
حسن فرامرزي
عشاير را ديدهايد چطور زندگي ميكنند؟ اگر عشاير اصرار داشته باشند كه زمستانها در ييلاقها بمانند و جابهجا نشوند چه اتفاقي برايشان ميافتد؟ آنها دوام نخواهند آورد و از نفس خواهند افتاد. زندگي آنها از هم خواهد پاشيد، دامها و سرمايههايشان از بين خواهد رفت و تلف خواهد شد. آنچه عشاير را زنده نگه ميدارد، جابهجايي است تا با فصلهاي زمين سازگار شوند و كنار بيايند. ما نيز در روح و روان خود، جابهجايي و تغيير فصلها را داريم و مثل عشاير بايد رفتار كنيم، يعني جابهجا شويم و اگر فصلي و رفتاري و عادتي مساعد حال ما نيست به جاي آنكه به بازتكرار و بازماني در آن عادت و رفتار و فصل برسيم بار و بنه خود را ببنديم و از آن فصل عبور كنيم و از آن ييلاق سرد به قشلاق گرم برسيم،بنابراين ما در روح خود نياز به جابهجاييهاي مداوم داريم.
مكاني كه ما در آن قرار داريم در گزارش ما از خود، جهان و ديگران نقش كليدي و مهمي ايفا ميكند. حالا اين مكان ميتواند يك امكان رواني و ذهني باشد - يعني آن جايي كه ذهن ما براي خود ميسازد مثلاً فرض كنيد خوشبينيها يا بدبينيهاي خود را ميسازد - يا نه حتي يك مكان فيزيكي و مرئي باشد. اين مكان در گزارش ما از جهان بسيار نقش دارد. به عبارت ديگر گزارشي كه شما از خود و از جهان ميدهي به ميزان زيادي وابسته به مكاني است كه در آن قرار داري.
دنياي تاريك آدمهاي قعر چاه
مولانا در مثنوي به زباني زيبا و با تمثيلي عالي به نقش مكان در گزارشدهي ما از جهان و از خودمان ميپردازد: « اين جهان پر آفتاب و نور ماه / او بهشته سر فرو برده به چاه / كه اگر حقست پس كو روشني / سر ز چه بردار و بنگراي دني / جمله عالم شرق و غرب آن نور يافت / تا تو در چاهي نخواهد بر تو تافت. »
آدمي را تصور كنيد كه سر در چاه فرو برده و در قعر يك چاه نشسته است، جايي كه در آن جز تاريكي وجود ندارد. حالا اين چاه ميتواند يك چاه بيروني يا مرئي باشد يا نه يك چاه دروني باشد، يك حفره تاريك كه كسي را در زندگي بلعيده است و مكان ذهني و رواني او در واقع يك چاه تاريك است - مثلاً در نظر بگيريد كه يك عادت در زندگي كسي را چنان بلعيده كه انگار چاهي او را در بر گرفته و اسير خود كرده است و او از قعر آن چاه دارد به ما گزارش ميدهد. از او ميپرسيم كه وضع و حالت چطور است؟ و او ميگويد ميبينيد كه! اين ديگر وضع و حال ندارد. در جايي هستم كه به اندازه قبر است، جايي تنگ و تاريك، از او ميپرسيم به نظرت آيا آفتاب هم در اين دنيا هست؟ خورشيدي وجود دارد؟ نوري هست؟ و او با اطمينان خاطر ميگويد كه همه اينها دروغ است. اگر بود كه من ميديدم. به او ميگوييم جهان دشتهايي وسيع دارد و او انكار ميكند كه اگر بود من در اينجا ميديدم و به خاطر ميآوردم. به او ميگوييم كه در اين جهان آفتاب پرفروغي هست، گلهاي رنگارنگي هستند و او همه را انكار ميكند با اين استدلال كه كو؟ اگر بود من ميديدم.
توجه كنيد گزارش كسي كه از چاه دارد درباره جهان سخن ميگويد شبيه همان يك وجبي خواهد بود كه در آن قرار گرفته است. نوري كه در گزارش اين فرد از چاه ديده ميشود همانقدر است كه در چاه وجود دارد و اگر در چاه نوري نيست در گزارش او هم نوري نخواهد بود و حالا در نظر بگيريد كسي كه در چاه حسد و كبر و نفاق قرار گرفته است، گزارشي كه اين فرد از جهان و از خود ميدهد وابسته به آن چاهها خواهد بود. يعني به همان ميزان نوري كه در حسد و كبر و نفاق وجود دارد گزارش او هم نور خواهد داشت. اما آيا نوري در حسد و كبر و نفاق هست كه انتظار داشته باشيم در گزارش چنين فردي از جهان باشد؟
اينچنين است كه فرد گرفتار در چاه، وجود آفتاب در جهان را انكار ميكند و همه آن وعدهها و بشارتها را كه وجود آفتاب را تأييد ميكند دروغ ميداند و البته او به يك معنا راست ميگويد. در جهان نور و آفتابي وجود ندارد، اما در كدام جهان؟ در جهاني كه آن فرد در قعر آن چاه براي خود ساخته واقعاً نوري وجود ندارد. نكته باريك و دقيقي است كه آن فرد به يك معنا دارد به ما راست ميگويد، يعني دعوي او از يك منظر درست است كه جهان جاي تاريك و وحشتناكي است و هيچ روشنايي و گرما و نوري در آن نيست، اما اشكال اين گزارش اين است كه يك وضعيت را به تمام جهان سرايت ميدهد. ايراد ديگر اين است كه آن فرد با خود نميانديشد كه آيا من با اين چاه عهد بستهام كه همواره در قعر آن بمانم؟ چه چيزي مرا در اين چاه نگه داشته است؟ آيا اين سرنوشت محتوم من است كه عمرم را در اين چاه به سر ببرم؟ راهكاري كه مولانا ميدهد اين است كه سرت را بلند كني و اين سر بلند كردن تمثيل بسيار زيبايي است، سرت را بالا بگيري و اندكي عطر ملكوت را در وجود خودت استشمام كني: « اين جهان پر آفتاب و نور ماه / او بهشته سر فرو برده به چاه / كه اگر حقست پس كو روشني / سر ز چه بردار و بنگراي دني. » سرت را از چاه اين عادتها، افكار و انديشههاي دونمايه برگيري، از اين وسوسهها و از حسدها و كبرها و نفاقها برگيري تا بتواني آن روشني را در درون و در بيرون خودت بيابي و ببيني.
قرآن ميفرمايد: جابهجا شويد
ممكن است كسي بپرسد خب چه بايد كرد؟ يكي از بهترين و زيباترين عبارتها در اين زمينه در آيهاي از قرآن آمده است: « قل سيروا في الارض / بگو كه در زمين گشتوگذار كنند.» اينطور بگوييم كه بگو در زمين جابهجا شوند و همانطور كه جابهجا شدن ميتواند كسي را از قعر چاه بيرون بياورد تا او با چشم خود ببيند كه آن بشارتها و وعدهها مبني بر وجود آفتاب و روشني و رنگها در جهان بيهوده و ناراست نبوده، در دنياي درون آدمها هم سير و سياحت دروني و جابهجا شدن از امور دونمايه به سمت بخش متعالي وجود ميتواند براي انسان اثبات وجود ملكوت و خوي فرشتگي باشد، بنابراين قرآن ما را به نوعي هجرت دروني و جابهجايي روحي هم دعوت ميكند كه البته ابزار و مركب اين جابهجايي همان قوه تعقل و تدبير و مشاهده است.
اگر هر كدام از ما در عادات و رفتارها و صفاتي كه ما را به قعر چاه ميبرند و از آنجا مجبورمان ميكنند كه گزارشهاي تيره و تاريكي از جهان و از خود ارائه كنيم و مثلاً بگوييم من نميدانم كه براي چه به اين دنيا آمدهام و كار من در اين جهان چيست و در اين نظام آفرينش عدالتي يافت نميشود و ... به خاطر آن است كه ما از قعر يك چاه داريم درباره جهان و خود گزارش ميدهيم و چه كسي است كه نداند چاهها كم نيستند، يك وقت كسي در چاه جهل فرو ميافتد، كسي ديگر در چاه انانيت و ديگري در چاه حسد، آن ديگري در چاه نفاق، اما آن مشخصه و وضعيت مشابه اين است كه در اين چاهها نوري نخواهد بود كه فرد بتواند به واسطه آن نور گزارشي اميدواركننده از خود و جهان ارائه كند اما نكته مهم اين است كه انسان به خود گوشزد كند كه چرا با اين چاه و آن همه تاريكي عقد اخوت بسته است؟ آيا به واقع ما محكوم هستيم كه تا آخر عمرمان در چاههاي درون خود گرفتار بمانيم؟ آيا واقعاً ما را با زنجيرها به قعر چاههاي حسد و كين و تبختر و تعلق خاطرهاي كاذب بستهاند يا نه به واقع دست و پاي ما آزاد است؟
مثل اين ميماند كه كسي آنقدر روي يك صندلي در يك وضعيت ثابت بنشيند كه آرام آرام دست و پاي خود را فراموش كند و از ياد ببرد دست و پايي هم دارد و ميتواند به واسطه آن دست و پا از روي صندلي بلند و جابهجا شود. اگر به چنين فردي بگويند كه چرا بلند نميشوي و خودت را جابهجا نميكني؟ خواهد گفت من گرفتار اين صندلي شدهام و به اين صندلي چسبيدهام. او از يك منظر، درست هم ميگويد چون حقيقتا به آن صندلي چسبيده و آن قدر در صندلي فرو رفته كه دست و پاي خود را فراموش كرده و حتي اگر كسي دست و پاي او را براي بلند شدن به يادش بياورد ممكن است از او برنجد كه اين فرد چه ميگويد. همين مثال درباره درون انسان نيز صادق است. گاهي ما چنان در عادتها و رفتارهاي دروني خود فرو ميرويم و با آنها يكي ميشويم كه فراموش ميكنيم قوه تمیيز و عقل استدلالي هم نزد ما وجود دارد، يعني همان قوهاي كه ميتواند جاي دست و پاي دروني ما براي بيرون آمدن از چاههايي باشد كه در آنها اسير شدهايم.
يكجانشيني مناسب فصلهاي وجود نيست
اجازه بدهيد دوباره به آن مثال جابهجايي عشاير برگرديم. عشايري چيست؟ عشايري يعني تطبيق با منطق فصلها، اگر عشاير زمستانها از ييلاقها آويزان باشند و اصرار داشته باشند همچنان در ييلاقها بمانند چه ميشود؟ آنها مدام در حال جابهجايي هستند تا امكان زندگي برايشان همچنان وجود داشته باشد. پرسش اين است كه ما در درون خود اين فصلها را نداريم؟ آيا ما در درون خودمان زمستان و تابستان و خزان نداريم؟ مطمئناً داريم، حضرت علي (ع) در نهجالبلاغه و در حكمتي از حكمتهاي نهجالبلاغه ميفرمايد:«إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَهً وَإِقْبَالًا وَإِدْبَاراً، فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَإِقْبَالِهَا فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُكرِهَ عَمِي / براى دلهاى (آدميان) علاقه و اقبال و (گاه) تنفر و ادبار است. هنگامى كه مىخواهيد كارى انجام دهيد از سوى علاقه و اشتياق وارد شويد، زيرا اگر قلب را مجبور به كارى كنند، نابينا مىشود.» اين سخن امام علي (ع) به اين معناست كه روح انسان واجد فصلهاست و نبايد وقتي ما در زمستان روح قرار داريم از روحمان همان انتظار را داشته باشيم كه وقتي روح در تابستان خود قرار دارد. با اين تفاصيل پرسش اين است كه آيا ما نبايد در درون خودمان عشايري كنيم؟ كوچ و هجرت لازمه يك زندگي اصيل است. يك زماني تو بايد كوچ كني به قشلاق صبر، شرايطي به وجود آمده كه تو را از سمت ظفر به سمت صبر ميبرند. گرفتارياي حادث شده است، مصيبتي بر تو وارد شده است، در كسب و كار خودت به گره و مشكلي برخوردهاي، در رابطهات با ديگران به شكستي برخوردهاي، اينجاست كه در واقع تو را ميخواهند از آن ظفرها و شيرينيها و فتحها كه داشتهاي برگردانند به سمت صبر و در اينجا بردباري و صبوري نقش همان قشلاقهاي گرم را در زمستان بازي ميكنند. حال اگر تو صبوري پيشه نكني، اگر به سمت بيتابي و شكوه و ناله بچرخي، در واقع حكم همان كسي را داري كه به ييلاقها در زمستان چسبيده است و نميخواهد با كاروان به سمت قشلاقها حركت كند. فرجام چنين شخصي چه خواهد شد؟ او در درون و بيرون خود به بن بست خواهد رسيد و تلف خواهد شد چون جابهجا نشده است، بنابراين اگر كمي دقت كنيم ميبينيم راز بقا در درون توجه به اصل جابهجايي است. در دنياي بيرون و در جهان مرئي، سازهاي ميسازيم كه ما را از جابهجايي بينياز كند تا در همه فصلها در همان سازه بمانيم و از جابهجايي مصون، اما در درون چنين سازهاي وجود ندارد و اگر دقت كنيم ميبينيم كه اين جابهجاييها هر روز در درون ما روي ميدهد.
وقتي ما كاري ميكنيم در واقع با اشتياق به آن كار ميچسبيم تا به شكلي درست آن كار روي دهد، اما يك وقت ميرسد كه ما بايد آن كار را رها كنيم، از آن كار جدا شويم و به سمت صبر و توكل بچرخيم. كشاورزي را در نظر بگيريد كه وظيفهاش را در پاشيدن بذرها انجام داده است. او زمين را مساعد كشت كرده و دانهها را پاشيده و زير خاك مدفون كرده است. حالا در درون خود بايد از آن پاشيدنها و از آن دانهها جدا شود و بچرخد به سمت يك جاي ديگر و ييلاق قشلاق كند وگرنه همه چيز خراب خواهد شد. اگر همان كشاورز هر روز برود و آن لحافي كه از خاك بر سر دانهها كشيده را كنار بزند تا ببيند دانههايش در چه وضعيتي است و به اين ترتيب با اين نابردباري و بيتابي، چرت و خواب دانهها را به هم بزند، آنها در بهار ديگر بيدار نخواهند شد.