
پسربچه با شتاب وارد اتاق شد و همانطور که میدوید فریاد میزد: «بیایید اینجا قایم بشیم...» و دو همبازیاش به دنبال او پشت مبلها سنگر گرفتند تا از گلولههای مهاجمان! در امان باشند...! پدر خانواده آهسته گفت:« پسرم! برید اتاق خودت بازی کنید، ما داریم صحبتمیکنیم...»
و پسرک جواب داد: « آخه اونجا ما رو میکشن...»
پدر خندهای کرد و رو به من گفت:«کارش شده از صبح تا شب تفنگ بازی و کشت و کشتار...»
در همین حین پسرک جلو آمد و گفت:«باباجون! میدونی اگر یکی از اونا رو بگیرم چطوری میکشمش؟»
-«چطوری؟»
-«تفنگمو میذارم توی دهنش شلیک میکنم...!»
مو بر بدن من سیخ شد و گفتم:«عجب قتل وحشتناکی!»
و پدر گفت:«این بازی رو تازه براش خریدم. یه بازی کامپیوتریه. قهرمان بازی وقتی کسی رو میگیره، تفنگشو میذاره توی دهنش شلیک میکنه.»
و بعد رو به پسر 8 سالهاش کرد و پرسید:«الان مرحله چندی؟»
-«اگه همه خونهها رو منفجر کنم، اون پل و فرودگاهم خراب کنم میرم مرحله 3»
-«آفرین پسرم! منم میام کمکت میکنم. حالا برید اتاق خودت...»
پدر چنان به پسرش آفرین گفت که گویی پسرک جایزه نوبل فیزیک را اخذ کرده و حالا در مرحله بعد قرار است اتمها را بشکافد و به دست نیافتهها دست یابد.
آهسته گفتم:« اما این همه خشونت برای یه بچه خوب نیست. توی روحیهاش تأثیر میذاره...»
و پدر که هنوز در شور و شعف گذر پسرش از مرحله دوم قتل و خشونت به مرحله سوم بود، جواب داد:« به غیر از این بازیها چیز دیگهای که نیست. مگه تلویزیون چی پخشمیکنه؟ اونجا هم آدمآهنیها یا ماشین میشن یا جنگجو که در هر شرایطی همدیگرو میکشن و خرد میکنن و از بین میبرن دیگه. ایبابا! ذهنتو به این چیزا مشغول نکن، از خودت بگو، دیگهچیکارا میکنی...؟» او شروع به صحبت کرد و غافل از حال و هوای کودکش که در دنیای خشونت غرق میشد.
تصور قرار دادن لولهتفنگ در دهان یک انسان و شلیک گلوله و منفجر کردن خانهها و پلها و فرودگاهها و قتل عام برای ورود به مرحله بعد هنوز تنم را میلرزاند.
پسربچه با چه شوقی از کشتن صحبت میکرد و پدرش با چه لذتی به افتخارات فرزندش گوش میداد و به او قول میداد تا برای رسیدن به مرحله بعد به او کمک کند.
خشونت یعنی خون، یعنی زندگی بدون ترحم، یعنی حذف هر کس برای رسیدن به یک قدم جلوتر و این چیزی است که کودکان در بازیهای رایانهای آن را آموزش میبینند و ما غافل از آنیم؛ ریخن خون برای رفتن به مرحلهای که خون بیشتری بریزند.