کد خبر: 1059774
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
مراقب ظرف بخشش قلبتان باشید
تا همین ۲ سال پیش همه چیز از دوسال پیش شروع شد! همان وقتی که یکی از دوستان صمیمی‌ام بدون هیچ دعوا، قهر و ناراحتی و بدون اینکه حتی دلیلش را بگوید با من قطع رابطه کرد. من کلاً دیرفهمم! یعنی سرد شدن آدم‌ها را آن هم بی‌دلیل نمی‌توانم خیلی زود تشخیص دهم! دو سه باری با او تماس گرفتم، ولی او دیگر تماسی نداشت.
فاطمه سعیدی

همه چیز از دوسال پیش شروع شد! همان وقتی که یکی از دوستان صمیمی‌ام بدون هیچ دعوا، قهر و ناراحتی و بدون اینکه حتی دلیلش را بگوید با من قطع رابطه کرد. من کلاً دیرفهمم! یعنی سرد شدن آدم‌ها را آن هم بی‌دلیل نمی‌توانم خیلی زود تشخیص دهم! دو سه باری با او تماس گرفتم، ولی او دیگر تماسی نداشت. قبل‌ترش تقریباً هر روز با هم صحبت می‌کردیم، اما یکهو رفتارش عوض شد و درست همان روز‌ها بود که تغییرات من شروع شد. باورم نمی‌شد که رفتنش اصلاً برایم مهم نیست. نه تنها برای رفتنش اشک نریختم، اتفاقاً وقتی چند ماه بعدش که چند بار با من تماس گرفت و اصرار کرد که دوباره رفت و آمدمان را شروع کنیم، نتوانستم قبول کنم.
در صورتی که قبلاً با رفتن یک دوست صمیمی یا حتی غیرصمیمی تا مدت‌ها مثل معتادی که مخدرش دیر رسیده به خودم می‌پیچیدم که یعنی چه شده که رفته؟ آیا مشکل از من بوده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از چه چیزی ناراحت شده؟ باورم نمی‌شد من همان آدمی‌ام که همه پایان سال‌های مدرسه در همه مقاطع تحصیلی به جای خوشحالی کردن برای تمام شدن درس‌ها و به آسمان پرتاب کردن کتاب‌ها و با شوق دویدن سمت خانه گوله‌گوله اشک دلتنگی می‌ریختم که چه؟ که چرا چند ماه دوستانم را نمی‌بینم. خوب یادم می‌آید بعضی از دوستانم با من اشک می‌ریختند و بعضی‌های دیگر بی‌تفاوت به من و به شوق ر‌هایی از مدرسه شاد و خرامان به سمت خانه‌هایشان می‌دویدند و من آن‌هایی را که کنارم مانده بودند، بغل می‌کردم و آنقدر اشک می‌ریختم که در آخر مادرم با زور، دست‌های گره شده‌ام را از دور گردن دوستانم جدا و با دلداری‌های مادرانه‌اش راهی خانه‌ام می‌کرد.
اما دو سال پیش درست همان وقتی که دوستم رفت و تنهایم گذاشت فهمیدم که تغییر بزرگی در من ایجاد شده و من دیگر آن آدم همیشگی نیستم. دیگر از آمدن آدم‌ها در زندگی‌ام خیلی ذوق‌زده و از رفتنشان خیلی ناراحت نمی‌شدم. می‌گویم آدم‌ها، چون در این دو سال و بعد از آن اتفاق دو سه بار دیگر شبیه همان ماجرا برایم پیش آمد و آدم‌هایی که شاید خیلی هم به من نزدیک بودند بی‌دلیل و گاهی با آنچه پیش خودشان فکر و قضاوت کرده بودند، رابطه‌شان را کم یا قطع کردند و بدون اینکه نظر من را بخواهند یا حداقل دلیل سرد شدن و کمرنگ شدنشان را به من توضیح دهند یک تصمیم یکطرفه گرفتند و ترکم کردند، اما من دیگر عوض شده بودم. دیگر اشک نریختم و با اینکه همچنان دوستشان داشتم، وقتی خواستند دوباره رابطه را شروع کنند و حتی یکی‌شان پشیمان و ناراحت گفت که سوءتفاهم شده و مرا اشتباه قضاوت کرده، من دیگر نخواستم و بهتر است بگویم نتوانستم او را ببخشم. پیش خودم می‌گفتم چقدر عجیب شده‌ام که دیگر نمی‌توانم ببخشم. راستش کمی هم نگران شده بودم که این همه تغییر چگونه در من به وجود آمده است. تا اینکه خیلی اتفاقی در یکی از یادداشت‌های کا‌ترین پاندر خواندم که تصور کنید قلب شما از چند تنگ آب تشکیل شده است که یکی‌شان تنگ مهربانی، یکی‌شان بخشش، یکی دیگر صبر و همینطور صفات خوب دیگر است که آب درون این تنگ‌ها سرمایه تمام عمر شماست و شما باید در طول سال‌های عمرتان از این سرمایه درست و به اندازه کافی استفاده کنید.
حالا وقتی به جای اینکه قطره قطره و حساب‌شده به دیگران محبت کنید یا به اندازه ببخشید، شیر آب را باز می‌کنید و تمام خودتان را می‌گذارید وسط، خیلی زودتر از آنچه باید، سرمایه‌تان تمام می‌شود و دیگر در آن تنگ مشخص، آبی و مهری نمی‌ماند که بتوانید ببخشید! و یکدفعه دچار یک تغییر ناگهانی می‌شوید؛ مثلاً یکدفعه خشمگین یا بی‌مهر می‌شود، یکدفعه منزوی و اندوهگین می‌شوید، طوری که خودتان و دیگران از این تغییر متعجب خواهید شد.
کاملاً درست می‌گفت، انگار داشت حکایت مرا روایت می‌کرد. آن یادداشت را که خواندم، فهمیدم چه بلایی بر سرم آمده و من چقدر زود و چقدر زیاد از سرمایه‌ام استفاده کرده‌ام. از همان بچگی و روز‌های مدرسه تا همین دو سال پیش شیر تنگ قلبم را باز کردم و چشمانم را روی خواسته‌های خودم بستم، وارد دوست‌داشتن‌های یکطرفه شدم. بی‌محبتی دیدم، ولی با یک تماس، با یک پیام، با یک عذرخواهی بخشیدم. آنقدر بخشیدم که سرمایه بخششم تمام شد! پس الان خیلی هم عجیب نیست که دیگر نمی‌توانم ببخشم. البته می‌توانم عشق بورزم، می‌توانم دوست داشته باشم، چون انگار هنوز ته ظرف مهر و عشق قلبم، آبی مانده که بتوانم خرجش کنم، ولی نمی‌توانم ببخشم، نمی‌توانم به یک رابطه‌ای که بی‌دلیل و یکطرفه تمام شده و به دوستی که بی‌دلیل روی برگردانده برگردم. چون دیگر سرمایه‌ای برایم نمانده که بخواهم خرجش کنم. اصلاً کسی چه می‌داند شاید همان دو سال پیش و با آن اتفاق تنگ بخشش قلبم شکست و برای همیشه از بین رفت!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار