کد خبر: 104232
تاریخ انتشار: ۲۸ مهر ۱۳۸۸ - ۰۶:۱۶
حمید نعمت‌الله در گفت‌وگو با «جوان»:
دومین فیلم بلند «حمید نعمت‌الله» بعد از فیلم غیرمنتظره بوتیک در سال 1382، اثری گرم و مفرح با دورنمایه‌ای اجتماعی است که ظرافت‌ها و شوخی‌های فیلمنامه‌ای، کارگردانی یکدست، بازی‌های متناسب و تدوین سنجیده آن گرچه نه با کیفیت غافلگیرکننده بوتیک اما ارزش ماندگاری دارد. فیلم محصول هدایت فیلم است. نعمت‌الله در بی‌پولی با نگاهی طنزگونه به مسائل اجتماعی، قصه آدم‌هایی را مطرح می‌کند که در زندگی با خود صادق نیستند و شبانه‌روز به دنبال پول هستند و هیچگونه حسی نسبت به دنیای اطراف خود ندارند و فقط به هدف مادی خود می‌نگرند و برای آن تلاش می‌کنند. همچنین این فیلم در بیست‌وهفتمین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر یکی از برگزیدگان آرای مردمی شد. به همین بهانه گفت‌وگویی ترتیب دادیم که می‌خوانید.
بین بوتیك و بی‌پولی فاصله‌زمانی گذشته است و در این فاصله از نگاه تلخ و جدی به نگاه طنز در بی‌پولی رسیدید. درباره تغییر نگاهتان به دغدغه‌های اجتماعی و تفاوت در بیان در این دو فیلم بگویید. در مورد بی‌پولی هیچ‌گاه نگاه تلخ و مأیوس‌كننده را نمی‌پسندیدم. احساس می‌كردم اگر كمی سبك‌تر به قضیه نگاه كنم سزاوارتر است. منظورم این نیست كه جامعه تغییر بخصوصی كرده بلكه ترجیح می‌دهم حال مخاطب و مردم را بد نكنم. با دیدن بی‌پولی در نگاه اول بحث فقر شاید در ذهن تداعی شود ولی از مجموعه فضای فیلم متوجه می‌شویم كه اینطور نیست. همین وانمود كردن به وضع خوب در اولویت است بعد فقر. مجموعه كاراكترهای فیلم هم دچار فقر و نداری مفرط نیستند. ما همگی در زندگی روزمره عبارت بی‌پولی را به كار می‌بریم، از نظر من بی‌پولی هم‌معنی با فقر نیست و وضعیت روشن‌تر و بار معنای متفاوتی نسبت به چهره پلشت فقر دارد. بهرام رادان هم در جلساتی كه داشتیم می‌گفت مردم از شنیدن كلمه بی‌پولی حالشان به هم می‌خورد چه بهتر كه اسم فیلم را بگذارید پول به هر حال نظرات متفاوتی وجود داشت و از آن جایی كه پول اسم فیلمی ساخته برسون بود دوست نداشتم نام فیلم دیگری را روی فیلمم بگذارم از طرفی پول كلمه جامدی است كه انعطاف، شخصیت و حال ندارد. فرض كنید كلمه «دماغ» اسم جالبی برای یك فیلم نیست ولی وقتی می‌گویم دماغو، انگار رنگ و شخصیت پیدا كرده است. بی‌پولی هم به همین صورت است به هر حال در تست‌ها و نظرسنجی‌هایی كه داشتم به این نتیجه رسیدم كه بی‌پولی هم‌معنی با فقر و فلاكت نیست و كلمه‌ای به شدت مصطلح، آشنا، روزانه و ملموس است كه ناخودآگاه روزانه چندبار به كار می‌بریم یا می‌شنویم و از همه مهم‌تر بی‌ربط با شخصیت داستانی ما نبود. به نظر می‌رسد قصه بی‌پولی بیشتر از این بوده است، غیر از رابطه اصلی ایرج و همسرش با شخصیت‌هایی روبه‌رو هستیم. منصور و دوستان دیگرش پرویز و احمد رنجه كه شخصیت‌های آنان تا حدودی پرداخت شده است اما مورد باقی آدم‌های شركت چون سیامك انصاری، بابك حمیدیان، افشین سنگ‌چاپ احساس می‌شود داستان دیگری بوده و حال تغییر كرده است. حجم نسخه اولیه فیلمنامه به اندازه یك سریال هشت قسمتی بود از اول برنامه‌مان این بود كه راحت بنویسیم و بعد كم كنیم. هنگام نگارش اجرا و تدوین چیزهایی را كم كنیم. هنگام نگارش، اجرا و تدوین چیزهایی را كم كردیم ولی واقعیت این است كه پیكره كار همین بود شاید زمینه‌های بیشتری از بازیگران می‌دادیم ولی در نهایت شخصیت‌ها به همین صورت بودند مثلاً شخصیت افشین سنگ‌چاپ یا حتی پایان داستان شركت از اول به همین صورت بود فقط مقداری از ماجراهای میانی آن كاسته شد. در دو موقعیت افشین سنگ‌چاپ را می‌بینیم كه فضاسازی و میزانسن‌های متفاوتی دارد. دفعه اول زیر یك پل در بالای شهر و دفعه دوم در زمستان برفی، شب و در محله پایین شهر. قصد داشتید كه موقعیت فلاكت‌بار ایرج در ابتدا و انتهای فیلم را نشان دهید و مقایسه كنید؟ هدفم كاملاً خاصیتی كه می‌گویی بود و سعی كردیم با حركت‌های دوربین آن را تشدید كنیم. هدف دیگرم نشان دادن گذشت زمان هم بود در مقیاس سینمای ایران و به خصوص بخش خصوصی نمایش دوران را باید به صورت حداقل اجرا كرد. بار اول كه ایرج و دوستش را می‌بینیم تی‌شرت به تن دارند و بار دوم برف می‌آید یعنی فصل‌ها می‌گذرد و برف با بدبختی و بیچارگی آن‌ها كاملاً متناسب بود یا اگر محرم را می‌بینیم نشانه‌ای از گذشت زمان است كه یعنی مناسبتی رسید.در فیلم اغلب شخصیت‌ها وضعیت مالی مناسبی ندارند به غیر از كار فرمای اول همه به دنبال بهتر شدن وضع مالی شان در تلاش هستند ولی كسی به جایی نمی‌رسد از حبیب رضایی تا بقیه. این مسأله آگاهانه است یا خود به خود پیش آمده است؟باید دو موضوع روی فیلم سایه می‌انداخت یك، دارایی و نداری. دو زناشویی و بحث زن‌ها و مرد‌ها درهمین حدی كه در فیلم می‌بینیم و نه پیچیده، مثلاً در آن دختر متأهل‌ها مدام صحبت از زن‌ها وجود دارد. در مورد پول هم باید بگویم آدم‌های فیلم در مقابل پول عكس‌العمل‌ حاد دارند و زندگی‌شان تحت تأثیر آن است، یكی می‌‌خواهد سخاوتمند باشد یكی مثلاً با باجناقش شدیداً بر سرپول رقابت دارد، بقیه مفلس هستند، یكی می‌بخشد و یكی نمی‌بخشد. شخصیتی داشتیم كه در نسخه فعلی حذف شده و خالی بود كه وقتی ایرج می‌رفت از او پول قرض بگیرد با گریه و زاری می‌گفت: دوست دارم به همه كمك كنم، دوست دارم به آفریقایی‌ها و زنان بی‌شوهر كمك كنم اما چه كار كنم كه نمی‌توانم. پول من باید زیر بالشم باشد. خدایا یا مرا آدم كن یا مرگ بده. نكته مهم برای ایرج نسبت تلقی دیگران به خودش است. به همین دلیل می‌خواهد وضعش را خوب نشان دهد. او تلاش می‌كند تا خودش را از این مفلسی ‌نجات دهد و به هر قیمتی خود را به آب و آتش می‌زند و حقوق دیگران را پایمال می‌كند. معیارش پولدار شدن است و به احمد رنجه می‌گوید «اگر پول نداشته باشی زن‌ها طلاق می‌گیرند» یا «این دكوری‌ها و كریستال‌ها آبروی ماست». او باور دارد كه یك نظام ارزش‌گذاری جامعه شدیداً مادی است و این یك واقعیت است و از اینكه در این نظام به یك باره تبدیل به یك سكه بی‌ارزش شود، خیلی می‌ترسد.چرا در فیلم آدم موفق نمی‌بینیم؟ این كار تعمدی است یا سهوی؟ ممكن است كسانی هم بتوانند موفق شوند اما مجموعه آحاد مردم به غیر از استثنا‌ها پولدار نخواهند شد و به این صورت روزگار می‌گذرد.فیلم با عروسی شروع می‌شود. در مقطع بعد زندگی مشترك این دو ظاهراً خوب و ایده‌آل است. اما كم توجهی‌های ایرج موجب توهماتی برای شكوه می‌شود و شكوه از لحاظ عاطفی آسیب می‌بیند. اما نمی‌فهمیم این دو چگونه باهم ازدواج كرده‌‌اند؟ عاشق هم شده‌اند؟ آیا ایرج ویژگی خاصی داشته كه خانواده شكوه با آن موافقت كرده‌اند؟ درحالی كه موقعیت مالی محور اصلی فیلم می‌باشد.از همان اول شكوه به ایرج می‌گوید: «تو طی مراسم عروسی حتی یك بار هم به من نگاه نكردی من چند بار داشت گریه‌ام می‌گرفت همه فكر می‌كردند به خاطر این است كه دارم از مامان و بابام جدا میشم» كه ایرج كه روی كابینت نشسته می‌گوید: «خب راست میگن دیگه». در حالی كه شكوه گفته: «همه فكر می‌‌كردند» ایرج اصلاً حواسش به همسرش نیست بعد هم می‌گوید « پاشو دو تا تخم‌مرغ درست كن». او دركی از موضوع ندارد و از اینكه به حساب خودش رشد می‌كند، راضی است. ایرج حواسش به شكوه نیست نه اینكه كه بخواهد خیانت كند یا احساس پیچیده‌ای داشته باشد. ویژگی او به این صورت است مثل خیلی از مردان دیگر كه اصلاً حواسشان به همسرشان نیست بر عكس این امر هم صادق است اما شكوه شوهرش را دوست دارد و با او احساس خوبی دارد و چون دوستش دارد مدام بازی می‌خورد. فصلی كه شكوه می‌گذراند به این صورت است كه ایرج را دوست دارد از این بی‌تفاوتی او افسرده می‌شود و به خودش می‌گوید من چرا این قدر به او فكر می‌كنم من باید به فكر خودم باشم مرا نمی‌خواهد كه نخواهد عشق من خودم هستم، عشق من بچه‌ام است و كم‌كم تبدیل به آدم افسرده‌ای می‌شود. مدام می‌بینیم كه حالش خوب نیست. در جایی هم می‌بینیم كه به شوهرش می‌گوید من دارم قرص می‌‌خورم. در اینترنت تست داده‌ام و با این تست‌ها من افسرده‌ام و تو مضطرب هستی این جاست كه ایرج سوء استفاده می‌كند و می‌گوید: «من حواسم به شركت بوده و تو... تو از این لحظه به بعد با من هستی؟» زن كه استعداد عاشق پیشگی دارد می‌گوید: «معلوم است كه با تو هستم. قربونت برم. من طلا می‌خوام چه‌كار؟ قرص و داروی من تویی» ایرج كه از طرف همسرش احساس آرامش می‌كند حالا به راحتی عصبانیت‌هایش را بروز می‌دهد. زن را تهدید می‌كند و زن تا اعماق تحقیر شدن می‌رود تا جایی كه دفترچه بانكی دخرتش را می‌آورد و می‌گوید: «فقط داد نزن» پس مرد به زن بی‌تفاوت است. ولی زن مرد را دوست دارد تا جایی كه زن می‌فهمد در تمام این مدت شوهرش به او دروغ گفته‌ است. حالا به نظر می‌آید كه زن هم دیگر او را دوست ندارد یا به این صورت رفتار می‌كند تا می‌رسیم به اینكه ایرج وسایل منزل را برای خرج بیمارستان دخترش می‌فروشد و شكوه به خانه بر می‌گردد و ایرج نسبت به دختر و همسرش ابراز محبت می‌كند. در این جاست كه ایرج كمی با احساس‌تر شده است و انگار نسبت به اول فیلم در موقعیت عاقلانه‌تری قرار گرفته و معرفت به زندگی آنها راه پیدا كرده است. حالا هم ایرج نسبت به زنش توجه دارد و هم شكوه كمی معتدل‌تر شده است.در سكانس‌های فیلم ایرج و شكوه همیشه تنها هستند و ارتباط و رفت و آمد با خانواده یا باجناقش را شاهد نیستیم اما داشتن اثاثیه منزل برای ایرج بسیار مهم است.درست می‌گویی. به هر حال اینها خیلی گرافیكی و حداقل فرض شده است. به دلیل اینكه این وضعیت برای تماشاگر آشناست و مدام آن را در سریال‌های تلویزیونی می‌بینید. نخواستم خیلی جزئیات را نشان بدهم. در صحنه سونوگرافی، در یك حركت نرم، دوربین نمایی از ایرج را نشان می‌دهد كه به تصویر بچه خیره شده و به كلوزآپ او می‌رسد. این حركت تداعی‌كننده این حس است كه با تمام مشكلاتی كه ایرج دارد، انگار اتفاق جذابی در زندگی‌اش در حال رخ دادن است كه همان پدرشدن اوست.بله ولی فكر نمی‌كنم او شعور درك آن را داشته باشد. او بیشتر حواسش به تصویر داخل شكم زنش است كه بی‌شباهت به جانور نیست و حیران مانده كه در این بی‌پولی با این بچه‌‌ای كه قرار است بیاید چه‌كار باید بكند شكوه احساس مادرانه دارد و در ماشین می‌گوید: «تصویری كه دیدیم بچه‌ ماست» ولی ایرج باز همان مزخرفات خودش را می‌گوید: «چی شد یهو هول كردی؟» اصلاً ایرج حرف‌هایی را كه با احساسات قرار است زده شود، نمی‌شنود او در احوالات خودش غرق است به پول فكر می‌كند و عاطفه‌ای نسبت به این موضوع‌ها ندارد. پس كار كرد آن حركت دوربین چه بود؟ می‌خواستم با آن حركت دوربین ترس ایرج را از اینكه چه چیزی پیش خواهد آمد نشان دهم. او با احساس و مهربان به تصویر بچه نگاه نمی‌كند بلكه نگاهش كاملاً نگران و سردرگم است. بچه نشانه‌ای از بخش معرفتی زندگی است كه ایرج به خاطر بچه‌اش زندگی‌اش را می‌فروشد والا او قبل از این با بچه‌اش ارتباط به خصوصی ندارد.پایان بندی این گونه فیلم‌‌ها خیلی سخت است تا تماشاگر با حال به هم ریخته سالن را ترك نكند. به طوری كه دروغ نگویی وبه او امید بدهی. زیرا همه انسان‌ها با این موقعیت‌ها درگیرند و در آخر می‌خواهی نقطه امید را نشان بدهی؟ آیا از این پایان بندی رضایت داری؟ فكر می‌كنی تماشاگر اقناع شده است؟یكی از همان خطاهایی كه در فیلم به نظرم مهم بود اما قرار نبود زیاد روی آن كار كنیم، این بود كه ایرج معرفتی كسب كند چون فكر می‌كردم در تمام این وضعیت مشقت بار یك وجه عرفانی وجود دارد. دوست داشتم فیلم با این معرفت تمام شود. من از سنت كلیشه‌ها در سینما و تلویزیون با خبر هستم می‌بینم كه روزی او از پدرش طلبكار بوده و اصلاً او را آدم حساب نمی‌كند. در فیلمنامه بیشتر به این موضوع پرداخته بودیم و خط رابطه ایرج و پدرش در كوتاه شدن فیلم لطمه خورد. او به پدرش می‌گفت «تو توی زندگی‌ات چه‌كاركردی؟ كومایه؟» در اواخر فیلم می‌دیدیم كه در اوج بدبختی و بیچارگی در حالی كه موها و ناخن‌هایش بلند شده به منزل پدرش پناه می‌برد و در آن جا به حمام می‌رود و آن جاست كه از محبتی كه پدر در حق او می‌كند به گریه می‌افتد. همین كه این آدم به جایی برسد كه چیزهایی را كه برایش مهم بوده به خاطر دخترش بدهد در حد و اندازه خودش یك تغییر است.بی‌پولی تمام می‌شود اصلاً ذات بی‌پولی تمام شدن است و این تفاوت آن با فقر است. دوست داشتم از بخش معرفتی و عرفان كوچكی كه در فیلم در جریان است نگذریم كه نه ربطی به عالم كمدی فیلم دارد و نه به نظر اجتماعی. هسته اصلی فیلم در ذهن من با شنیدن آیه «روی زمین با تكبر راه نروید» شكل گرفت چون این حال را دوست داشتم دلم می‌خواست فیلم با این حال تمام شود یعنی خطی كه در فیلم مغفول مانده و روی آن كار نشده است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار