... ایجاد ترس در بین نظامیان عراقی از اسارت به دست ایرانیها، با توجه به بمباران تبلیغاتی نظام بعثی روی نظامیان خود و سرمایهگذاری کلان در این زمینه، بدین منظور صورت میگرفت که پرسنل فاقد انگیزه عراق که انگیزه لازم برای جنگیدن و تحمل سختیهای ناشی از آن طی سالهای طولانی نداشتند را از اسیر شدن برحذر داشته و بدین وسیله انسجام نیروی خود در خطوط نبرد با ایرانیها را تأمین کند. نظامی عراقی که در طول جنگ با درک واقعیتها و سختیهای منبعث از آن، روحیه و توان لازم برای جنگیدن را از دست داده بود، خود را بین دو ترس بزرگ در محاصره میدید؛ ترس ناشی از اسارت به دست ایرانیها که دستگاه توجیه سیاسی ارتش عراق آن را به طرق مختلف دامن میزد و نتیجه آن را مرگ با شدیدترین شکنجهها ترسیم میکرد و جوخههای اعدام صحرایی به فرماندهی عدی، پسر صدام حسین که به کوچکترین بهانهای نظامیان عقبنشینی کننده از میدان نبرد را تیرباران میکرد. این حال و روز ارتشی بود که با معجونی از ترس و در کنار آن، تشویقاتی از جنس زمینی مثل پول، مسکن، زمین، خوشگذرانی با زنان فاسد و ... آنها را به مقابله با رزمندگان ایران اسلامی گسیل میداشتند و شاید بدین دلایل بود که بسیاری از نظامیان عراقی تا آخرین گلوله با ما میجنگیدند و تنها زمانی حقایق کاملاً بر آنها روشن میشد که به اسارت ما در میآمدند. خاطره زیر نمونهای از تأثیرات منفی نظام تبلیغاتی بعث عراق روی نظامیان عراقی است. حاج علی افشاری مسؤول ارشد بازجویی از اسرای عراقی در طول جنگ، خاطره شیرینی در این مورد دارد که با هم آن را مرور میکنیم:« صبح روز عملیات الله اکبر بود، ما پادگان دشت آزادگان را که در نزدیکی حمیدیه بود، به عنوان کمپ اسرا معین کرده بودیم. بچهها حدود 200 نفر اسیر را از خط تخلیه کرده بودند. هر چه به این عده نگاه میکردیم، میدیدیم که افسر و درجهدار در میان آنها نیست. بیشتر تعجب میکردیم. دو سه بار در میان آنها رفت و آمد کرده و لباسها و قیافهها را به دقت وارسی کردیم و متوجه شدیم که اثر درجه روی لباس بعضی از آنها پیداست. جای درجه روی لباسشان مشخص بود، ولی وقتی از طریق بلندگو میخواستیم تا افسرها خود را معرفی کنند، هیچ کس حرفی نمیزد، آخرالامر مجبور به توجیه بیشتر آنها شدیم و طی توضیحاتی به آنها گفتیم، امام عزیزما فرمودهاند که باید با اسرا خوشرفتاری کنیم، این حکم اسلام است و شما در جمهوری اسلامی میهمانان ما محسوب میشوید. هر کس افسر است خودش بلند شود و خود را معرفی کند، ما به او کاری نداریم. ما اگر میخواستیم شما را اعدام کنیم که تا اینجا نمیآوردیم. ما پاسدار و سپاه اسلام هستیم و مجری قرآن و اسلام هستیم، اینکه میخواهیم افسران خودشان را معرفی کنند به این دلیل است که میخواهیم از اطلاعات آنها برای عملیات استفاده کنیم و بعد اضافه کردیم که ما میدانیم بین شما افسر هست. سخنم که تمام شد، یکی از میان آنها بلند شد و با لحنی مردد و نیمه جدی گفت: من خودم را معرفی میکنم:« سروان جویان النقیب، اهل بصره» بعد منتظر ماند. به سوی او رفتم و او را در آغوش گرفته و بوسیدم. گفتم چرا از اول خودت را معرفی نکردی؟ گفت: ما حالا حقیقت را فهمیدهایم. رژیم بعث به ما القا کرده بود که در عملیات هر طور شده اسیر نشوید، چون در ایران یک پاسدار قوی هیکل هست(منظور خود برادر افشاری است) که در دستش شمشیری دارد و با یکدست موها و سر اسیر را میگیرد و با دست دیگرش که در آن شمشیر است با یک ضربه سر اسیر را از بدن قطع میکند. این را که گفت:همه بچههای ما زدند زیر خنده و آن افسر اسیر که فرمانده گردان تانک یکی از یگانهای زرهی عراق بود، ادامه داد:این در ذهن ما بود بنابراین ما تا چشممان در کمپ به شما افتاد، گفتیم این همان است که به ما گفتهاند. لذا هر وقت که شما از سالن کمپ اسرا بیرون میرفتید، میگفتیم حتماً به محض آنکه برگردد با شمشیری در دست برخواهد گشت و باز چون با دست خالی میآمدید، بیشتر تعجب میکردیم و میگفتیم حتماً دفعه دیگر میرود و شمشیر را میآورد، این بود که تردید کردیم. حالا شما که این سخنان پر رحمت اسلامی را گفتید، اعتماد کردم و خودم را معرفی کردم. پس از سخنان او که با هیجان خاصی ادا میشد، 20 نفر دیگر نیز از بین جمعیت بلند شدند و پشت سر هم خود را به عنوان افسر معرفی کردند.به نقل از کتاب روایت عشق، خاطرات جمعی از رزمندگان اسلام