
مرد خودرو را مقابل در ورودی پارک کرد. در را باز کرد و دوباره به داخل ماشین بازگشت. زن دستش را داخل جیب برد و چاقوی ضامن دار را در مشتش گرفت. پس از طی مسافتی کوتاه راننده جلوی ساختمان دوطبقه توقف کرد و هر دو وارد ویلا شدند. زن جوان نگاهی به اطراف انداخت. ناگهان از تصمیمش منصرف شد اما هیچ راهی برای بازگشت نداشت.
پشت سر صاحبخانه حرکت کرد و دوباره چاقو را در دست گرفت. مرد شومینه را روشن کرد. دهمین روز آذر بود. ناگهان صدای فریاد مرد فضای خانه را پر کرد. دقایقی بعد هم زن هراسان خانه را ترک کرد...
سرگرد«حیدری» در اداره ویژه قتل در حال بازجویی از متهمی بود که به او اطلاع دادند، مرد میانسال در ویلای ساحلیاش به قتل رسیده است. وسایلش را جمع کرد و راهی محل جنایت شد. کارآگاه وارد ویلا شد. جسد مقتول غرق در خون در پذیرایی افتاده بود.
«حسین» دانشجوی دانشگاه پلیس همراه کارآگاه به محل جنایت آمده و هر چه را در صحنه میدید در دفترچهاش مینوشت. ضربات به سینه و گلوی مرد صاحبخانه وارد شده بود. بیشتر ضربات به سمت راست بدن وارد شده بود.
قاتل پس از جنایت سراغ جعبه جواهرات در اتاق خواب رفته و همه را سرقت کرده بود. کارآگاه پس از بررسی محل، سراغ افسر کلانتری رفت و درباره هویت مقتول پرسید؛«مرد صاحبخانه احمد نام دارد. او صاحب یک کارخانه بزرگ در حاشیه شهر است. ظهر زمانی که همسرش به خانه آمده بود با جسد شوهرش روبه رو شده و موضوع را به پلیس اطلاع داد.»
- از همسایهها تحقیق شده است؟
- بله. هیچ کس مورد مشکوکی را ندیده است. حدود ساعت 9 صبح مقتول تنها وارد ویلا شده و ساعت 11 بدون ماشین خارج شده بود. اما بازگشت دوباره او را کسی ندیده است.
کارآگاه برای به دست آوردن سرنخی از جنایت از ساختمان بیرون رفت. ناگهان نظرش متوجه شعارهایی شد که بر روی دیوار حیاط ویلا نوشته شده بود:«چرا احمد باید اینقدر پول داشته باشد اما ما نه؟»، « احمد زندگی زن مرا نابود کرد. این سزای خیانت او به یک مرد است.» شعارها نشان میداد قاتل یک مرد بوده است.
باران کمکم شروع به باریدن کرده بود. سرگرد به ساختمان بازگشت و به سمت همسر مقتول رفت. زن بیچاره بیتابی میکرد. باورش نمیشد شوهرش کشته شده باشد. کارآگاه حیدری سعی کرد او را آرام کند و از او خواست ماجرا را بازگو کند. زن جوان بریده بریده پاسخ داد:«15 ساله بودم که احمد به خواستگاریام آمد. آن زمان یک کارگاه تراشکاری داشت. پدرم بدون توجه به اختلاف سنی 17 ساله ما، با ازدواجمان موافقت کرد. او مرد مهربانی بود و اجازه داد من به درسم ادامه دهم و فوق دیپلم بگیرم. در حالی که مشکل مالی نداشتیم به عنوان معلم مشغول به کار شدم. صبح ساعت هفت به مدرسه میرفتم و 12 برمیگشتم. امروز وقتی از محل کارم بازگشتم، در ویلا باز بود. وارد خانه شدم. از بههم ریختگی اتاق پذیرایی احساس کردم باید حادثه ناگواری رخ داده باشد. وارد پذیرایی شده و با جسد خونآلود شوهرم روبهرو شدم که روی زمین افتاده بود. او با همه مهربان بود؛ نمیدانم آن جنایتکار چگونه توانسته بود او را بکشد...
با حضور قاضی جنایی در خانه و بررسی اوضاع دستور انتقال جسد به پزشکی قانونی صادر شد. سرگرد روز بعد در اداره گزارش اولیه تحقیقاتش را نوشت و پرونده را برای رسیدگی به دادگاه فرستاد سپس با حسین راهی محل جنایت شد تا از همسایهها تحقیق کنند. صاحب سوپرمارکتی که روبهروی ویلا مغازه داشت تنها کسی بود که مقتول را روز حادثه دیده بود. او پس از قتل تمام مشاهدات خود را بر روی برگهای نوشته بود:«میدانستم سراغ من هم میآیید. به همین دلیل همه را نوشتم تا نکتهای فراموشم نشود. مرحوم ساعت 9 صبح به خانه آمد. بعد از دو ساعت لباسهایش را عوض کرد و بدون ماشین از خانه خارج شد. دیگر ندیدم او چه زمانی بازگشت. او هفتهای یکی دوبار این ساعت به خانه میآمد. اوایل زن جوانی هم همراهش بود اما یک سالی است که دیگر آن زن به ویلا نمیآید.»
سرگرد حیدری میدانست کلید این معما در دست زن ناشناس است به همین خاطر تحقیقات خود را بر روی او متمرکز کرد. بررسی تماسهای مقتول در روز حادثه هم نشان میداد او دو بار با تلفن همراهی تماس گرفته است. کارآگاه گوشی تلفن را برداشت و آن شماره را گرفت. زن جوانی از آن سوی خط پاسخ داد.
سرگرد خودش را معرفی کرد و از زن جوان خواست برای پاسخ به چند سؤال به اداره آگاهی بیاید. ساعتی بعد زنی حدود 35 ساله وارد اداره ویژه قتل شد و سراغ سرگرد حیدری را گرفت. سربازی او را به سمت میز سرگرد راهنمایی کرد.
کارآگاه در حال مطالعه گزارش پزشکی قانونی بود. احمد با شش ضربه کارد به قتل رسیده و مرگ بین ساعت 9 تا 10 صبح به وقوع پیوسته بود. زن جوان برای اینکه سرگرد را متوجه حضورش کند با صدای بلند سلام کرد.
- من بهار... هستم با تلفن همراهم تماس گرفته بودید و گفتید برای جواب دادن به چند سؤال به اینجا بیایم. اتفاقی افتاده است؟
- بفرمایید توضیح میدهم.
سپس برگه تحقیقی را از کشوی میزش بیرون آورد و بازجویی از بهار را آغاز کرد.
- شما آقای احمد... را میشناسید؟
- بله، بعد از فوت همسرم او چند بار به من و پسرم کمک کرد. اما حدود یک سالی است که هیچ ارتباطی با او ندارم.
- یک هفته قبل دو بار با تلفن همراه شما تماس گرفته بود.
- زنگ زده بود وضعیت ما را جویا شود.
- چرا ارتباطتان با او قطع شد؟
- پسرم از این موضوع ناراحت بود.
سرگرد پس از بازجویی یک ساعته از بهار اجازه داد اداره آگاهی را ترک کند. هنگام امضای برگه تحقیق از سوی بهار متوجه زخمی روی دست او شد، به طوری که نمیتوانست خودکار را به راحتی در میان انگشتانش بگیرد.
غروب، قبل از رفتن به خانه مشغول نوشتن گزارش تحقیقات خود شد. سه صفحه نتیجه بررسیهایش را نوشته بود که چند نکته نظرش را جلب کرد. سریع خود را به تلفن رساند و با قاضی جنایی تماس گرفت. عقربههای ساعت 9 شب را نشان میداد که بهار در حالی که دستبند فولادی دستهایش را به هم دوخته بود وارد اداره جنایی شد.
زن جوان مدام به بازداشتش اعتراض میکرد. پسرش هم نگران بیرون اتاق ایستاده بود.
بازجویی سه ساعت به طول انجامید. بهار قتل را به گردن گرفته و جزئیات آن را تشریح کرد:«هشت سال بود با مقتول ارتباط پنهانی داشتم. حدود یک سال قبل پسرم به موضوع مشکوک شد. به همین خاطر ارتباطم را کم کردم. هنگامی که به خانه ویلایی احمد میرفتیم من روی صندلی عقب مینشستم تا کسی مرا نبیند. دو هفته قبل با احمد تماس گرفتم و خواستم به این رابطه پایان دهد. اما او تهدید کرد اگر این حرفم را عملی کنم مرا میکشد. تنها راه برایم کشتن او بود. روز حادثه قرار بود به خانه او برویم؛ کارد ضامنداری را که او از زنجان برایم خریده بود داخل جیبم قرار دادم.
وقتی وارد ساختمان شدیم با کارد ضربهای به سینهاش زدم. بعد هم برای خاموش شدن آتشکینهام، چند ضربه دیگر به بدنش زدم. وقتی از مرگ او مطمئن شدم، طلاها را برای فریب مأموران سرقت کردم. شعارها را بر روی دیوار نوشتم و با پوشیدن یک دست از لباسهای او خانه ویلایی را ترک کردم.»
سرگرد پس از بازجویی«حسین» را سوار کرد تا او را هم به خانهشان برساند. دانشجوی دانشگاه پلیس در طول مسیر چند بار نوشته هایش را بررسی کرد اما نتوانست سرنخی از داخل آنها به دست آورد. بعد هم کنجکاو رو کرد به کارآگاه و پرسید:«چطور متوجه شدید بهار قاتل است؟»
سرگرد با چهره خسته لبخندی زد و جواب داد:«زیرکترین قاتلها هم یک جا اشتباه میکنند. فقط مهم این است که تو آن اشتباه را پیدا کنی. در مورد این پرونده اگر خوب شکلهای پازل را کنار هم میچیدی قاتل را شنا سایی میکردی. ضربههای کارد از روبهرو وارد شده بود، پس قاتل و مقتول با هم آشنا بودهاند. بیشتر ضربهها به سمت راست بدن احمد وارد شده بود، پس قاتلی که از روبهرو ضربه زده است باید دست چپ باشد. موقع امضای برگه تحقیق متوجه زخمروی دست چپ بهار شدم که گرفتن خودکار را برایش مشکل کرده بود.
شعارهای روی دیوار فقط برای رد گمکنی بود. کسی که با این برنامه مرتکب قتل شده باشد هیچ وقت جنسیت و هویتش را فاش نمیکند. بهار با این شعارها میخواست ذهن ما را به سمت یک قاتل مرد ببرد.
اما صاحب سوپرمارکت گفت: احمد ساعت 11 پس از عوض کردن لباسهایش بیرون رفت. در حالی که او هنگام قتل همان لباسهایی را که صبح پوشیده بود به تن داشت. از طرف دیگر قتل بین ساعت 30/9 تا 10 صبح رخ داده بود. پس آن موقع احمد زنده نبوده است.»
کارآگاه پس از رساندن «حسین» راهی خانه شد. فردا صبح هم قاتل را با پرونده به دادسرا فرستاد.