کد خبر: 102898
تاریخ انتشار: ۲۶ مهر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
مردان آتش
آتش‌نشانان در یک روز سرد پاییزی، ‌ در محوطه ایستگاه 18 آتش‌نشانی (خیابان حافظ – تقاطع کریمخان) کلاس آموزش ضمن خدمت را به علت سردی هوا زودتر تعطیل کرده و به طرف ساختمان می‌روند. «مرتضی اصفهانی» دوری در اطراف « نیسان لوله‌شی » می‌زند و آشیانه را ترک می‌کند، ‌اما هنوز چند قدم دور نشده که همراه با صدای آشنای « زنگ حریق»، ‌ همگی به سمت خودروها می‌دوند.
- عجله کنین بچه‌ها! انبار جاروی شهرداری، ‌پارک بهجت‌آباد.
خودروها به دنبال هم از ایستگاه خارج می‌شوند و در میان آنها نیسان لوله کشی به رانندگی « مرتضی» نیز با چراغ گردان پیش می‌رود.
چندلحظه بعد، ‌ نگاهش به سمت پارک بهجت آباد ثابت می‌ماند.کل منطقه را دود غلیظی فرا گرفته و رهگذران با نگرانی نگاه خود را از خودروی آتش‌نشانی به سمت انبوه دود می‌گردانند. مرتضی نیز از حجم دود تعجب کرده و با خودش می‌اندیشد که شیرهای«هیدرانت» این محدوده کجا قرار دارند. خیلی زود همزمان با استقرار خودروهای آتش‌نشانی در محدوده عملیات: «نیسان» به سمت شمال پارک می‌پیچد و در خیابان« هراز» مقابل شیر هیدرانت توقف می‌کند، ‌تاآب کافی به محل حریق برساند.
غلظت دود به‌اندازه‌ای است که تلاشگران، ‌ جلوی پای خود را به سختی می‌بینند. فرمانده در حالی‌که خود را به سمت دیگر می‌رساند، ‌ با آتش‌نشانان صحبت می‌کند. در برابر نگاه فرمانده، ‌آتش‌نشانانی که مقابل درهای ساختمان ایستاده‌اند، در پناه آبی که با فشار از سر لوله‌ها بیرون می‌زند، با چنگک دسته‌های جارو را بیرون می‌کشند و آن را در برابر سر لوله می‌گیرند. چند لحظه بعد شعله خاموش می‌شود و آتش‌نشانان ردیف اول، ‌ دسته جاروهای خیس شده را پشت سر خود می‌اندازند. گروه دیگری از تلاشگران، ‌ جاروهای خیس را از ساختمان دور می‌کنند.
همزمان، ‌ مرتضی اصفهانی در حالی‌که دستگاه تنفسی به خود بسته است به سرعت نزدیک می‌شود و کمک فرمانده محل استقرار را به او نشان می‌دهد. مرتضی به ساختمان نزدیک می‌شود، حرارت به قدری زیاد است که بدون تجهیزات و خنکای حاصل از آب نمی‌توان به آن نزدیک شد. با این همه مرتضی پیش می‌رود، ‌تا جای همکار خود را بگیرد. لبخندی می‌زند و چنگک را از دست او می‌گیرد. آتش‌نشان جوان در ردیف دوم مستقر می‌شود و مرتضی با نیروی بسیار، ‌دسته‌های آتش گرفته جارو را با چنگک بیرون می‌کشد و پس از خاموش کردن آن در برابر آبی که از سر لوله بیرون می‌زند، ‌دسته جاروی خیس را به طرف همکارش پرتاب می‌کند. در ردیف دوم، ‌آتش‌نشان جوان، مانند بقیه، ‌ جاروهای خاموش شده را از ساختمان دور می‌کند. به‌غم سنگینی کار، ‌آتش‌نشانان با تمام توان، ‌ انبوه جاروهای آتش گرفته را از درگاه ساختمان توالت قدیمی بیرون می‌کشند. بیش از دو ساعت طول می‌کشد تا بر اثر تلاش «گروه حریق ایستگاه 18» راهروهای اصلی تخلیه می‌شوند و زمینه برای استفاده از هواکش‌ها و پنجره‌های کوچک ساختمان فراهم می‌شود. آب با فشار از طریق مجراهای باز شده به سطح آتش پاشیده می‌شود و خیلی زود، ‌ آتش‌ از نفس می‌افتد. آتش‌نشانان نفس راحتی می‌کشند و از فرط خستگی با سرعت کمتری به کار ادامه می‌دهند. آتش مهار شده و آتش‌نشانان باید هر چه زودتر برای ترک محل آماده شوند. هنوز تجهیزات به طور کامل جمع آوری نشده که « ستاد فرماندهی» با اعلام حریق مجدد از فرمانده گروه، ‌درخواست اعلام آمادگی می‌کند.
- خیابان ولی عصر، ‌خیابان پزشک‌پور، ‌ انتهای خیابان، ‌ فروشگاه تعاونی حضرت رسول.
داخل خودروی پیشرو، ‌فرمانده اطلاعات تکمیلی را دریافت می‌کند. براساس آنچه از طریق بی‌سیم اعلام می‌شود، ‌« تعاونی محلی » به مساحت تقریبی 200 متر، دستخوش آتش شده و از تمام پنجره‌های آن دود غلیظی بیرون می‌زند. داخل خودروی نیسان لوله کشی، ‌ مرتضی اصفهانی، ‌ نگاهی به اورکت خیس خود می‌اندازد و سر تکان می‌دهد.
- از قرار، ‌ باید خیس خیس بپوشم. بیا رفیق حریق!
پشت سر خودروهای دیگر توقف می‌کند و پس از برداشتن اورکت به جمع همکارانش می‌پیوندد. از ظاهر ساختمان پیداست که آتش به این سادگی مهار نخواهد شد. پس از پوشیدن اورکت، ‌ در حالی که دستگاه تنفسی را به خود می‌بندد به ورودی فروشگاه تعاونی نگاه می‌کند، جایی که چند تن از آتش‌نشانان با قدرت برای گشودن در ورودی تلاش می‌کنند. طبق معمول قبل از هر حرکتی، ‌ دو سرلوله آب را با فشار به سمت ساختمان می‌پاشند. بر اثر نشتی لوله‌های آماده، ‌ سراشیبی منتهی به ورودی خیس شده و تلاشگرانی که با وارد کردن ضربات سنگین پتک برای گشودن در تلاش می‌کنند، ‌ پیاپی لیز می‌خورند.
مرتضی به طرف در اصلی می‌رود و پتک را از دست همکارش می‌گیرد. در حالی که بقیه گروه با سر لوله به طرف پنجره‌ها هجوم می‌برند، ‌در این سو، ‌ تلاش برای گشودن ورودی اصلی ادامه می‌یابد. روی پنجره‌ها توری نصب شده و آبرسانی را با مشکل مواجه کرده است. بالاخره، ‌ چفت و بست در اصلی می‌شکند و کمک فرمانده با خوشحالی به جمع آنها ملحق می‌شود. حجم دود افزایش می‌یابد، به‌گونه‌ای که تقریبا چیزی دیده نمی‌شود. مرتضی، ‌جلوتر می‌رود و همزمان فرمانده نیز به آنها نزدیک می‌شود. کمک فرمانده وضعیت را تشریح می‌کند. فرمانده از طریق بی‌سیم در خواست خود را برای «‌نیروی کمکی» به ستاد فرماندهی اعلام می‌کند و همزمان با نظارت «کمک فرمانده» تلاش برای کندن توری پنجره آغاز می‌شود و صدای« امیرخلیل پیما» (کمک فرمانده) در فضا طنین می‌اندازد.
- یه سر لوله دیگر آماده کنین، ‌ پنجره داره وا میشه.
مرتضی به طرف در اصلی می‌دود و پس از برداشتن سرلوله به سرعت باز می‌گردد. در حال دویدن، ‌ به علت خیس بودن مسیر سر می‌خورد، ‌ سر لوله از دستش رها می‌شود و به شکل غیر ارادی روی دریچه ورودی سرسره فرو می‌آید.چیزی می‌شکند و دریچه 60×60 بالای سرسره گشوده می‌شود. مرتضی بدون آنکه خود بخواهد، ‌ در یک چشم به هم زدن از طریق سرسره به مرکز آتش پرتاب می‌شود. چند لحظه موقعیت خود را گم می‌کند، ‌ به گونه‌ای که حتی نمی‌تواند فریاد بزند اما خوشبختانه به سرعت از میان آتش می‌گذرد و در انتهای سرسره روی گونی‌های برنج سقوط می‌کند. اگرچه از آتش خبری نیست اما حجم زیادی از دود بالای سر مرتضی را گرفته است. برمی‌خیزد و سعی می‌کند، موقعیت خود را مشخص کند. باورش نمی‌شود که اینگونه بدون آنکه کسی او را ببیند به پایین‌ترین قسمت فروشگاه رسیده است. فضا به شدت رعب‌آور است. سایه بلند خود را روی دیوار انبار می‌بیند و با نگرانی مسیر نور و حرارت را از نظر می‌گذراند. نزدیک به سه متر بالای سر او، ‌ در طبقه همکف پشت لایه غلیظی از دود، ‌ نور حاصل از آتش سنگین به وضوح دیده می‌شود و هیچ راه فراری پیش روی او نیست. چند ثانیه، ‌ از ترس دست و پای خود را گم می‌کند.
فشارسنج دستگاه، ‌ شماره 210 را نشان می‌دهد. بنابراین با احتساب هوای اضطراری مرتضی حدود نیم ساعت برای رها شدن از این مخمصه، ‌فرصت دارد. فرصت مغتنمی است و نور امید را در دل آتش‌نشان جوان روشن می‌کند. تمام نیروی خود را جمع می‌کند و به سرعت از روی گونی‌ها پایین می‌آید. روبه‌روی او، ‌ نوری دیده می‌شود که خوشبختانه از وجود پله‌های انباری حکایت می‌کند. خودش را به پله‌ها می‌رساند و به سمت طبقه همکف بالا می‌رود. لحظه به لحظه بر گرمای محیط افزوده می‌شود، ‌ به گونه‌ای که پیش از رسیدن به پله‌های بالایی از حرکت باز می‌ماند و دوباره نگرانی و تشویش برجانش پنجه می‌افکند.گرما ‌ قابل تحمل نیست و مرتضی از سرناچاری چند پله پایین می‌رود. بین او و همکارانش، ‌دریایی از آتش فاصله ‌انداخته و بالای سر او در طبقه همکف همه چیز در حال سوختن است.
پایین پله‌ها می‌نشیند و با خود می‌اندیشد ناگهان در ذهنش چهره خندان دخترش جان می‌گیرد که از فراز شانه مادر با لبخند به او نگاه می‌کند. دندان‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و از جا برمی‌خیزد. به بالای سرش نگاه می‌کند و با تمام توان فریاد می‌زند. . .
- چرا منو نمی بینین !؟ من اینجام. . . توی زیرزمین.
هیاهو و بیش از همه‌ صدای ضربه‌های پتک به قدری زیاد است که امکان ندارد کسی صدای او را بشنود. مرتضی فریاد می‌زند و چند پله بالا می‌رود. همزمان جسم سنگینی در دور دست سقوط می‌کند و صدای ضربه‌ها قطع می‌شود. می‌ایستد و با امید بسیار به بالا چشم می‌دوزد. ناگهان چند قطره آب از لابه‌لای دود و آتش می‌گذرد و از فراز سر مرتضی عبور می‌کند، ‌ قطره‌های جانبخشی که برای آتش‌نشان گرفتار، ‌ حکم پیام زندگی را دارد. لبخندی بر لبانش می‌نشیند و ناخودآگاه، ‌ دست سپاس به سوی آسمان می‌برد. آنگاه به سرعت از پله‌ها بالا می‌رود. شعله و حرارت هنوز خیلی زیاد است و چاره‌ای جز برگشت به نقطه اول پیش روی او نیست. پس باز می‌گردد و با کنجکاوی بیشتر به بالای پله‌ها خیره می‌شود. چند لحظه چشمان خود را می‌بندد و سعی می‌کند با شنیدن دقیق تر صداها، ‌ حرکات آتش‌نشانان را در طبقه همکف مجسم کند.
صدای آب بیشتر می‌شود و همهمه‌ای که گویی به جای یک‌نفر، ‌ دو نفر در طبقه بالا حضور دارند. چشمان خود را می‌گشاید و یکی دو پله بالا می‌آید. حرارت کمتر شده و اینک صدای برخورد آب با زمین به وضوح شنیده می‌شود. چند لحظه بعد، ‌ به پله‌ها می‌رسد و پشت آبی که با فشار بیرون می‌زند تصویر محو آتش‌نشانی با دستگاه تنفسی پدیدار می‌شود. پیش از آنکه ‌مرتضی به خود بیاید، آتش در طبقه همکف کاملا فروکش می‌کند و مرتضی متوجه موقعیت می‌شود. ناگهان برمی‌خیزد و به سمت بالا می‌دود.
برخلاف تصور او، ‌ همکارانش از دیدن او اصلا تعجب نمی‌کنند و به گونه‌ای که گویی حضور یک آتش‌نشان در محل، ‌امری کاملا طبیعی است، ‌سرلوله را تحویل او می‌دهند.
- بکش سر لوله رو ببر پایین. عجله کن.
ناخودآگاه سرلوله را می‌گیرد و به لکه‌گیری مشغول می‌شود. خیلی زود در حال کار، ‌ موقعیت قبلی خود را از یاد می‌برد و آخرین لکه‌های آتش را خاموش می‌کند. پیداست که پس از شکستن پنجره اول، ‌ از طریق راه عبور ایجاد شده دو آتش‌نشان با دو سر لوله وارد طبقه همکف شده و به سرعت آتش را مهار کرده‌اند.
حالا مرتضی مقابل در اصلی ایستاده و ضمن تحویل سر لوله به همکارش به ورودی کوچک سرسره نگاه می‌کند. باقیمانده تکه چوب شکسته شده پشت در، ‌هنوز داخل شیار دیده می‌شود و پیداست که دریچه ورودی تنها با یک تکه چوب معمولی از داخل مهار شده است، ‌تکه چوبی که بر اثر سنگینی وزن مرتضی شکسته و دریچه گشوده شده است.
مرتضی، ‌ با نگاه پرسشگر از ساختمان بیرون می‌آید و در حال بازکردن دستگاه تنفسی با دقت به چهره همکارانش نگاه می‌کند. پیداست، ‌هیچکدام از آنها، ‌ از وضعیتی که برای مرتضی پیش آمده، ‌مطلع نشده‌اند.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار