کد خبر: 1031900
تاریخ انتشار: ۳۰ آذر ۱۳۹۹ - ۰۰:۳۰
نگاهی به داستان «مثل چشم‌های بابا»
رامین جهان‌پور
سرویس فرهنگ و هنر جوان آنلاین: داستان «مثل چشم‌های بابا» نوشته راضیه دهقان‌سلماسی به زندگی جانبازی پرداخته که در دوران جنگ هر دو چشمش را از دست داده و همچنین آثار عوارض سلاح‌های شیمیایی جنگ هم در روح و جسمش نشسته است. این داستان توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال ۱۳۹۸ برای گروه سنی نوجوانان منتشر شده است. قصه از زبان دخترکی روایت می‌شود که خودش را عصای دست پدر جانبازش می‌داند. مادر دخترک هم از دنیا رفته و او به همراه پدر در خانه مشغول زندگی هستند. در واقع راوی به گوشه‌هایی از زندگی توأم با سختی و مشکلات پدر جانبازش پرداخته است. هر چند نثر داستان نوجوانانه است ولی راوی داستان یک کودک دبستانی است و این مهم‌ترین تناقض در پرداخت داستان است. پر واضح است که امثال پدر این دخترک در جامعه ما کم نیستند، اما در اینجا یک سؤال برای مخاطب پیش می‌آید و آن اینکه ما با نوشتن و خلق یک اثر هنری می‌خواهیم چه کمکی به قشر جانباز بکنیم یا داستان ما چه فایده‌ای می‌تواند برای جانبازانی که جانشان را کف دستشان گذاشتند، داشته باشد؟ آیا صرفاً هدف نویسنده این داستان این بوده که از سختی‌های زندگی اجتماعی که جانبازان ما با آن در دست به گریبانند بنویسد یا از رشادت‌های آن‌ها در جبهه یاد بکند یا اینکه به مخاطب بفهماند که ما امروزه مدیون آن‌ها هستیم که همه این‌ها بسیار خوب و انسانی است، اما اینکه فقط نویسنده با تلخ‌نگاری محض، به افتادن جانباز نابینا در جوی آب و اشک‌های او و برخوردش با یک اتومبیل در شب و عاقبت هم شهادت او اشاره کند، چه کمکی می‌تواند به جانبازان بکند؟ آیا در جامعه حالای ما، هیچ جانبازی نیست که با صمیمیت و خوشی به همراه خانواده‌اش زندگی کند؟ آیا عاقبت تمام جانباز‌های نابینای ما از دست رفتن است؟ به فرض که این داستان را یک جانباز نابینا بخواند یا اینکه برایش بخوانند، آیا او در این داستان جز مرگ و نیستی و ناامیدی چیز دیگری را خواهد دید؟ نویسنده خواسته در این داستان نوجوانانه بگوید که سرنوشت محتوم یک جانباز نابینا، خداحافظی با زندگی و تنها گذاشتن دخترک دبستانی‌اش است. مگر یک جانباز نمی‌تواند یک زندگی پر از امید را در کنار خانواده‌اش تجربه کند؟ این‌ها سؤالات بی‌پاسخ نویسنده است و این سؤال کلیشه‌ای که چرا نویسندگان جنگ ما هر وقت در مورد رزمندگان و جانبازان قلم به دست می‌گیرند، فقط سختی‌ها و تلخی‌های جنگ را می‌بینند و ساختار داستانشان را مملو از تلخی و ناامیدی می‌کنند.

اتفاقاً این داستان که به ارتباط عاطفی پدرودختر پرداخته خیلی بیشتر جا برای کار داشت برای اینکه از این ارتباط صمیمی گوشه‌هایی روشن و صمیمی از زندگی خوش و امیدوارکننده یک دختر و پدر را به تصویر می‌کشید. همانطور که می‌دانید مجروحان و جانبازان جنگی ما بیشتر از اقشار دیگر جامعه به امید به زندگی احتیاج دارند و این نکته‌ای است که متأسفانه برخی نویسندگان ما به آن توجه‌ای ندارند. داستان اینگونه شروع می‌شود: «بابا برایم یک گنجشک می‌کشد. نوک گنجشک بابا به سینه‌اش چسبیده و چشم‌هایش روی بال‌هایش هستند. دلم برای بابا می‌سوزد و گریه می‌کنم. او سال‌هاست که نمی‌بیند...». نقاشی کشیدن دختروپدر و کتاب خواندن و بازی چشم‌بندی که نویسنده به آن‌ها اشاره کرده نکات خوب و مثبت داستان است که گوشه‌ای از رابطه صمیمی زندگی آن‌ها را به نمایش می‌گذارد، اما افسوس که نویسنده به جای پرداختن به زندگی و دوستی دختر و پدر، بیشتر به مصائب زندگی پدر پرداخته که به شهادت او ختم می‌شود.‌ای کاش نویسنده به جای اشاره به بی‌دست‌وپا بودن این جانباز و زندگی تلخش، گوشه‌ای از خلاقیت‌ها و موفقیت‌های او را در دوران جانبازی نشان می‌داد و فقط روی سختی‌های زندگی او مکث نمی‌کرد و به نوجوانان مخاطبش درس مقاومت و تلاش می‌داد. آن وقت بود که مخاطب از دل این شرایط بحرانی به امیدی بزرگ از زندگی آن جانباز دست پیدا می‌کرد. همانطور که می‌دانیم بسیاری از جانباز‌های قطع نخاعی و نابینا با انواع و اقسام جراحت‌های روحی و جسمی ما چه در عرصه‌های ورزشی و چه علمی و فرهنگی از جایگاه خاصی در جامعه برخوردارند و صد البته که این جایگاه را با نگاهی پر از امید به زندگی به دست آورده‌اند. چقدر خوب است که از زندگی جانبازان موفق جامعه هم بنویسیم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار