
حسن فرامرزي
ما اغلب از شادي و غم صحبت ميكنيم، جبههگيري هم ميكنيم و مثلاً ميگوييم خوب است كه شاد باشيم يا خوب نيست كه آدم غمگين باشد. اما اينجا يك موضوع مهم فراموش ميشود: شادي از چه؟ غم از چه؟ ما از چه شاد ميشويم؟ و از چه غمگين؟ بدون صحبت درباره «از چه» بحث شادي و غم ابتر خواهد ماند. از اين زاويه چندان موضوعيتي نخواهد داشت كه ما از شادي به صورت مطلق دفاع كنيم يا به غم به صورت مطلق حمله كنيم.
كيفيت روح و ذهن انسان را از آنچه كه باعث شادماني يا غم او ميشود ميتوان شناخت. اهميت اين موضوع اينجاست كه طرح پرسش «از چه شاد ميشوي؟» مثل چرخاندن آينه، شما را به خودتان نشان ميدهد. مثلاً ممكن است اگر به من بگويند 500 ميليون برنده شدهاي بسيار خوشحال شوم، اما يكي باشد كه به خاطر استغناي درون يا نه علاقهمنديها و تعلقات ديگر مثل من خوشحال نشود يا نه اساساً برايش عليالسويه باشد. ممكن است اگر كسي بشنود كه در خانه مهمان دارد خيلي خوشحال شود، اما كسي ديگر نه تنها خوشحال نشود بلكه اين خبر اندوهگينش كند. اين جا در واقع «از چه شاد يا غمگين ميشوي؟» مثل يك آينه دارد ما را به ما نشان ميدهد.
سرزمين شگفتي كه قرآن ما را به آنجا دعوت ميكند
اما در اينجا نكتهاي وجود دارد كه ميتوان نام آن را فراشادي يا فراغم گذاشت. در قرآن آيه بسيار زيبايي وجود دارد: لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ. در اينجا خداوند ما را به جاي عجيبي دعوت ميكند كه نام آنجا را ميتوان سرزمين فراشادي و فراغم گذاشت. ميفرمايد: «به خاطر آن چيزي كه به دست ميآوريد شادمان نشويد و به خاطر چيزي هم كه از دست ميدهيد غمگين نشويد.»
اجازه بدهيد پيش از بسط اين معنا نگاهي به جنس شاديهاي مرسومي كه ما در زندگي تجربه ميكنيم، بيندازيم. شادي و غم در آن اتمسفري كه ما نگاه ميكنيم كاملاً بههم پيوسته و دو روي يك سكهاند. فرض كنيد شما به عنوان يك پدر، كودك دو سالهتان را روي دست بلند ميكنيد و او دستش را به سقف ميزند، اين كار او را در حد انفجار خوشحال ميكند به طوري كه هيجانزده مادرش را صدا ميزند كه ببين! ببين! او نميتواند توضيح بيشتري بدهد، اما معلوم است كه ميخواهد چه بگويد. مادر ببين كه من چه كار نشدني را شدني ميكنم، با اين قد و قواره ببين دارم چه كار ميكنم. اين دست من است كه به اين سقف بلند ميرسد. كودك شما از شادي در پوست نميگنجد، اما پدر نميتواند براي مدت طولاني در آن وضعيت بماند. او خسته است و ميخواهد كودك را پايين بياورد اما كودك بلافاصله ميزند زير گريه. اينجا چه اتفاقي ميافتد؟ همان عاملي كه باعث شادي بود به سرعت رنگ عوض ميكند و باني گريه ميشود، مثل دو روي يك سكه، سكه چرخانده ميشود و آن روي غمناك خود را نشان ميدهد.
فرض كنيد شما يك خودروي مدل بالا را ميخريد. روزي كه اين خودرو را ميخريد بسيار خوشحال هستيد. فردا خودروي شما دزديده ميشود يا تصادف ميكنيد و خودرو آسيب جدي ميبيند. همان خودرويي كه ديروز مرا بياندازه خوشحال كرده بود امروز بياندازه دارد مرا غمگين ميكند. در واقع بسياري از شاديهايي كه ما در زندگي آنها را ميچشيم از اين جنس هستند، دُم و دَم اين شاديها به غم چسبيده است، نوش و نيششان فاصله چنداني با هم ندارند، به فاصله چرخاندن يك سكه از رويي به روي ديگر.
اما قرآن در آن آيه زيبا از جاي ديگري به نام فراشادي يا فراغم با ما سخن ميگويد. انگار كسي پرسيده باشد چطور ميتوان به جايي رسيد كه در زندگي اندوهناك نشد و قرآن پاسخ را ميدهد كه اگر ميخواهيد در زندگي مرتب در معرض سرد و گرم هيجانها قرار نگيريد كاري كنيد كه نه به دست آوردنها براي شما چندان فرحناك باشد و نه از دست دادنها. چطور يك تحويلدار بانك ميلياردها پول زير دستش ميآيد اما احساس شادماني نميكند. ميلياردها پول هم از زير دستش ميرود اما باز او احساس قبض و غم و گرفتگي ندارد. چرا؟ به خاطر اينكه او احساس مالكيت و تعلقي روي آن پولها ندارد.
آنها كه ميبخشند، در فضايي فراغم و فراشادي
جبران خليل جبران در «پيامبر و ديوانه» درباره سه نوع بخشش حرف ميزند و با اين تقسيمبندي آرام آرام ما را به سرزمين فراشادي و فراغم نزديك ميكند. او ميگويد: «هستند كساني كه از بسياري كه دارند اندكي ميدهند آنهم به نام و اين خواهش پنهان، بخشش آنها را آلوده ميكند. و هستند كساني كه اندكي دارند و همه را ميدهند. اين كسان به بركت زندگي باور دارند، و دستهايشان هرگز تهي نميشود. هستند كساني كه با شادي ميدهند، و پاداش آنها همان شادي است. و هستند كساني كه با درد ميدهند و آن درد تعميد آنهاست. و هستند كساني كه ميدهند و از دهش دردي نميكشند، حتي شادي هم نميخواهند و نظري به ثواب هم ندارند، اينها چنان ميدهند كه در آن دره دوردست «بته مورد» عطر خود را در فضا ميپراكند. با دست اين كسان است كه خداوند سخن ميگويد، و از پس چشم اين كسان است كه او به زمين لبخند ميزند.»
اگر دقت كنيم نويسنده در اين جا از سه نوع بخشش سخن ميگويد كه در واقع اين سه جنس، سه جنس روح آدمي را ترسيم ميكند. آدمهايي كه ميبخشند و رنج ميبرند، انگار كه گوشت تنشان كنده ميشود تا چيزكي به اين و آن بدهند. اين پايينترين و نازلترين حد بخشش است، يعني فرد كم ميبخشد و درد زيادي را متحمل ميشود. بخش بالاتر بخشش، احساس شادماني در حين بخشش است. فرض كنيد من پدر و مادرم را ميبرم مسافرت و از اينكه اسباب گشت و گذار و لذت آنها را فراهم كردهام خوشحال ميشوم و در درون خود حالتي از شعف را تجربه ميكنم.
اما گروه سوم آدمهايي هستند كه ميبخشند در حالي كه نه شادي ميكنند و نه احساس غم دارند. جبران خليل جبران از اين دست آدمها تعبير به گلهايي ميكند كه عطر خود را در فضا ميپراكنند بدون اينكه حس شادي يا غم داشته باشند، در واقع آن عطاري و عطرپراكني بخشي از وجود آن گل است نه اينكه به او الحاق شده باشد، بنابراين به هيجان درنميآيد. مثل اين ميماند كه كسي نفس بكشد، براي آن گل هم عطرپراكني كاري مثل نفس كشيدن براي ماست. شما وقتي نفس ميكشي اصلاً حواست هست كه نفس ميكشي؟ كسي به خودش ميگويد كه خدا را شكر امروز 25000 نفس موفق كشيدم؟ اصلاً آن نفسها را بهحساب نميآورد و به هيجان نميآيد كه مثلاً همسايهها را برود خبر كند كه امروز 25000 دم و بازدم كاملاً موفق كشيده است. چرا؟ به خاطر اينكه آن نفسها جزئي از جان و تن اوست. اين اتفاق درباره گلي كه به فضاي پيراموني خود عطر ميدهد اما به وجد نميآيد - يعني از آن بخششها نه غمگين ميشود و نه شادمان - نيز صدق ميكند.
قلمرو وسيع نگاه تو را از هيجانها ميرهاند
اجازه بدهيد مثال ديگري از فراشادي و فراغم مطرح كنيم. شما وقتي براي بچه خودتان چيزي ميخريد آيا ذوقزده ميشويد؟ شما آن خريد را جزو وظايف خودتان به حساب ميآوريد، مثلاً ميرويد 100 هزار تومان خريد ميكنيد، مايع دستشويي و گوشت چرخ كرده و دستمال كاغذي و پنير و ماست و پاستيل ميخريد و ميآوريد خانه، آيا ذوقزده ميشويد؟ حالا در نظر بگيريد كه يكي از دوستان با شما تماس گرفته و گفته آنها دارند ميروند براي كمك به يك محله محروم، اگر مايل هستي بسته مواد غذايي و بهداشتي تهيه كن تا به دست خودت به خانوادهاي محروم برساني. شما همان مايع دستشويي و گوشت چرخكرده و دستمال كاغذي و... را ميخريد اما اين بار از شادي در پوست خود نميگنجيد. چرا؟ چه اتفاقي ميافتد كه اينجا ناگهان صورت مسئله عوض ميشود و رنگ هيجان شادي را به خود ميگيرد؟ حال در نظر بگيريد كه اين كمك به خانوادههاي نيازمند آرام آرام به بخشي از روند زندگي شما تبديل شود. در آن صورت اين كمكها از شكل يك هيجان به يك مسئوليت بدل خواهد شد و شما به خانوادههاي زيادي كمك خواهيد كرد بدون اينكه ذوقزده شويد. اين تغيير از كجا ميآيد؟ وقتي شما چشم باز ميكنيد و ميبينيد كه آن خانوادههاي نيازمند هم آدمهايي مثل شما هستند و در خلقت با شما برابرند كمك از يك امر الحاقي و بيروني به يك امر دروني و ذاتي تغيير جهت ميدهد، به عبارت ديگر قلمرو نگاه شما آن قدر وسيع ميشود كه آن حالت پدرانه درباره بچههاي خانوادههاي نيازمند هم شكل ميگيرد، بنابراين روزي ميرسد كه شما دهها برابر به آن خانوادهها كمك ميكنيد در حالي كه ذوقزده نميشويد چون آنها را هم خانواده خودتان ميدانيد، مثل گلي كه عطر خود را در فضا پراكنده ميكند و ميبخشد اما نه احساس شادي دارد و نه احساس غم.
زندگي اصيل در گرو باز كردن منبع شادي از كشندههاي بيروني است
آن شاديهايي كه يك پايشان هميشه ميلنگد و استعداد دارند كه سريع رنگ عوض كنند و تبديل به غم شوند شاديهايي هستند كه ما خودمان را به آنها ميبنديم، مثل وقتي كه يك واگن خودش را به لوكوموتيو ميبندد، حالا به هر دليل لوكوموتيو خودش را از واگن باز كند ما وسط بيابان، ويلان و سرگردان خواهيم ماند، چون كشندهاي بود كه ما را ميكشيد اما حالا ديگر آن كشنده نيست، اما اگر آن كشنده در درون خود شما باشد چه؟ من وقتي منبع شاديام در بيرون از خودم قرار دارد هر لحظه ممكن است آن منبع شادي خودش را از من جدا كند.
فرض كنيد پسري عاشق دختري است، آن دختر يك منبع شادي است اما بيروني است. وقتي ميآيد و در كنار پسر قرار ميگيرد مثل وقتي كه لوكوموتيو كنار واگن قرار ميگيرد واگن شادي آن پسر وصل ميشود به لوكوموتيو و شادي آن پسر تأمين ميشود ولي وقتي آن دختر به هر دليل ديگر دوست ندارد كه كنار آن پسر باشد مثل وقتي كه لوكوموتيو از واگن جدا ميشود واگن شادي آن پسر وسط بيابان ميماند و حس قبض و غم و گرفتار شدن سراغ آن پسر ميآيد.
بسياري از شاديهايي كه ما در زندگي تجربه ميكنيم از اين جنس هستند. شاديهايي كه به ما الحاق ميشوند و ما خودمان را مثل واگنهاي يك قطار به آن لوكوموتيوها ميبنديم. لوكوموتيوهايي كه در بيرون ما هستند و بسته به علايق و ذائقه آدمها ميتواند متفاوت باشد، مثلاً براي كسي رسيدن به يك منصب آن شادي را در قلبش بيدار ميكند اما اگر آن منصب از او گرفته شود وسط بيابان ميماند و آن انبساط دروني جايش را به قبض و گرفتاري ميدهد، يا براي كسي ديگر ممكن است پول اين نقش را ايفا كند، براي كسي ديگر چيزي ديگر، اما همه اين شاديها در يك نقطه مشترك هستند و آن اينكه كشندهها يا لوكوموتيوهايي كه اين شاديها را به دنبال خود ميكشند همه در بيرون از ما قرار دارند و چون در بيرون هستند ميتوانند به سرعت تاراج شوند، مستهلك، خراب و مصادره شوند، به سرقت بروند، بميرند و از دست بروند بنابراين ما را با انبوهي از احساسات منفي تنها بگذارند.
اما به اين فكر كنيد كه كسي هم واگن خودش باشد و هم لوكوموتيو خودش، به اين فكر كنيد كه منبع شادي كسي در بيرون از خودش نباشد. يعني به كسي يا چيزي در بيرون براي رسيدن به آن شادي تكيه نداده باشد در آن صورت آيا ميتوان آن شادي را در درون او متوقف كرد؟ در واقع لحظهاي كه من خودم را از كشندههاي بيروني جدا ميكنم و خودم كشنده خودم ميشوم زندگي حقيقي و اصيل آغاز ميشود. زندگياي كه مبتني بر هيجانها نيست و هيجان شاديها و غمهاي كوچك در آن حكمفرمايي نميكند.