دم گرم بسیجی در دمای صفر درجه
کد خبر: 978472
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/0046Xo
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۱ آذر ۱۳۹۸ - ۲۲:۳۲
حسین قدیانی
پمپ‌بنزین وسط خیابان امام‌رضا (ع) کنار چند نفر دیگر از دوستانش ایستاده بود! همه لباس پلنگی داشتند! هوا از بس سرد بود، گاهی دستان‌شان را می‌آوردند جلوی دهان‌شان و چنان «ها» می‌کردند که بالای سرشان توده‌ای ابر تشکیل می‌شد! ما آخرای صف بودیم هنوز و، چون یک آن شک کردم مرتضی باشد، به خانمم گفتم: «این مرتضی نیست؟!» مرتضی را در سفری که عید آمدیم مشهد شناختم! ما از راه یزد هنوز در طبس بودیم که آمد دایرکت و اصرار که آمدی مشهد، خانه ما هم بیا! قرارمان کنار منبر گوهرشاد بود! من بودم و خانمم و مرتضی بود و خانمش به‌علاوه نوزادی که تازه شش‌ماهش بود! پس‌فردایش رفتیم پنج‌راه سناباد که واحدی ۵۰ متری را اجاره کرده بودند و چه ساده، اما باصفا بود! دانشجوی فردوسی بود و از آن همه لوح که با اشتیاق نشان‌مان داد، می‌شد فهمید میزبان‌مان یک جوان نخبه است که جز رشته تحصیلی‌اش جامعه‌شناسی، هم عربی را بلد بود، هم انگلیسی؛ آن‌قدر که از بعضی هتل‌ها پیشنهاد کار داشت، اما خودش دوست داشت برای کمک‌خرج زندگی، با موتور مسافرکشی کند! می‌گفت: «جامعه آماری هتل‌ها نسبت بسیار کمی از ملت است، ولی در مسافرکشی غالباً می‌خورم به پست توده! راستش روی ترک موتور خیلی بهتر می‌شود جامعه را شناخت تا کلاس دانشگاه، آن‌هم با کتاب‌های غربی مال یک قرن پیش!» زود ازدواج کرده بود؛ جوان بود هنوز و سرش داغ هنوز! خانمم گفت: «خودشه!» وسط نیمه‌شب بود و هوا چنان سرد که برف در همان آسمان یخ می‌زد! دلم برایش سوخت! که بود مگر مرتضی؟! و از چه قشری؟! گرانی بنزین اگر قرار باشد به قشری بیشتر فشار بیاورد، حتماً جوانی که روزی را از موتورش درمی‌آورد، ضربه‌پذیرتر است! باکم را که پر کردم، رفتم پیشش! حرف‌ها زدیم! می‌گفت: «دیگر کار با موتور نمی‌صرفد و در این فصل بی‌زائری هم هتلی کار نمی‌دهد!» می‌گفت: «سر جدت بنویس که وقتی دولت، یک تصمیم را بد اجرا می‌کند، دودش به چشم من بسیجی هم می‌رود! فردا کنفرانس دارم، ولی چند شب است حافظ امنیتم! نتوانم متنم را ارائه بدهم، استاد قبول می‌کند؟! شب از ملت شاکی که منِ بینوا را با حضرات عوضی گرفته‌اند فحش می‌خورم و صبح با چشم پف‌کرده در کلاس طعنه می‌شنوم! بنویس برادر اول معترض این وضع منم که در شرف بیکاری‌ام! اما چه کنم که دوست ندارم ناامنی خیابان‌های وطنم، دشمن را بخنداند! الان هم دلم از کنایه‌ها نگرفته! اصلاً بسیجی شدیم که فحش بخوریم! دلم برای صدای اعتراضی می‌سوزد که وسط آشوب گم شد!» درآمدم: «فردا در کنفرانس همین حرف‌ها را ارائه بده، آن‌هم با چشم نیمه‌باز!»
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
France
|
۰۰:۲۵ - ۱۳۹۸/۰۹/۰۲
0
0
چقدر زیبا ولطیف ......
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
مهمترین عناوین
آخرین اخبار