
فاطمه زندي
انطباق نداشتن قول و عمل به قدري مذموم و ناپسند است كه خداوند در قرآن كريم خطاب به كساني كه به گفتههاي خود عمل نميكنند ميفرمايد:«يا أَيهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ كبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ؛ اى كسانىكه ايمان آوردهايد چرا چيزى ميگوييد كه انجام نميدهيد، نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد.»
خداوند با توبيخ و سرزنش كساني كه به گفتههاي خود عمل نميكنند، اعلام ميكند كه از نشانههاي مهم مؤمنان راستين اين است كه گفتار و كردارشان هماهنگ باشد و هر قدر انسان از اين اصل دور باشد از حقيقت ايمان دور شده است. گفتار بدون عمل از سوي هر گويندهاي كه باشد نه تنها ارزش ندارد،بلكه ضد ارزش است و باعث ناخشنودي خداوند ميشود. سختترين حسرت روز قيامت نيز براي افرادي است كه عملشان با گفتارشان مطابقت ندارد، البته مراد از عمل كردن به سخن، نه سخنان نادرست و بيپايه، بلكه سخن درست است. از طرفي منظور از «سخن و حرف زدن» هم كلماتي است كه از دهان خارج ميشود و هم كلماتي كه نوشته ميشود. به عنوان مثال تاكنون فكر كردهايم كه شعارهايمان در دنياي مجازي، چقدر با رفتارمان در فضاي حقيقي شباهت دارد؟ (مانند داستانك معروفي كه مادر تنها كنج خانه نشسته است و پسرك بيتوجه غرق در فضاي مجازي اين پست را ميگذارد:« همه هستي ام مادرم...»!)
شايد كلمه كليدي «بايد» است. اكثر اوقات در مورد چيزي صحبت ميكنيم كه بايد انجام دهيم، حتي در مورد كارهايي كه ديگران بايد انجام دهند بيشتر صحبت ميكنيم. طنز قضيه اينجاست كه هر چقدر در مورد كارهايي كه بايد انجام دهيم بيشتر حرف ميزنيم، كمتر به آنها عمل ميكنيم. اين در حالي است كه مردان واقعي معمولاً افرادي هستند كه كمتر حرف ميزنند و فقط در مواقع لزوم عقايد خود را ابراز ميكنند؛ در واقع حرف فقط زماني ميتواند براي آنها به منزله سلاح باشد كه بتوانند آن را با عمل ثابت كنند.
تصميمات تا عملي نشوند، هيچ ارزشي ندارند
خودمان را با حرف زدن فريب ندهيم.تصميمات و حرفها تا وقتي به مرحله عمل نرسند گويا هيچگاه وجود نداشتند و بيان نشدند. در تعاليم قرآني و حتي ادبيات ما معيار نهايي دستيابي به نتايج و كاميابي، عمل فرد است، البته انديشه، عمل درست را نشان ميدهد، اما تا وقتي نمود عملي پيدا نكند اين انديشه ثمري ندارد چون اين عمل و كار است كه به افكار و حرفها قابليت آشكار شدن، واقعي شدن و ديده شدن ميبخشد. فردي را در نظر بگيريد كه صدها كلاس آموزشي و مهارتي ديده است، اما مادامي كه اين دانش و مهارت خود را نتواند به صورت عملي و اجرايي نشان دهد نميتواند مزدي بابت مهارتهايي كه در ذهن دارد، دريافت كند و اين مهارت و دانش، فاقد ارزش است. اگر اين باور و اصل را در ذهن خود نهادينه كنيم كه تصميمات و افكار در صورت عملي شدن ارزشمند هستند و ماندگار و مؤثر واقع ميشوند آنگاه انگيزه و تلاش ما براي انجام آن تصميم مضاعف ميشود و تا آنها را به مرحله عمل نرسانيم آرام و قرار نميگيريم، در اين صورت پس ازمدتي ديگر به انجام عمل فكر نميكنيم، بلكه با عمل زندگي ميكنيم، چراكه يك فرد عملگرا لحظه به لحظه افكارش را به مرحله اجرا ميگذارد و ادعاها ، اظهارنظرها و قضاوتها بدون پشتوانه عملي براي او كوچكترين ارزشي
ندارد.
سخن بيعمل؛ عامل بياعتمادي مردم
شايد جملاتي نظير«طرف، مرد عمل نيست» يا «حرفش، حرف نيست» را گاهي از زبان ديگران در باره فردي شنيده باشيد. جملاتي كه بياعتمادي سايرين نسبت به آن فرد را به دليل عدم انطباق قول با عملش حكايت ميكند. حراف بودن و در عين حال در عرصه عمل لنگ زدن و پا پس كشيدن بسترساز بياعتبار كردن شخصيت ما نزد ديگران است، به گونهاي كه ديگر كسي روي حرف ما حساب باز نميكند و ما را به عنوان فردي غيرمتعهد و مسئوليتناپذير ميشناسند. از طرفي شيوع سخن بيعمل در جامعه كم كم سبب ميشود جامعه به بيماري خطرناك بياعتمادي دچار شود و از ارزش و نفوذ سخنان افرادي هم كه به گفتههايشان عمل ميكنند كاسته شود، به طوري كه مردم ديگر به سخنان اشخاص مؤثر و دلسوز كه به گفتههايشان عمل ميكنند بياعتماد ميشوند و درنتيجه هر سخن زيبا و پر معني نزد مردم بيمعنا جلوه خواهد كرد.
تخريب پل ارتباطي بين حرف و عمل علاوه بر اينكه سبب بروز آسيبهايي به روابط زندگي اجتماعي ميشود بلكه تركشهاي جدي هم به زندگي فردي و روحي فرد وارد ميكند. ايجاد فاصله بين حرف و عمل پس از مدتي اين احساس و باور را در ما شكل ميدهد كه در انجام كارها و رسيدن به اهداف خود ضعيف و غيرمتعهد هستيم، در نتيجه با رؤياپردازي روزافزون و فربه كردن دايره حرفهايمان در مورد اهداف و رؤياهايمان سعي در تسكين عذاب وجدان خود ميكنيم، چون اهل حرف بودن آسان است، ولي اهل عمل بودن مستلزم تلاش، مخاطره و تغيير است كه به غلط خود را درخور آن نميدانيم. از سويي كسي كه كاري انجام نميدهد، غالباً اهل انتقاد است و علت سكون، توقف و حتي عقبگرد خود را در ديگران و شرايط ميبيند.
از اهدافت حرف نزن!
انسان هر چه بيشتر سخن بگويد، كمتر ذهن را بهعمل متمركز ميكند. دم زدن از تصميمات و اهدافمان برعكس آنچه تصور ميكنيم مانند يك سرعتگير عمل ميكند كه از سرعت انگيزه و عزم اوليه ما براي رسيدن به اهدافمان ميكاهد. طبق علم روانشناسي هنگامي كه فرد از اهداف و تصميمات خود براي انجام كاري صحبت ميكند مغز او به طور ناخودآگاه فريب ميخورد و آن كار مورد نظر را انجام شده تصور ميكند، درحقيقت تا حدودي رضايت دروني و هويت فردي انسان ارضا ميشود، بنابراين از انگيزه و بالطبع از عزم و اراده انسان براي عملي كردن تصميم مورد نظر ميكاهد و در نهايت اين امر مانع از سختكوشي لازم براي رسيدن به آن اهداف ميشود. از طرفي اگر اين روند به موقع رفع نشود پس از مدتي به يك عادت رفتاري و سپس به يك نوع اعتياد تبديل ميشود كه فرد تا در مورد هر آرزو و هدف خود با كسي صحبت نكند آرام و قرار نميگيرد، اما اگر به چنين رفتاري عادت كرديم به گونهاي كه نتوانستيم جلوي خود را بگيريم، براي درمان حداقل بايد از كلماتي استفاده كنيم كه رضايتمندي كمتري در مغز ما ايجاد كند تا به مرور زمان اين رفتار شيبي نزولي پيدا كند تا به نقطه صفر برسد و ترك شود.
دو صد گفته چون نيم كردار نيست
شايد براي هر كدام از ما بارها پيش آمده است كه يك عمل نيك فردي بسيار مؤثرتر و نافذتر از چندين سخنراني براي ما بوده است. به عنوان مثال كسي كه نماز سر وقت ميخواند و براي نمازش ارزش قائل است به مراتب در ديگران مؤثرتر است تا اينكه ساعتها درباره نماز اول وقت سخنراني كند ولي براي نماز خود ارزشي قائل نشود؛ در واقع دعوتكنندهاي كه فاقد عمل باشد مانند تيراندازي است كه كمان او زه ندارد!
البته در اينجا مقصود از عمل نيك، عملي است كه با نيت خالص و خير انجام شود و در آن هدفي شوم و ناپسند وجود نداشته باشد. از طرفي اين عمل نيك با نيت الهي علاوه بر اينكه بر ديگران مؤثر است در خود فرد هم اثر مثبت و سازنده ايجاد ميكند، بنابراين اگر بخواهيم هم بر ديگران تأثيربگذاريم و هم در زندگي خود تغيير مثبت و حتي رشد شخصيتي و اخلاقي داشته باشيم، نه با حرافي و رؤياپردازي، بلكه بايد با عمل خود به اين مهم برسيم.