
احمدرضا صدري
بيترديد نحوه نقشآفريني شهيد آيتالله شيخ فضلالله نوري در فرآيند مشروطيت ايران، از فرازهاي شاخص اين رويداد تاريخي به شمار ميرود. شفافتر شدن اين مقوله- كه از قضا پس از يك قرن، هنوز محل تضارب آراي موافقان و مخالفان اوست- منوط بدان است كه روايتهاي دست ِ اول مصاحبان و نزديكان او در اين باره، بيش از پيش مورد توجه قرار گرفته و از هرگونه پيشداوري و تصميم قبلي، قبل از ورود به روند تحليل خودداري شود.
آنچه در اين مقال مورد نقل و تحليل قرارگرفته، گوشههايي از خاطرات مرحوم «ضياءالدين دري» در پاسخ به پرسش مرحوم «محمد حسن اديب هروي خراساني» است كه از او درباره علت چگونگي موافقت آغازين و مخالفت واپسين«شيخ شهيد سعيد » با مشروطه سؤال كرده بود. مرحوم هروي خراساني متن اين پاسخ نامه را در اثر ارجمند خود تحت عنوان «تاريخ پيدايش مشروطيت ايران» آورده است. اميد آنكه علاقهمندان را مفيد و مقبول آيد.
ورود شيخ به جريان مشروطهخواهيآگاهان تاريخ معاصر، به شهادت اسناد دريافتهاند كه شيخ فضلالله نوري، سالها قبل از آغاز نهضت مشروطيت، نسبت به قيموميت اقتصادي و سياسي دول استعماري بر ايران حساس بود كه مشاركت فعال در نهضت تنباكو ازجمله مهمترين مصاديق آن به شمار ميرود. با اين همه ورود او به نهضت مشروطهخواهي، با قدري تأخير صورت گرفت كه مرحوم ضياءالدين دري درخاطرات خويش به علل آن اشاره كرده است:
«مرحوم شيخ، در موقع تحصن علماي طهران به زاويه مقدس حضرت عبدالعظيم(ع) شركت نكرده بود، به واسطه آن كه اين تحصن در واقع يك امر و نزاع شخصي بود ميان آنها و عينالدوله و علاءالدوله حاكم تهران، به جهت چوب خوردن تجار قند به دست حكومت. لكن در مهاجرت علماء به قم كه دامنه مخالفت طرفين يك اندازه عموميت پيدا كرده بود، مشاركت و مهاجرت نمود. سپس به تحريك خود انگليسها و به دست دوستان و عمال آنها منجر به تحصن جستن اهالي طهران شد به سفارتخانه آنها. تا اين وقت سخن از مشروطه در ميان نبود و اين كلمه را كسي نميدانست! لفظ مشروطه را به مردم طهران اهل سفارت القا كردند!
تفصيل اين اجمال آن است كه يك روز طرف عصر بنده با سه نفر از معممين، درب سفارت ايستاده بودم درشكه ژارژ افسر سفارت، از قلهك وارد شد. همين كه درشكه به محارات ما رسيد ايستاد، خانم ژارژ دافر از درشكه پياده شد. با نهايت خندهرويي و تغمز به نزد ما آمده گفت: آقايان، شما براي چه اينجا آمدهايد؟ يك نفر روضهخوان - كه فعلاً اسمش را فراموش كردهام - در جواب خانم گفت: ما آمدهايم اينجا چون يك مجلس عدالت ميخواهيم. گفت: نميدانم مجلس عدالت چيست؟ گفت يك مجلسي كه دانشمندان، ريشسفيدانمان بنشينند و نگذارند حكام و سلاطين به ما ظلم كنند. گفت پس شما يقين مشروطه ميخواهيد؟! اين اولين دفعه بود كه ما لفظ مشروطه را از دهان اين خانم انگليسي شنيديم! شيخ مخاطب گفت: بلي ما مشروطه ميخواهيم! آن خانم لبش را گزيد و گفت:نه، شما مشروطه نگوييد، ما كه مشروطه شديم كشيشهايمان را كشتيم، سلاطينمان را كشتيم تا مشروطه شديم، شما نگوييد خوب نيست.
آخوند مخاطب گفت: ما هم ميكشيم هر كس كه مخالفت كند و اگرچه امام زمانمان باشد! خانم خنده طولاني نموده گفت: شما هم ميكشيد بسيار خوب، بسيار خوب! خندهكنان و رقص كنان رفت در ته باغ! من از سخن آخوند سفيهِ احمق آشفته و پريشان شده و گفتم: اي سفيه احمق اين چه حرف كفرآميزي بود كه گفتي؟ آنچه را كه اين دشمن دين و ملت به تو القا كرد يا موافق با شريعت اسلام است يا مخالف. اگر موافق است كه امام زمان مخالفت نميكند و اگر مخالف با شريعت اسلام است، تو چگونه طلب ميكني چيزي را كه ضد سلام است؟ بعد طولي نكشيد كه شنيدم يكي فرياد ميكرد: ما مشربه ميخواهيم! يكي فرياد ميكرد ما شرطه ميخواهيم! آخوند عليه ما عليه فرياد ميكرد، بگوييد آنچه را كه خانم گفت: مشروطه ميخواهيم!»
اولين اعتراضات شيخ به مشروطه نواستقرار
به شهادت بسياري از تاريخ نگاران و تحليلگران مشروطيت ايران، شيخ فضلالله نوري در زمره آغازين چهرههايي بود كه ماهيت سكولاريستي اين پديده نوظهور را شناخت و در برابر آن قامت برافراشت. بخشي ديگر از خاطرات راوي، به اين دوره از تعامل شيخ با مشروطيت بازميگردد:
«پس از مراجعت آقايان علما و برقراري مشروطه و رفتن علما به مجلس، انگليسيها كه در واقع مقصودشان از تعليم دادن لفظ مشروطه، آن بود كه ريشه روحانيون از بنياد كنده شود و تلافي مسئله تنباكو را بكنند، يك وقت ملتفت شدند كه خلاف مقصودشان عمل شده، زيرا كه عموم علما در اين مسئله شركت كردهاند. در صدد برآمدند كه ميان آنها، به دست عمالشان نفاق بيندازند! لهذا بعضي از روزنامههاي بناي هرزهدراني را گذاشته و نسبت به دين اسلام توهين نمودند! و همچنين عمال داخلي مجلس هم حرفهاي كفرآميز ميگفتند! جمعي از مسلمانها رجوع به علما نمودند كه اين چه بساطي است كه اين بيدينان برپا كردهاند! ما گفتيم مشروطه ميخواهيم، ما حاضر نيستيم نسبت به دين و مذهب ما علناً اهانت كنند.
فقط از ميان علما كسي كه گوش به سخن آنان داد، مرحوم شيخ بود. محض همين مسئله، يك لايحه نوشت كه هميشه اوقات، جمعي از علماي تراز اول بايد ناظر در مجلس شوراي ملي باشند تا احكام خلافي از آنجا صادر نگردد و دين اسلام اسباب ملعبه بيدينان نشود. اين لايحه را به طبع رسانيد و فرمود: اگر اين لايحه جزو قانون اساسي نشود، من ديگر در مجلس حاضر نخواهم شد.
عصر همان روز رفتم بهارستان، ديدم آن اوراق را پاره ميكردند و لگدمال مينمودند! يا آنكه آتش ميزدند و مرده باد ميگفتند. به يكي از آن حلالزادهها گفتم: در اين لايحه، اسم خدا و رسول و امام عصر نوشته شده است، چرا لگدمال ميكنيد؟ چرا آتش ميزنيد؟! بناي مزخرفگويي را گذاشت كه سخنانش به مراتب از فعلش بدتر بود! بعدها فهميدم كه اين حركات زشت بيشتر از طرف آخوندهاي داخلي بوده، چون ميدانستند كه اگر مرحوم شيخ داخل در مجلس باشد، ديگر حناي آنها رنگي ندارد، بلكه بيسوادي آنها كاملاً واضح خواهد شد. از اين جهت آتش فتنه را آنها بيشتر دامن ميزدند! بالاخره دشمنان دين و دوستان نادان كاري كردند كه آن شخص محترم، عالم درجه اول را مطرود و منفور نزد اعالي واداني نمودند و مقصود انگليسيها به دست همين احمقها عملي شد و آتش مخالفت شعلهور گرديد!»
روايتي از شيخ درباره موافقت ابتدايي و مخالفت بعدي
بيشك مرحوم ضياءالدين دري ازجمله چهرههايي است كه از فرآيند مخالفت شهيد شيخ فضلالله نوري با مشروطيت، از وي خاطرات و منقولاتي روشن به تاريخنگاران سپرده است. از جمله اين موارد، پرسشي است كه خود وي در دوران تحصن شيخ در حرم حضرت عبدالعظيم حسني(ع) از وي داشته و از او پاسخي صريح دريافت نموده است. دري بعدها شرح اين پرسش و پاسخ را اينگونه به قلم آورد: «من تا آن وقت با آن مرحوم آشنايي نداشتم. زماني كه مهاجرت كردند به زاويه مقدسه، يك روز رفتم وقت ملاقات خلوت از ايشان گرفتم. پس از ملاقات عرض كردم ميخواهم: علت موافقت اوليه حضرتعالي را با مشروطه و جهت اين مخالفت ثانويه را بدانم؟ اگر مشروطه حرام است پس چرا ابتدا همراهي و مساعدت فرموديد؟ و اگر حلال و جايز است پس چرا مخالفت ميفرماييد؟ ديدم اين مرد محترم اشك در چشمهايش حلقه زد، گفت: من والله با مشروطه مخالفت ندارم، با اشخاص بيدين و فرقه ضاله و مصله مخالفم كه ميخواهند به مذهب اسلام لطمه وارد بياورند. روزنامهها را كه لابد خوانده و ميخوانيد كه چگونه به انبيا و اوليا توهين ميكنند و حرفهاي كفرآميز ميزنند! من عين حرفها را در كميسيونهاي مجلس از بعضي شنيدم.
از خوف آن كه مبادا بعدها قوانين مخالف شريعت اسلام وضع كنند، خواستم از اين كار جلوگيري كنم كه آن لايحه را نوشتم، تمام دشمنيها و فحاشيها از همان لايحه سرچشمه گرفته است! علماي اسلام مأمورند براي اجراي عدالت و جلوگيري از ظلم، چگونه من مخالف با عدالت و مروج ظلم ميشوم. من در همين جا قرآن را از بغل خود درآورده قسم خوردم و قرآن را شاهد عقيدهام قرار دادم كه مخالف با مشروطه نيستم، معاندين گفتند: اين قرآن نبوده است بلكه قوطي سيگار بوده! حال با همچو مردمي چگونه مخالفت نكنم؟چگونه بيطرف شوم و سخني نگويم. مطابق حديث صحيح صريح، در اين گونه موارد، علما بايد از بدع جلوگيري كنند والا خداوند عالم آنها را رو به آتش جهنم مياندازد! از اين مقوله سخنان با حالت تأثر ميفرمود، به طوري كه بنده را هم منقلب نمود. از اين جهت گاهي خدمتشان ميرسيدم. گروه بسياري از علما و پيشنمازهاي طهران در اين مهاجرت شركت كرده بودند.»
شيخ در مسير آموختن تا واپسين روزهاي حياتخوشبختانه در باب مكانت علمي مرحوم شيخ فضل الله نوري، اسناد و پژوهشهاي ارجمندي در دسترس محققان است. دوست و دشمن و عارف و عامي، بر اين نكته اتفاق دارند كه وي يكي از والاترين شخصيتهاي علمي- ديني دوران خويش بوده و گواهي اساتيد بزرگ وي در سامرا و نجف، از جمله شهود اين امر است. دري در خاطرهنگاشته خويش اما، جلوههايي بديع از روحيه علمجويي وي تا واپسين ماههاي حيات را عيان ساخته است. اين در دورهاي است كه وي بهشدت پيگير آرمانهاي ديني و سياسي خويش و آماج حملات مخالفان بوده است:
«همانطور كه قبلاً نوشتم من تا موقع مهاجرت به حضرت عبدالعظيم با مرحوم شيخ آشنايي نداشتم ولي پس از مراجعت ايشان كه كاملاً از مقام علمي و روحي و اخلاقي آن مرد بزرگ مطلع شدم، گاهي به زيارتشان ميرفتم، مخصوصاً اين اواخر يعني پس از ورود مجاهدين به طهران. اولاً، مراتب علمي شيخ را هيچكس از دوست و دشمن منكر نبود و لكن گمان ميكردند كه فقط معلومات او منحصر به همان فقه و اصول است.
نگارنده در چند جلسه فهميدم قطع نظر از جنبه فقاهت، از بقيه علوم هم اطلاع كافي دارند، از آن جمله علم تاريخ و جغرافيا كه غالب فقها از اين دو علم بيبهره ميباشند! حتي در اين اواخر نزد مرحوم ميرزا جهانبخش منجم، مشغول خواندن علم نجوم و اسطرلاب بود. من عرض كردم جناب آقا در اين آخر عمر براي چه علم نجوم تحصيل ميكنيد؟ فرمود من از اين علم چون بهره نداشتم و اين مسئله براي من، يعني براي اهل علم كليتا بد است كه از اين علم معروف بيبهره باشند، بميرم و اين علم را بدانم بهتر است كه بميرم و ندانم! اين بود مقام علمي شيخ به طريق اجمال. ثانياً مراتب تقوا و خداشناسي او: من او را يك نفر مسلمان خوشعقيده و متقي يافتم كه به تمام جهات مسلمان بود و خوشطينت و با عموم مهربان و دستگير فقرا و ضعفا بود. مكرر ديدم هرگاه فقيري اظهار فقر ميكرد و ميخواست قسم بخورد ميفرمود: قسم لازم نيست، من هر كس كه اظهار كرد، او را مستحق ميدانم.»
شيخ درآستانه روز واقعه!
شايد بتوان رفتارهاي هركس در واپسين روزهاي حيات را، با فرض ِعلم او به كشته شدن، آيينههايي از آرمان و اعتقادات او دانست، او در اين صورت، همانگونه خواهد مرد كه زندگي كرده يا ميخواسته زندگي كند. تذكرهنويسان زندگي شيخ جملگي برآنند كه او در آخرين فصل از حيات، جمله پيشنهادات عافيتجويانه را رد كرد و امر و تقدير خويش را به حضرت حق سپرد. از جمله مصاديق روشن اين آزادگي، رد قاطع پيشنهاداتي بود كه او را به پناهندگي به سفارت روسيه يا حداقل برافراشتن پرچم اين دولت بر فراز منزل خويش، تشويق مينمود. راوي خاطرات نيز از اين رفتار شيخ درآخرين روزهاي زندگي، روايتي شنيدني دارد. ضياءالدين دري دراين باره مينويسد: «يك روز پس از ورود مجاهدين مشروطه به طهران، شخصي گفت: امام جمعه حاج ميرزا ابوالقاسم رفته است به سفارت روس متحصن شده! ديدم آن مرد محترم رنگش مانند گچ سفيد شد.
فرمود:اي واي ديگر براي اسلام چه باقي مانده! كه اجانب بگويند: علماي اسلام كه سنگ ديانت به سينه ميزنند و از خودگذشتگي نشان ميدهند، پاي جان كه در كار ميآيد ميروند به كفر پناهنده ميشوند! بعد فرمود از طرف سفارت عثماني براي من پيغام آوردند كه ما ميخواهيم بيرق بياوريم بالاي درب منزل شما بزنيم، مبادا به شما اذيت برسانند. من قبول نكردم، حالا امام جمعه به سفارت روس پناهنده ميشود! يكي از حضار گفت: حضرت آقا دولت عثماني كه مسلمان است، چرا قبول نكرديد؟ فرمود: از علي چه بدي ديدم كه به عمر پناه ببرم؟ بر فرض مرا نكشتند و بمانم، در دنيا دو سه خروار گندم هم خوردم، آخرچه؟پس وقتي انسان (قرار است) بميرد، به شرافتمندي بميرد.
باز يك روز ديگر، شيخي بود مازندراني كه گويا دو ضربه مي زد! - يعني از دو طرف پول ميگرفت!- گفت: در انجمن، مشروطهطلبها گفتند: ميخواهيم شيخ را در ميدان توپخانه به دار بزنيم. فرمودند: مرا به دار بزنند؟ گفت: آري! فرمود، من گمان نميكنم همچو سعادتي داشته باشم، اگر مرا به دار بزنند زهي سعادت من كه در راه حمايت كردن از دين اسلام شهيد بشوم!
حاصل اينكه مرحوم شيخ( اعليالله مقامه )به كشته شدن يقين داشت، با وجود اين، تا همان روزي كه او را بردند به نظميه، درسش را ترك نكرده بود! اين باعث تعجب آخوندهاي مشروطهچي شده بود. يك نفر از آنها به من گفت: شنيدم شيخ درس ميگويد. گفتم: تعجب ندارد اين مرد خودش را براي كشته شدن مهيا و آماده كرده است و مانند اصحاب حضرت سيدالشهدا (ع) منتظر است كه چه وقت نوبت به ميدان رفتنش ميرسد. پس از اينكه او را مصلوب نمودند و پاي دارش كف زدند و رقصيدند، گمان كردند ديگر كسي اسم از دين و مذهب نخواهد برد! يريدون ليطفئا نورالله بافواههم والسلهمتم نوره و لوكره الكافرون. فرداي آن روز يك نفر شخص كلاهي آمد به منزل من وگفت: امروز يك چيز مايه تعجبي ديدم كه از كشته شدن شيخ به مراتب ناگوارتر آمد! گفتم چه ديدي؟ گفت يك نفر از آخوندهايي كه خود را مسلمان پاك و پاكيزه ميداند، به من رسيده دست آورد كه مصافحه كند. در ضمن مصافحه گفت: تبريك عرض ميكنم !گفتم براي چه؟ گفت: مگر واقعه ديشب را نديدي و نشنيدي؟ مدتي از اين مطلب گذشت و يپرم ارمني در نواحي همدان، در يكي از جنگها كشته شد. همان شخص كلاهي آمد پيش من و گفت: به همان آخوند ملعون رسيدم و گفتم تبريك عرض ميكنم ! ديدم اشك دور چشمهاي نجسش حلقه زد! گفت: اين حرف را نگو يپرم، اول مجاهد در راه اسلام بود! حال حكومت اين شخص را با خوانندگان عزيز وا ميگذارم! بالجمله از اين وقعه مختصر ميتوانيد پي ببريد به روحيه قاتلين شيخ شهيد كه چه كساني بودند؟ و چه عقيده داشتند؟! فاعتبروا يا اوليالابصار.»