سرویس فرهنگ و هنر جوان آنلاین: مصاحبه و تحقیق درباره خاطرات کتاب «نان سالهای جنگ» برعهده محمد اصغرزاده بوده و نگارش و تدوین کتاب را محمود شمآبادی انجام داده است. کتاب خواننده را با جذابیتهای آن بخش آشنا میکند.
«نان سالهای جنگ» شرایط روستایی را ترسیم کرده که کیلومترها با خط مقدم جنگ فاصله داشته، اما ثمره تلاشهایش، روحیه دادن و قوت بخشیدن به رزمندگان در جای جای خط مقدم بوده است.
مقدمه کتاب با نقلی از سخنرانی رهبر انقلاب در نیمه آذر ماه سال ۶۸ آغاز شده است: «اگر زنان حماسه جنگ را نمیسرودند و جنگ را در میان خانهها یک ارزش تلقی نمیکردند، مردها اراده و انگیزه رفتن به میدان جنگ را پیدا نمیکردند.» ادامه این کتاب در ۱۴بخش دستهبندی شده است.
ابتدا به بیان خاطرات روزهای کودکی زنان صدخرو پرداخته که همزمان با مسئله کشف حجاب به دستور رضاخان و نیز رواج قحطی بر اثر اشغال ایران به دست متفقین بوده است. در ادامه، روزهای انقلاب و آشنایی روستاییان با حضرت امام (ره) و قیامش روایت میشود. پس از این قسمتها، در شش بخش به اتفاقات مختلفی که در روستا برای پشتیبانی جنگ رقم خورده میپردازد.
پنج بخش پایانی کتاب نیز روحیه ایمانی روستاییان، به خصوص سختیهای انتظار برای رسیدن خبر از مردان روستا به خانوادهشان را ترسیم میکند. یکی از بخشهای خواندنی کتاب هم برگرفته از خاطرات نذرهای اهالی روستا برای موفقیت مجاهدان در جبهه است. خیرالنساء صدخروی از روزهایی که شاه دستور کشف حجاب داده بود، اینطور میگوید: «بچه که بودم مادرم میگفت برو نگاه کن اگر مأمورها نیستند، برویم حمام. امنیهها مسیر حمام را گز میکردند که اگر زنی یواشکی به حمام رفت، وقتی بیرون میآید چادر از سرش بکشند. زنها گاهی تا شب در حمام میماندند تا یکی پیدا شود امنیهها را نصیحت کنند که از خر شیطان بیایند پایین.»
فاطمه کمیزی هم به خاطر دستور پهلوی قلدر، از تحصیل بازمانده بود: «کلاس اول بودم که سالگرد تاجگذاری شاه بود.
جشن گرفتند و روسریهایمان را برداشتند. به صف رفتیم جلوی پاسگاه. پدرم از آنجا رد میشد که چشمش به من افتاد. ظهر که به خانه رفتم گفت، اگر بخواهند سرتان را لخت کنند، اصلاً نمیخواهد به مدرسه بروی!»
در تاریخ روستا، سال ۱۳۲۰شمسی که اشغال متفقین ایران را دچار قحطی کرده بود، به «سال گندم منی پنج تومان» معروف است.
فاطمه رضایینسب در اینباره میگوید: «سال گندم منی پنج تومان، هر چیزی در خانه بود فروختیم تا از گرسنگی نمیریم. مادرم جهیزیهاش را فروخت تا گندم بخرد. گندم ته کشید و قوت غالبمان شد نخود جوشانده. باید شکممان را یک جور پر میکردیم.»
کبری وهابی، اولین باری که نام امام خمینی را شنید، اینطور تعریف کرد: «خانه همسایم بودم. دستم را گرفت و برد اتاق و قسمم داد به کسی حرفی نزنم. عکسی نورانی را گرفت جلوی صورتم. گفت این آقای خمینی است. آقا قیام کرده و میخواهد شاه را از مملکت بیرون کند.» زهراسادات حجازیان از روزهای مبارزه در سال ۵۷ که در سبزوار درس میخوانده اینطور میگوید: «صدای تظاهرات که میآمد، کلاس و مدرسه را با تکبیر میگذاشتیم روی سرمان. بعد از کلاسها میزدیم بیرون. در حیاط را میبستند که بیرون نرویم ولی پشتمان به مردمی گرم بود که پشت در مدرسه شعار میدادند. آخرش میریختیم توی خیابان و بلندتر از قبل فریاد میزدیم.»
«خبر به روستا رسید که در سبزوار چند نفر شهید شدهاند. انگیزهای شد که بعد از مدتی در صدخرو هم تظاهرات کنیم. از حسینیه قدیم میرفتیم جاده پایین و دوباره برمیگشتیم سمت حسینیه.»