع پورشه نشینها بود. از ماشین پیاده نمیشد و گذاشتیم به حساب کبر و غرورش. ولی کمی بعد فهمیدیم کودک خندان پشت ماشین از کمر فلج است و او بچه را روی صندلی نشانده تا از پشت شیشه بیرون را تماشا کند. اوضاع ترسناکی بود. مردجوان پیرتر از سنش به نظر میرسید. شیشه را پایین داد و گفت: «میشه لطفاً به من یه لیوان آب بدین؟»
وقتی آب را برایش بردم دانستم برای دخترک معصومش میخواهد. دلم لرزید. چقدر بد قضاوتش کرده بودم. چقدر توی ناشکری تند رفته بودم و از خدا برای همه چیزهای سادهای که نصیبم کرده بود غافل بودم و چسبیده بودم به نعمتهایی که خیلی هم تأثیری در خوشبختی من نداشت. یاد حرفهای مردی افتادم که گفت همسرش طلاق گرفته و او خودش با عشق از فرزندش مراقبت میکند. نگاهی به صورت خسته و کلافه پسرم کردم و ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست و تازه زبانم چرخید که بگویم: «خدایا به دادهها و ندادههات شکر»
نعمتهای خدادادی را نادیده نگیریم
و این قصه هر روز ما آدمهاست. خیلیها مثل من هر روز شرایط آدمها را قضاوت میکنند و از داراییهای خودشان ناامید میشوند. خیلیها عادت دارند مرغ همسایه را غاز ببینند. طوری برخورد میکنند انگار از عالم و آدم طلبکارند. بدتر از همه وقتی است که با خدا قهر میکنند و برای نداشتنها یا داشتههای کم اعتراض میکنند و دست به قهر یا تهدید میزنند. آدمها گاهی دچار بیماری فراموشی نعمت میشوند. باید حتماً آنها را از دست بدهند تا همان خوشبختیهای ریز را ببینند. باید در حسرت لبخند باشند تا وقتی خانه میآیند قدر شادی و لبخند همسر و فرزند را داشته باشند. باید تصادف کنند تا قدر سلامتی را بدانند. باید مادر از دست بدهند تا نعمت داشتنش را شاکر باشند. ما آدمها، فراموشکار هستیم و صد البته خطاکار. همیشه نعمتهای خدادادی را نادیده میگیریم. بیماری نادیده گرفتن نعمتها بیماری مهلکی است که باید درمانش کرد. باید باور کرد صاحب تمام داشتهها و نداشتههای ما خدای بزرگ است و اگر اراده کند یک شبه کسی را از عرش به فرش و اگر بخواهد کسی را از فرش به عرش اعلی میرساند.