کد خبر: 874852
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۹۶ - ۲۰:۵۴
«شهيد سيدعبدالكريم هاشمي‌نژاد در عرصه مبارزه فرهنگي و سياسي» در گفت‌وشنود با سيد‌مرتضي سادات‌فاطمي
راوي خاطراتي كه پيش رو داريد، از ياران ديرين شهيد‌حجت‌الاسلام والمسلمين سيد‌عبدالكريم هاشمي‌نژاد است
  احمدرضا صدري

راوي خاطراتي كه پيش رو داريد، از ياران ديرين شهيد‌حجت‌الاسلام والمسلمين سيد‌عبدالكريم هاشمي‌نژاد است. او از نوجواني به قرائت قرآن قبل از سخنراني‌هاي آن شهيد مي‌پرداخت و همين  انس و الفتي وثيق را بين او و استادش ايجاد كرد. سيد‌مرتضي سادات‌فاطمي در گفت‌وشنودي كه پيش رو داريد و به مناسبت سالروز شهادت آن بزرگ  به بيان پاره‌اي از خاطرات خويش از مبارزات فرهنگي و سياسي آن پيشكسوت انقلاب اسلامي در استان خراسان پرداخته است. اميد آنكه تاريخ‌پژوهان انقلاب و عموم علاقه‌مندان را مفيد و مقبول افتد.
 
با تشكر از شما به دلیل شركت در اين گفت‌‌وگو، لطفاً در آغاز بفرماييد از چه مقطعي و چگونه با شهيد‌ حجت‌الاسلام والمسلمين سيدعبدالكريم هاشمي‌نژاد آشنا شديد؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. خدمتتان عرض كنم كه آشنايي بنده با ايشان، از كانون بحث و انتقاد ديني شروع شد كه من به عنوان قاري قرآن به آنجا دعوت شدم. اين كانون صبح‌هاي جمعه تشكيل مي‌شد. اوايل در جايي در خيابان آزادي برگزار مي‌شد و بعد به مسجد صاحب‌الزمان (عج)، در فلكه‌اي به همين نام منتقل شد. جلسات در طبقه بالاي مسجد تشكيل مي‌شد. متولي جلسه، آقاي سيد‌حسن ابطحي، شوهر‌خواهر شهيد ‌هاشمي‌نژاد بود و در آن مسجد نماز را اقامه مي‌كرد. جلسات حدود ساعت 9 صبح‌هاي جمعه با تلاوت قرآن – كه به عهده من بود- شروع مي‌شد. اوايل 10، 12 سال بيشتر نداشتم و نوجوان بودم. در آن جلسات شهيد ‌هاشمي‌نژاد به سؤالات جواب مي‌دادند. به تدريج با ايشان انس پيدا كردم و ايشان هم هر جا سخنراني داشتند، به من مي‌گفتند قرآن بخوانم و من با اشتياق مي‌پذيرفتم.
 
ظاهراً اين كانون در قوچان هم جلساتي را برگزار مي‌كرد. در آن جلسات هم شما حضور داشتيد؟
بله، بعد از ظهر جمعه‌ها با پيكان سرمه‌اي ايشان به قوچان مي‌رفتيم و من قرآن تلاوت مي‌كردم و ايشان هم سخنراني مي‌كردند و به سؤالات جواب مي‌دادند. بعد هم يكي از اهالي ايشان و همراهانشان را به شام دعوت مي‌كردند. غالباً بعد از شام به مشهد برمي‌گشتيم، مگر اينكه هوا خيلي خراب بود و برف می‌آمد و امكان بازگشت برايمان وجود نداشت كه مي‌مانديم و صبح برمي‌گشتيم. اخلاق و رفتار و منش خوب شهيد‌ هاشمي‌نژاد، باعث شده بود كه واقعاً شيفته ايشان شوم.
 
از آن ايام خاطره خاصي را به ياد داريد؟
بله، يك‌بار كه با ايشان به قوچان رفتم و شب را آنجا مانديم، همراهان ايشان تصميم گرفتند به مشهد برگردند، ولي خودشان قصد داشتند به بهشهر، تهران و بعد هم به كرمانشاه بروند. به من گفتند: «من بايد به بهشهر، تهران و كرمانشاه بروم و سفرم چند روزي طول مي‌كشد، تو با من مي‌‌آيي؟» من گفتم: «خيلي دلم مي‌خواهد با شما بيايم، ولي بايد به خانواده‌ام خبر بدهم، و الا دلواپس مي‌شوند». ايشان گفتند: «نامه‌اي بنويس و بده به آقاي ذبيحي كه ايشان به دست پدرت برسانند، اگر هم پول احتياج داري از ايشان بگير و براي پدرت بنويس كه به ايشان بدهند». من نامه‌اي نوشتم و مقداري پول از آقاي ذبيحي گرفتم. ايشان كتاب‌فروش بود. هميشه همراه ما به جلسات قوچان مي‌آمد. ايشان نامه را به پدرم مي‌رساند و پول را از ايشان مي‌گيرد. خانواده هم خيالشان راحت مي‌شود كه من سالم و در خدمت آقاي هاشمي‌نژاد هستم.
 ما حركت كرديم و بعد از ظهر به بهشهر- كه زادگاه‌ ايشان بود- رسيديم و به منزل پدري‌ ايشان رفتيم. شب قرار بود شهيد‌ هاشمي‌نژاد در مسجد جامع بهشهر سخنراني كنند و من هم قبل از آن قرآن تلاوت كنم. ايشان پنج شب در بهشهر منبر داشتند و من قبل از آن قرآن تلاوت كردم. بعد از سپري شدن پنج شب، به تهران رفتيم. مرحوم آيت‌الله قمي در كرج تبعيد بودند و شهيد ‌هاشمي‌نژاد بعد از چند روز كه در تهران بوديم، اول به ديدن ايشان رفتند و بعد به كرمانشاه رفتيم. البته قبل از رفتن به كرج، با مرحوم آقاي فلسفي ملاقات كرديم و در آنجا شهيد ‌هاشمي‌نژاد مرا معرفي كردند و گفتند كه قاري قرآن هستم. آقاي فلسفي گفتند چند آيه‌اي را تلاوت كنم. بعد هم بسيار تشويقم كردند و كتابي به نام «جوان» را به من دادند. شهيد ‌هاشمي‌نژاد گفتند: «اينطوري كه فايده‌اي ندارد، يك چيزي اول كتاب بنويسيد كه فرقش با كتابي كه از كتاب‌فروشي مي‌خريم، معلوم باشد». مرحوم آقاي فلسفي خنديدند و چند جمله‌اي در اول كتاب نوشتند و آن را به من دادند.
بعد به كرج رفتيم و شهيد هاشمي‌نژاد ساعتي با آيت‌الله قمي به طور خصوصي صحبت كردند. قطعاً حرف‌هايشان مربوط به انقلاب و وضعيت مبارزان بود. بعد به همدان رفتيم و براي ناهار مهمان يكي از علماي همدان بوديم كه بسيار احترام گذاشتند و محبت كردند. بعد از آن هم شهيد‌ هاشمي‌نژاد به طور خصوصي با ميزبان صحبت كردند و به كرمانشاه رفتيم. در كرمانشاه كسي كه از ايشان براي سخنراني دعوت كرده بود، كشاورز ثروتمند و متدين و مبارزي بود. او براي اقامت چند روزه ما، يك طبقه كامل از ساختمانش را در اختيار ما گذاشت و حسابي از ما پذيرايي كرد. منبرها شروع شدند و هميشه قبل از آن من قرآن تلاوت مي‌كردم. در ميانه راه هم وقتي ماشين حركت مي‌كرد، كمي كه مي‌رفتيم، شهيد ‌هاشمي‌نژاد صلوات مي‌فرستادند و مي‌گفتند: «آقاي فاطمي! قرآن تلاوت كن!». اينطور بود كه در بين راه هم گاهي قرآن مي‌خواندم.
قرار بود ايشان 12 شب در كرمانشاه منبر بروند، ولي شب نهم ساواك آمد و مجلس را تعطيل كرد، چون بحث‌هايي كه ايشان داشتند كم‌كم داغ و كار به جاهاي باريكي كشيده مي‌شد. وقتي منبرها تعطيل شد، به تهران برگشتيم و بعد هم به بهشهر رفتيم. يك روز در آنجا مانديم و ايشان مادرشان را كه بيمار بودند، نزد پزشكي در ساري بردند و همان روز هم برگشتند. بعد هم حركت كرديم و برگشتيم و حاج‌آقا باز از من خواستند قرآن بخوانم. اتفاق جالبي هم كه افتاد اين بود كه ايشان وقتي مي‌خواستند مادرشان را نزد پزشك ببرند، ماشين پنچر شد! بعداً به من گفتند: «اين همه مدت در ماشين من بودي و ماشين پنچر نشد، همين كه نيامدي پنچر شد! همه اينها به خاطر آن است كه قرآن را با توجه خواندي!» گفتم: «‌همه اينها را شما به من ياد داده‌ايد». به اين ترتيب با من شوخي كردند. بعد هم كه به مشهد برگشتيم.
 
پس رابطه شما با ايشان سابقه طولاني دارد و به نوجواني شما برمي‌گردد؟
الحمدلله اين لطف و عنايت خدا بود كه من از نوجواني كنار انسان شريفي مانند اين بزرگوار باشم كه الگوي اخلاق حسنه بودند. يادم هست كه ايشان نكته اخلاقي زيبايي را به من گفتند كه از آن زمان در ذهن من نقش بسته است. گفتند: «‌به اين دليل تو را همراه خودم مي‌برم كه شرايط را مي‌سنجي و رفتار درستي داري و وقتي شخص ثالثي حضور دارد، رعايت ادب و احترام را مي‌كني و آداب و اصول برخورد با همه را بلدي. ديگران اينطور نيستند و تا دوبار با آنها شوخي مي‌كني، خودشان را گم مي‌كنند و همه چيز به‌هم مي‌ريزد.» ايشان خيلي به من لطف داشتند و من هم واقعاً همه چيز را رعايت مي‌كردم. وقتي ايشان مي‌آمدند، تمام قامت بلند مي‌شدم و بسيار احترام مي‌گذاشتم. وقتي شخص ثالثي مي‌آمد، هرگز با لباس خانه نمي‌آمدم و سعي مي‌كردم ظاهر و رفتار رسمي داشته باشم. ايشان گاهي با من شوخي مي‌كردند، ولي من مطلقاً شوخي نمي‌كردم و حد و حدود خودم را حفظ مي‌كردم.
 
چه ويژگي‌هايي در شهيد ‌هاشمي‌نژاد براي شما جذاب بود؟ به عبارت ديگر در آن شرايط فرهنگي و اجتماعي، چه مواردي موجب شد كه شما مصاحبت با ايشان را برگزينيد؟
ايشان به معني كامل كلمه حسن خلق داشتند. متأسفانه در حال حاضر در جامعه ما، از اين ويژگي‌ برداشت جالبي نمي‌شود و مثلاً مي‌گويند كسي حسن خلق دارد كه روابط عمومي خوبي داشته باشد! در حالي كه قرآن تعريف ديگري از انسان باايمان دارد و مي‌گويد: «‌مؤمن با مؤمنين خوش برخورد و اهل گذشت است، اما در برابر كفار شدت عمل به خرج مي‌دهد». شهيد ‌هاشمي‌نژاد دقيقاً اينطور بودند. ايشان با هر كسي، با هر طرز فكري معاشرت نمي‌كردند و نمي‌گفتند شما درست مي‌گوييد! بلكه بسيار پايبند اصول بودند و پاي اصول ديني و مذهبي كه وسط مي‌آمد، با احدي تعارف نداشتند و محكم از اعتقادات خود دفاع مي‌كردند و سخت پايبند اصول و قواعد بودند، ولي در برخوردهاي عادي با مردم، بسيار صميمي بودند و ذره‌اي تكبر در ايشان ديده نمي‌شد. در حالي كه بعضي‌ها بودند كه يك‌دهم سواد ايشان را هم نداشتند، ولي جواب سلام آدم را به زور مي‌دادند و آدم جرأت نمي‌كرد يك كلمه با آنها حرف بزند. بسيار به اصول اخلاقي پايبند بودند و به همين دليل دنبال افرادي مي‌گشتند كه مسائل اخلاقي را رعايت كنند. بعضي‌ها تصور مي‌كنند آدم خوش‌اخلاق كسي است كه هيچ وقت عصباني نشود، در حالي كه اينطور نيست و خداوند صفات متفاوت را بيهوده در وجود انسان قرار نداده است. آنچه مذموم است شدت عمل به خرج دادن در هنگام عصبانيت است. قرآن كريم مي‌فرمايد: «والكاظمين الغيظ و العافين علي‌الناس». مؤمنان غيظ خود را كنترل مي‌كنند و خشم خود را فرومي‌خورند و «اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما» و موقعي كه با مخاطب جاهلي برخورد مي‌كنند، در حد سلام و خداحافظي با او ارتباط برقرار مي‌كنند و درگير نمي‌شوند. گاهي اوقات انسان واقعاً نمي‌تواند جلوي عصباني شدنش را بگيرد و اتفاقاً به نظر من بي‌تفاوتي و بي‌رگي صفت جالبي نيست. مسئله اين است كه انسان واكنش نامناسب به خرج ندهد يا خود‌خوري نكند، وگرنه كسي كه عصباني مي‌شود، ممكن است به خاطر تعصبي باشد كه خداوند در وجود انسان قرار داده و گاهي لازم است كه به كار ببرد، حالت تغيیر پيدا كند. فقط تشخيص موقعيت مهم است و شهيد‌ هاشمي‌نژاد خيلي خوب جاي عصباني شدن و تعصب داشتن را مي‌دانستند، چون واقعاً متدين و مقيد بودند.
 
از نحوه رفتار شهيد ‌هاشمي‌نژاد با قشر جوانان بسيار گفته‌‌اند. شما به عنوان يك نوجوان و جوان كه با ايشان همراه بوديد، چه ويژگي‌هايي را در ايشان مي‌ديديد كه جوانان جذب مي‌شدند؟
مهم‌ترين ويژگي ايشان كه هر كسي را جذب مي‌كرد، اين بود كه حرف و عملشان يكي بود و تناقضي در كردار و گفتار ايشان وجود نداشت. جوانان خيلي باهوش هستند و زود متوجه مي‌شوند كسي كه اين حرف‌ها را مي‌زند، آيا خودش به آنها عمل مي‌كند يا نه؟ مهم‌ترين رمز موفقيت انسان‌هاي موفق و محبوب، تطابق حرف و عمل آنهاست. آنها هرگز كاري را كه خودشان انجام نمي‌دهند، به ديگران توصيه نمي‌كنند. سخن ايشان چون از دل برمي‌خاست، لاجرم بردل مي‌نشست. ويژگي‌ ديگر اين بزرگوار، اطلاعات، سواد و آگاهي بالاي ايشان بود كه سبب مي‌شد تقريباً به هر شبهه و سؤالي كه از سوي نوجوانان و جوانان مطرح مي‌شد، پاسخ صحيح و دقيقي بدهند. هيچ وقت هم به طرف نمي‌گفتند چرا اين سؤال را پرسيدي؟ يا مگر كافر هستي كه اين حرف را مي‌زني؟ همه سؤالات را با روي گشاده پاسخ مي‌دادند و چون پاسخ‌هايشان منطقي و دقيق بود، جوانان لذت مي‌بردند و جذب شخصيت ايشان مي‌شدند. كانون بحث و انتقاد ديني، پل بسيار قوي و مؤثر براي ارتباط بين ايشان و جوانان بود. ايشان سخنران و خطيب فوق‌العاده‌اي بودند و منبرهايشان به دليل آنكه سرشار از موضوعات روز بود، براي مخاطبان بسيار جذاب بود. كتاب‌ها و تأليفاتي چون «مناظره دكتر و پير» ماحصل سخنراني‌هاي ايشان بود كه بسيار مورد استقبال قرار گرفت. سؤال و جواب‌هاي كانون بحث و انتقاد ديني هم بعدها به صورت كتاب چاپ شد. همه اين آثار تأثيرات گسترد‌ه‌اي روي نسل جوان داشتند. انصافاً ايشان درآن روزگار دشوار وپراختناق، پشتوانه‌اي براي نسل جوان و داراي علايق ديني بود. در دور‌ه‌اي كه شهيد ‌هاشمي‌نژاد برخي از مسائل را مطرح مي‌كردند، بسياري از ساواك و شدت عمل آن مي‌ترسيدند و نمي‌توانستند صريح و واضح پاسخ جوانان را بدهند، اما ايشان كمترين هراسي از ساواك نداشتند و اين ويژگي بسيار جذاب و قابل احترام بود.
 
در كانون بحث و انتقاد ديني، دو طيف كاملاً متفاوت حضور داشتند. عده‌اي عضو انجمن حجتيه بودند كه اساساً با مبارزه سياسي مخالف بودند و عده‌اي هم به مبارزات مسلحانه گرايش داشتند و بعدها وارد سازمان مجاهدين خلق شدند. برخورد شهيد ‌هاشمي‌نژاد با اين دو طيف چگونه بود؟
شهيد‌ هاشمي‌نژاد در زندان به اين نتيجه رسيده بودند كه افكار مجاهدان خلق ‌التقاطي است و به ماركسيسم گرايش دارند و در نتيجه با آنها بحث مي‌كردند و قبولشان نداشتند، آنها هم متقابلاً شهيد ‌هاشمي‌نژاد را قبول نداشتند. انجمن حجتيه ارتباطي با شهيد ‌هاشمي‌نژاد و كانون بحث و انتقاد ديني نداشت. وضعيتش هم با حالا فرق مي‌كرد. آنها هم براي خودشان يك كانون بحث، انتقاد، سخنراني، پرسش و پاسخ داشتند و قرآن هم مي‌خواندند. من زماني كه در مدرسه علوي درس مي‌خواندم، دبيري داشتم كه عضو انجمن حجتيه بود و با آنها ارتباط داشتم. آنها برنامه‌هايي داشتند كه بعضاً مفيد هم بود و نمي‌شود گفت تمام افكارشان انحرافي و غير‌قابل قبول بود. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي بود كه در برابر نظام جمهوري اسلامي قرار گرفتند. البته همه آنها هم يك جور نيستند و دست‌كم شامل دو يا سه گروه هستند. يك گروه با نظام همكاري كردند و حتي برخي مثل آقاي ديالمه شهيد هم شدند. اينها آدم‌هاي باهوش و زرنگ و درسخواني بودند كه روي اعتقادات ديني با انجمن حجتيه همكاري مي‌كردند، ولي وقتي انقلاب پيروز شد، موازين و خط فكري نظام را پذيرفتند و كمك كردند.
گروه ديگري از حجتيه‌اي‌ها در عالم خودشان هستند و اعتقاداتي دارند كه كسي قادر به اصلاح آنها نيست و هر چه بيشتر تلاش كنيد كه افكارشان را اصلاح كنيد بدتر مي‌شوند، اينها با افكار خاصي كه دارند منزوي هستند. اينها مي‌گويند هيچ كس جز امام معصوم(ع) حق ندارد حكومت اسلامي تشكيل بدهد. كساني كه اندكي اهل تفكر و مطالعه هستند، مي‌دانند كه جمهوري اسلامي هرگز ادعا نكرده كه آمده تا كار امام زمان(عج) را انجام بدهد. در هيچ يك از بيانات امام و حضرت آقا به چنين موردي برنمي‌خوريد. هرگز هم رهبران ما ادعا نكرده‌اند كه ما حكومت عدل تشكيل داده‌ايم. تنها چيزي كه مدنظر ماست، اين است كه زمينه را براي ظهور ولي‌عصر (عج) فراهم كنيم و بديهي است كه با آن نظام آرماني فاصله‌ها داريم. ما فقط داريم سعي مي‌كنيم زمينه را آماده كنيم و پرچم را به دست صاحب اصلي آن بدهيم.
گروه سوم انجمن هم كساني هستند كه اساساً به دنبال ماديات و امور دنيوي رفته‌اند و الان تقريباً به چيزي اعتقاد ندارند و حاضر نيستند براي تحقق آرماني تلاش كنند. اين سه گروه را بايد از هم تفكيك كرد.
 
آيا اختلاف شهيد هاشمي‌نژاد و آقاي سيدحسن ابطحي بر سر انجمن حجتيه بود يا امر ديگري در اين مسئله دخالت داشت؟
خير، آقاي ابطحي ربطي به انجمن حجتيه نداشت. اگر از افراد حجتيه بپرسيد، مي‌بينيد كه هيچ كدام آقاي ابطحي را قبول ندارند. شهيد ‌هاشمي‌نژاد در جايي كه صحبت از عقيده و دين و مذهب مي‌شد، با احدي حتي اگر نزديك‌ترين عضو خانواده يا قوم و خويش هم بودند، تعارف نداشتند، اما نظرشان اين بود كه ما و گروه‌هاي ديگر يك دشمن مشترك داريم، پس بايد سعي كنيم موانع را رفع كنيم و نگذاريم بين اين گروه‌ها درگيري ايجاد شود. البته در بحث با ماركسيست‌ها، پاسخشان را مي‌دادند و نمي‌گفتند فعلاً چون دشمن مشترك داريم، جوابتان را بعداً مي‌دهم. با اين همه با آنها درگير نمي‌شدند، چون در زمان شاه، هر درگيري‌اي به ضرر انقلاب تمام مي‌شد و ايشان از آن پرهيز داشتند.
 
يكي از فرازهاي مهم زندگي شهيد‌ هاشمي‌نژاد، واقعه مسجد فيل مشهد در دهه 40 بود. از آن قضيه چيزي به ياد دارید؟
بله، من با اينكه سن كمي داشتم، ولي آن روز آنجا بودم. پدرم دست مرا گرفتند و پاي منبر شهيد ‌هاشمي‌نژاد بردند. محوطه مسجد و دو طرف پياده‌روي جلو آن پر از جمعيت بود. من و پدرم كنار جوي آب نشسته بوديم. ديديم يك فولكس قورباغه‌اي آمد. هميشه بعد از سخنراني حاج‌آقا، عده‌اي ايشان را فراري مي‌دادند، اما آن روز مأموران توانستند ايشان را دستگير كنند و ببرند. يادم هست مردم آنقدر سنگ به آن ماشين‌زده بودند كه بدنه آن فرو رفته بود! چون خيلي كوچك بودم يادم نيست كه ايشان درباره چه موضوعي حرف زدند.
 
كشتار مسجد را ديديد؟
خير، من آن طرف جوي آب بودم و براي رفتن به داخل مسجد بايد از پلي مي‌گذشتم. فقط يادم هست كه مردم سعي داشتند جلوي حركت ماشينی كه شهيد ‌هاشمي‌نژاد را مي‌برد بگيرند، اما موفق نشدند. بعد هم تيراندازي هوايي شد و مردم پراكنده شدند.
 
از نوع ارتباط شهيد‌ هاشمي‌نژاد با آيت‌الله قمي پس از انقلاب چيزي مي‌دانيد؟ با توجه به مواضع آيت‌الله قمي پس از انقلاب، اين رابطه چگونه تداوم پيدا كرد؟
تا حدودي چيزهايي مي‌دانم. مرحوم آيت‌الله قمي قبل از انقلاب، از سردمداران مبارزه با رژيم و بسيار شجاع بودند و بيت ايشان مركز مبارزات بود. هميشه راهپيمايي از خانه ايشان شروع می‌شد. شهيد ‌هاشمي‌نژاد هم هميشه با ايشان مشورت مي‌كردند. آيت‌الله قمي ابداً اهل دورويي و ريا نبودند و انسان بسيار صادقي بودند. نسبت به بعضي از مسائل انتقاد داشتند و صادقانه انتقادات خود را بيان مي‌كردند و نظرات فقهي خودشان را مي‌گفتند. برخي از اين انتقادات خوششان مي‌آمد و برخي نمي‌آمد.
 
شما علت اتفاقاتي را كه بعداً در مورد ايشان افتاد چه مي‌دانيد؟
واگذار كردن كارها به اطرافياني كه آنها را درست انجام نمي‌دهند و مشكلاتي را به وجود مي‌آورند. آيت‌الله قمي هم همين كار را كرده بودند ولي من تا جايي كه به ياد دارم شهيد ‌هاشمي‌نژاد هرگز با ايشان برخورد تندي نداشتند. البته بارها پيش ايشان رفتند و مسائل را برايشان توضيح دادند. آيت‌الله قمي سن زيادي داشتند و نمي‌توانستند هميشه به مسجد بروند و از نزديك با مردم حرف بزنند و از بطن قضايا باخبر شوند و اطلاعاتشان را از چند نفر كه در اطرافشان بودند، دريافت مي‌كردند. اينها هم ممكن بود يا عمداً به ايشان اطلاعات غلطي بدهند يا برداشت غلط خودشان را منتقل كنند. طبيعتاً آيت‌الله قمي هم با توجه به حرف‌هاي آنها، واكنش نشان مي‌دادند. به نظر من شهيد ‌هاشمي‌نژاد اصل قضايا و ماجراها را به ايشان مي‌گفتند و اطلاعات صحيحي را به آیت‌الله قمی مي‌رساندند.
 
رابطه شما و شهيد ‌هاشمي‌نژاد تا زمان شهادت ايشان ادامه پيدا كرد؟
بله، ارتباط من با ايشان فقط به جلسات سخنراني محدود نمي‌شد، بلكه گاهي براي شركت در مجالس خانه ايشان هم مي‌رفتم. ايشان بسيار به من محبت داشتند و با پدر من هم مأنوس بودند و خانواده‌ مرا مي‌شناختند. همين طور با عموي من - كه واقعاً فدايي امام بود- آشنا بودند. ايشان صداي بسيار زيبايي داشت و قرآن را بسيار زيبا تلاوت مي‌كرد. لطف زيادي هم به من داشت. در دوران كودكي مرا با خود به منزل آيت‌الله حاج‌شيخ مجتبي قزويني مي‌برد و بحث‌هاي جالبي با هم داشتند.
 
اشاره كرديد همراه با شهيد‌ هاشمي‌نژاد به بهشهر رفتيد. قطعاً در آن سفرها با استاد ايشان آيت‌الله كوهستاني هم ملاقات كرده بوديد. از ايشان برايمان بگوييد.
ايشان شخصيت فوق‌العاده‌اي داشتند و بسيار زاهد بودند. تا جايي كه يادم هست در خانه‌ ايشان فرش پهن نشده بود و كف اتاق از چوب بود يا گليم پهن كرده بودند! قطعاً چنين استادي روي شخصيت شهيد هاشمي‌نژاد تأثير فراواني گذاشته بود. به نظر من ايشان، بسياري از كلمات عرفاني و سلوك معنوي را از استادشان یاد گرفته بودند. شهید هاشمی‌نژاد دست آيت‌الله كوهستاني را مي‌بوسيدند و با احترام خاصي جلوي ايشان مي‌نشستند.
 
از روز شهادت ايشان خاطره‌اي داريد؟
آن روزها من در خيابان سنايي مغازه‌ داشتم و خانه‌ام در چهارراه شهدا بود. داشتم با ماشين به مغازه مي‌رفتم و مي‌خواستم از چهارراه شهدا به ميدان شهدا بروم كه ديدم ابتداي خيابان شهيد ‌هاشمي‌نژاد کنونی شلوغ است. وضع عجيبي بود، مردم بسيار ناراحت بودند. ماشين را نگه داشتم و از مردم پرسيدم چه شده؟ گفتند آقاي هاشمي‌نژاد به شهادت رسيده‌اند. من كه بسيار به ايشان علاقه داشتم و با ايشان مأنوس بودم، وقتي خبر را شنيدم، ديگر نتوانستم روي پا بايستم! توان برگشتن به خانه خودم را نداشتم. ترجيح دادم به خانه پدرم - كه در آن نزديكي بود- بروم. حال عجيبي داشتم و احساس مي‌كردم قلبم دارد مي‌ايستد. وقتي به خانه پدرم رسيدم، ديگر طاقتم را از دست دادم و شروع كردم به زار زدن! مادرم تصور كرده بود كه براي همسرم يا يكي از اعضاي خانواده اتفاقي افتاده است. آنها تصورش را هم نمي‌كردند كه آقاي هاشمي‌نژاد به شهادت رسيده باشند. بعدها فهميدم كه جوان منافقي با بستن نارنجك به خود، با بغل كردن حاج‌آقا ايشان را به شهادت مي‌رساند.
 
امام براي ايشان از تعبير «جوانمرد فاضل» استفاده كردند. تحليل شما از اين لقب چيست؟
شهيد ‌هاشمي‌نژاد انصافاً به معناي واقعي كلمه جوانمرد بودند. ايشان وقتي مسئله دين به ميان مي‌آمد، هيچ چيزي برايشان اهميت نداشت و در تمام مراحل زندگي فقط رضاي خدا و اوامر الهي را در نظر داشتند. درباره انقلاب مي‌گفتند ما فقط براساس تكليف عمل مي‌كرديم و باورمان نمي‌شد كه انقلاب حتماً پيروز مي‌شود، اما الحمدلله رژيم شاهنشاهي سقوط كرد و انقلاب به پيروزي رسيد. خدايش رحمت كند و در جوار اوليايش جاي دهد.
 
با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها