تویی که نمی‌شناختمت!
کد خبر: 970095
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/0044Mh
تاریخ انتشار: ۳۱ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۳:۳۸
۲ برش از جوانمردی‌های شهید ورزشکار ابراهیم هادی به بهانه آغاز هفته دفاع مقدس
هفته دفاع مقدس در حالی از امروز آغاز می‌شود که ورزش ایران بیشتر از گذشته به معرفی شهدای ورزشکار و پهلوانانی که مدال قهرمانی‌شان پلاکشان شد، احتیاج دارد، به خصوص که بی‌اخلاقی‌ها در ورزش رو به افزایش است و جای خالی ترویج فرهنگ ایثار و مقاومت احساس می‌شود.
سعید احمدیان
سرویس ورزشی جوان آنلاین: هفته دفاع مقدس در حالی از امروز آغاز می‌شود که ورزش ایران بیشتر از گذشته به معرفی شهدای ورزشکار و پهلوانانی که مدال قهرمانی‌شان پلاکشان شد، احتیاج دارد، به خصوص که بی‌اخلاقی‌ها در ورزش رو به افزایش است و جای خالی ترویج فرهنگ ایثار و مقاومت احساس می‌شود. شهید پهلوان ابراهیم هادی یکی از شهدای ورزشکاری است که می‌تواند الگوی جامعه ورزش باشد؛ شهید بزرگواری که جوانمردی و پهلوانی را نه در حرف، بلکه در عمل معنا کرد و در نهایت جانش را برای دفاع از آب و خاک کشورمان از دست داد. در گزارش زیر دو خاطره از شهید هادی را از کتاب «سلام بر ابراهیم» بازتاب داده‌ایم؛ خاطراتی که می‌تواند چراغ راه ورزشکاران برای رسیدن به پله‌های پهلوانی در عرصه ورزش باشد.

ورزش برای خدا نه خلق خدا

شهید هادی معتقد بود ورزش را باید برای خدا انجام داد. در خاطره‌ای که در این باره از دوست این شهید نقل شده، آمده است: «حدود سال ۱۳۵۴ بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی‌مقدمه گفت داداش ابراهیم، تیپ و هیکلت خیلی جالب شده. وقتی داشتی تو راه می‌اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می‌زدن. شلوار و پیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری.

ابراهیم با شنیدن این حرف‌ها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی به فکر رفت.
ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می‌پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی‌آورد و لباس‌هایش را داخل کیسه پلاستیکی می‌ریخت. هر چند خیلی از بچه‌ها می‌گفتند: بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه می‌آییم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... تو با این هیکل روی فرم این چه لباسایی که می‌پوشی؟ ابراهیم هم به حرف‌های آن‌ها اهمیتی نمی‌داد و به دوستانش توصیه می‌کرد: اگه ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است، اما اگه به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد.»

پوریای ولی زمانه

شهید هادی به ورزش باستانی و کشتی می‌پرداخت و کار خود را در باشگاه ابومسلم میدان خراسان و با وزن ۵۳ کیلو آغاز کرد. آقای گودرزی و محمدی مربیان خوب ابراهیم در آن دوران بودند. آقای محمدی، ابراهیم را به خاطر اخلاق و رفتارش خیلی دوست داشت و آقای گودرزی هم خیلی خوب به ابراهیم فنون کشتی را یاد می‌داد و می‌گفت: «این پسر خیلی آرومه، اما تو کشتی وقتی زیر می‌گیره، چون قد بلند و دستای کشیده و قوی داره مثل پلنگ حمله می‌کنه و تا امتیاز نگیره ول کن نیست.» برای همین اسم ابراهیم را پلنگ خفته گذاشته بود. خیلی مواقع می‌گفت: «یه روز، این پسر رو تو مسابقات جهانی می‌بینید، مطمئن باشید.»

در مسابقات قهرمانی آموزشگاه‌ها وقتی دید دوست صمیمی خودش در وزن او، یعنی ۶۸ کیلو شرکت کرده است، ابراهیم یک وزن بالاتر رفت و در ۷۴ کیلو شرکت کرد. در آن سال درخشش ابراهیم خیره‌کننده بود و جوان ۱۸ ساله قهرمان ۷۴ کیلو آموزشگاه‌ها شد. تبحر خاص ابراهیم در فن لنگ و استفاده به موقع و صحیح از دستان قوی و بلند خود باعث شده بود به یک کشتی‌گیر تمام عیار تبدیل شود.
جوانمردی شهید هادی در مسابقات قهرمانی باشگاه‌ها در سال ۱۳۵۵ یکی از خاطرات خواندنی و قابل تأمل این شهید بزرگوار است. در این مسابقات، مقام اول هم جایزه نقدی می‌گرفت و هم به انتخابی کشور می‌رفت. ابراهیم در اوج آمادگی بود. هر کس یک مسابقه از او می‌دید این مطلب را تأیید می‌کرد. مربیان می‌گفتند امسال در ۷۴ کیلو کسی حریف ابراهیم نیست.

مسابقات شروع شد. ابراهیم همه را یکی یکی از پیش‌رو برمی‌داشت. با چهار کشتی که برگزار کرد به نیمه نهایی رسید. کشتی‌ها را یا ضربه می‌کرد یا با امتیاز بالا می‌برد. در فینال و در حالی که همه پیروزی هادی را پیش‌بینی می‌کردند، او کشتی را واگذار کرد و نایب قهرمان شد. یکی از دوستان ابراهیم هادی خاطره آن روز را اینطور نقل کرده است: «پس از پایان مسابقه رقیب ابراهیم در فینال سراغم آمد و بی‌مقدمه گفت آقا عجب رفیق بامرامی دارید. من قبل از مسابقه به آقا ابرام گفتم شک ندارم از شما می‌خورم، اما هوای ما رو داشته باش، مادر و برادرام بالای سالن نشستند. کاری کن ما خیلی ضایع نشیم.

بعد ادامه داد: رفیقتون سنگ تموم گذاشت. نمی‌دونی مادرم چقدر خوشحاله. بعد هم گریه‌اش گرفت و گفت: من تازه ازدواج کردم. به جایزه نقدی مسابقه هم خیلی احتیاج داشتم، نمی‌دونی چقدر خوشحالم.»
مانده بودم که چه بگویم. کمی سکوت و به چهره‌اش نگاه کردم. تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار بوده است. بعد گفتم: «رفیق جون، اگه من جای داش ابرام بودم، با این همه تمرین و سختی کشیدن این کار رو نمی‌کردم. این کارا مخصوص آدمای بزرگی مثل آقا ابرامه...» یاد تمرین‌های سختی که ابراهیم در این مدت کشیده بود افتادم. یاد لبخند‌های آن پیرزن و خوشحالی آن جوان. یکدفعه گریه‌ام گرفت. عجب آدمیه این ابراهیم!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
مهمترین عناوین
آخرین اخبار