نويسنده: محمد مهر
همكارمان صبح از سفري چند روزه به شمال برگشته است. از همان اول صبح همكاران سر به سرش ميگذارند كه سوغاتي شمال كو؟ كو كلوچه؟ كو زيتون و كو ترشي سير؟ اما همكارمان حال و حوصله ندارد. سعي ميكند با كوتاهترين عبارتها پاسخها را بدهد. پيش خودم ميگويم كه احتمالاً به خاطر خستگي راه است يعني همان حالتي كه اكثر ما دچارش ميشويم. آدم ميرود سفر تا سبك شود اما تبعات بعد از آن به ويژه ترافيكهاي سنگين رفت و آمد ممكن است همه رشتهها را پنبه كند و اندوخته آرامش ذهني آدم را تا رسيدن به مقصد به باد بدهد. جو شوخي كه كمي فروكش ميكند و هر كسي ميرود سراغ كار خودش همكارم را ميبينم كه به من نزديك ميشود. حس ميكنم چيزي ميخواهد بگويد. صندلي كناريام خالي است، مينشيند. زمان زيادي طول نميكشد كه از اتفاقي كه برايش در آزادراه قزوين- تهران رخ داده سخن ميگويد.
ماجرا از اين قرار است كه همكار ما از سفر شمال برميگشته، بعدازظهر بوده و وقتي از اتوبان رشت به قزوين به آزادراه قزوين به كرج و تهران ميافتد، ترافيك بيشتر ميشود طوري كه قطار خودروها در همه لاينها شروع ميشود. ميگويد اول ترافيك كم بود و با همان سرعت 120 در لاين سرعت حركت ميكردم، قطار خودروي جلوي من تا چشم كار ميكرد وجود داشت و من هم سعي ميكردم از حد مجاز به خودروي جلوييام بيشتر نزديك نشوم اما ناخودآگاه به خاطر فشار خودروي عقبي نزديكتر شده بودم. در همين حين خودرويي آمد و از پشت به من چراغ داد. يكي دو بار اين كار را كرد، با اينكه كاملاً مشخص بود جلوي من خودروها در حال حركت هستند و اين طور نبود كه جلوي من باز باشد از طرفي لاين كناريام هم خودرو حركت ميكرد.
يكي دو دقيقه به همين منوال گذشت و خودروي پشت سريام با حركات نمايشي سعي ميكرد مرا وادار كند كه بترسم و كنار بكشم، مثلاً آمد به من آن قدر نزديك شد كه نزديك بود سپر جلوي ماشين او به سپر عقب ماشين من بخورد اما چون ديد من كنار نميروم با به زحمت انداختن ماشينهاي لاين سمت راست من آمد و با سرعت جلوي من پيچيد. سعي كردم خودرويم را كنترل كنم اما يك خودروي ديگر هم دقيقاً با همان سياق جلوي من پيچيد. اين جا بود كه كنترلم را از دست دادم و دستم را روي بوق گذاشتم تا عصبانيتم را نشان دهم، بعد هم شروع كردم به تعقيبشان، از هر كجا كه ميرفتم آن دو خودرو كه معلوم بود نسبتي با هم دارند جلوي من ميپيچيدند. آمدم از لاين سه سبقت گرفتم و در حال سبقت رويم را برگرداندم بهشان و گفتم واقعاً خيلي رواني هستيد. راهم را كشيدم كه بروم اما آن دو طوري آزادراه را قيچي كردند كه من وادار به توقف شوم و...
آدم به دنبال هر كسي كه راه ميافتد شبيه او ميشود
اينها را ميگويد و ادامه ميدهد فكر كن آزادراه قزوين به كرج براي لحظاتي بسته شد و سرنشينان آن دو خودرو پياده شدند براي كتككاري. دست يكيشان هم چوب بود. من هم از خودرو پياده شدم، نه براي كتككاري كه از آنها دليل اين كارهايشان را بپرسم. دو دقيقه بعد همه سوار ماشينهايشان شدند و آزادراه هم باز شد، در حالي كه من خودم را بيشتر از اين در معرض خطر قرار ندادم. سعي كردم خونسرد بمانم و طوري حرف نزنم كه آن دو را بيشتر تحريك كنم. همكارم ميگويد ميداني اين لحظهها آدم واقعاً دچار تنگنا و دوراهي است. ميفهمي چه ميگويم؟ انگار كه يك قسمت از وجودش ميخواهد درگير شود باز هم تحريك كند و جلو برود اما يك بخش ديگر وجودش كه عاقبتانديشتر است ميگويد آدمي كه در ماشينش چوب به همراه دارد و ميتواند آزادراه را براي لحظاتي ببندد تا همان جا با كسي كه به تصور خودش به او راه نداده تسويه كند مسلماً آدم خطرناكي است. همكارم ميپرسد به من حق ميدهي؟ سرم را تكان ميدهم كه بله اما انگار خودش هم ميداند كه اين همه آن قضاوتي نيست كه من درباره اين ماجرا دارم. ادامه ميدهد البته من هم در اين باره بيتقصير نيستم، پيش خودم گفتم كاش اصلاً تعقيبشان نميكردي وقتي جلوي تو پيچيدند. اشكالي نداشت ميگذاشتي ميرفتند.
از ديروز با خودم فكر ميكنم بعضيها به هر دليل مستعد رفتارهاي پرخاشگرايانه و عصبي هستند، آن لحظه يا نه به صورت مزمن عادت به پرخاش و عصبيت دارند. حالا اگر تو خواسته يا ناخواسته فتيله اين آدمها را روشن كني، به خودت ضربه نزدهاي؟ آن لحظه كه جلوي تو ميپيچند در حالي كه آزادراه ترافيك بوده و تو هم بخشي از آن ترافيك بودي مسلماً به تو برميخورد اما واقعاً جاده جاي تأديب كردن نيست. من بارها به كساني كه با سرعت 120 كيلومتر در لاين سرعت حركت ميكنند و در حالي كه مسير جلويي باز است به چراغهاي خودروهايي كه با سرعت بيشتر ميخواهند از اين لاين عبور كنند راه نميدهند خرده ميگيرم كه اين كار اشتباه است. شايد كسي كه مراعات قانون ميكند پيش خودش ميگويد كه خب من با همين سرعت مجاز 120 در لاين سرعت حركت ميكنم اما او در واقع حق اعمال مقررات را ندارد و آن جا نميتواند درباره سرعت حركت خودروي ديگران تصميم بگيرد، اين كار پليس است كه رانندهاي كه از سرعت مجاز تخلف كرده را متوقف و جريمه كند، بنابراين بايد در اين مواقع لاين سرعت را براي رانندهاي كه ولو با سرعت غير مجاز رانندگي ميكند خالي كرد. اما ديروز به اين نتيجه رسيدم وقتي كسي اصرار دارد حتي در يك وضعيت ترافيك از لاين سرعت حركت كند و دست به حركات نمايشي ميزند با ديدن اين صحنهها براي مراقبت از جان خود، سرنشينان و خانوادهات بايد غرور يا هر حسي كه اجازه نميدهد اين كار را بكني - مثلاً با خودت فكر ميكني اين كار يعني كوتاه آمدن در برابر يك متخلف - كنار بگذاري تا دست كم خودت را از معرض يك فاجعه احتمالي بيرون بكشي.

همكار ما بدون آن كه من دخالت چنداني در قضاوت كرده باشم به خوبي فضا را ترسيم ميكند. او درست ميگويد. هيچ افتخاري ندارد فتيله آدمهاي خطرناك را روشن كني. هيچ افتخاري ندارد يك آدم عصبي را تعقيب كني، در واقع تعقيب عصبيت تشديد عصبیت است، آدم به دنبال هر كسي كه راه ميافتد شبيه او ميشود بنابراين وقتي شما دنبال كسي كه رفتارهاي پرخطر و تنشآلود از خود بروز ميدهد راه ميافتيد عملاً وارد بازياي ميشويد كه او به راه انداخته و بنابراين در زميني بازي ميكنيد كه او برايتان مهيا كرده است.
نزاعهايي كه از ترس قضاوت شدن ميآيد
واقعيت آن است كه ما روزانه در معرض رفتارهاي پرتنش و عصبآلود قرار ميگيريم، آنچه عبور سالم از اين رفتارها را دشوار ميكند قضاوت ما در برابر تواناييهايمان است يا به عبارت ديگر ترس ما از قضاوت ديگران. ما ميترسيم ديگران ما را ترسو و بزدل يا آدم بيدست و پا و بيزبان تصور كنند، مثلاً وقتي كسي به ما فحش ميدهد ممكن است تصور ما اين باشد كه اگر ما هم مقابله به مثل نكنيم و جوابي درخور به او ندهيم، همه تصور خواهند كرد زباني در دهان ما نبوده يا وقتي كسي جلوي ما ميپيچد اگر ما هم دقيقاً همان رفتار را مرتكب نشويم همه خواهند گفت كه او نتوانسته از حق و حقوق خود دفاع كند. به جنجالها و دعواهايي نگاه كنيم كه در نهايت به قتل منجر شده است؛ جوانهايي كه به خاطر غرور جواني و ترس از قضاوت شدن راه مقابله به مثل را انتخاب كردهاند. كسي به كسي فحش داده - فرض كنيد فحش ناموسي - و جواني نتوانسته اين فحش را هضم كند، بنابراين با طرف مقابل دست به يقه شده و جانش را از دست داده يا نه جان طرف مقابل را گرفته است. حال همان جوان را در نظر بگيريد كه در زندان قرار دارد و تيغ تيز اعدام بالاي سر او ميدرخشد. او به آن لحظهاي فكر ميكند كه ميتوانست خشم خود را فرو بخورد و از آن صحنه دور شود اما نتوانسته است.

هزاران بار آن صحنه را جلوي چشم خود مجسم ميكند. نكته اينجاست كه چرا او دست به يقه شده و اين جنجال و كشمكش نهايتاً به يك قتل منجر شده است؟ او مثل ديوارههاي سدي كه فشار آب را پشت خود حس ميكند، ترس از قضاوت شدن را پشت خود احساس ميكرده است. نكته همين جاست: ما گاهي قرباني آن فشار ذهني و فرهنگي ميشويم كه پشت خود حس ميكنيم. در واقع اگر در يك جامعهاي گذر كريمانه از يك نزاع به عنوان يك هنجار پذيرفته شود و قهرمان كسي باشد كه در صحنه نزاع كريمانه حتي از فحشها بگذرد - همچنان كه معصومين و اولياي ما چنين بودند و به پيروان خود نيز اين راه را توصيه ميكردند - در آن صورت افراد جامعه ما آن فشار ذهني و رواني ترس از قضاوت شدن را براي ديگران ايجاد نميكردند كه اگر مثلاً من در برابر اهانت ديگران چيزي نگويم و از آن صحنه بگذرم، دال بر بزدلي و ناتواني من خواهد بود.
انسانهايي با عزت نفس بالا از قضاوت ديگران نميترسند
نكته ديگر در اين باره كه مهم و اساسي به نظر ميرسد اين است كه ما بتوانيم انسانهايي را پرورش دهيم كه ترس و واهمهاي از قضاوت شدن نداشته باشند. اگر من در درون خود به اصالتي رسيده باشم و رفتارهايم را به گونهاي هرس و مديريت كرده باشم كه بدانم رفتاري كه اكنون از من سر ميزند درست و منطقي است حتي اگر آن فشار افكار عمومي و ترس از قضاوت شدن را پشت خود حس كنم آن فشار باعث نخواهد شد كه سد ذهني من در ورود به رفتارهاي خشن و پرخاشگرايانه و پرخطر بشكند. به اين ترتيب، تربيت انسانهاي متكي و داراي عزت نفس در جامعه اين مزيت بزرگ را پديد خواهد آورد كه اولاً آتش نزاعها و رفتارهاي پرخاشگرايانه و عصبي كمتر در جامعه شعلهور خواهد شد و در ثاني هر جايي كه چنين آتشي روشن ميشود با حضور افراد اصيل، فرهنگمدار و معتقد به اخلاق به جاي اينكه بر توده اين آتشها نفت و بنزين پاشيده شود و آن را شعلهورتر كند اين افراد به مثابه آتشخاموشكنها خواهند توانست با گذر كريمانه و رفتار منطقي و سليم، خود و ديگران را در معرض آسيب و تنش و خطر قرار ندهند چون اساساً خير اين افراد نه تنها به خودشان ميرسد بلكه با دور كردن افراد پرخطر از نزاع آنها را هم از آسيب و جرح و جنايت نجات ميدهند.
چقدر از مكمل كنترلكنندههاي بيروني بهره ميبريم؟
اما نكته مهم ديگر در اين باره كاركرد نهادهاي نظارتي و مجري قانون است. در مثال اول اين مطلب درست است كه تعقيب راننده متخلف منطقي و عاقلانه نيست و بهتر است خود را در معرض آسيب قرار ندهيم اما از آن سو به اين نكته هم توجه داشته باشيم كه يكي از راههاي مهار افراد پرتنش كه كنترل دروني كمتري بر رفتارهايشان دارند، تشديد اِعمال كنترلهاي بيروني بر آنهاست، مثلاً اگر 5 درصد از رانندگان در جادهها رفتارهاي پرخطري دارند و جان خود و ديگران را در معرض خطر و آسيب قرار ميدهند آيا نميتوان آنها را به طور محسوس يا نامحسوس شناسايي كرد و با آنها سختگيرانهتر رفتار كرد؟ يا مثلاً كارمنداني كه تنشآلود رفتار ميكنند و ارباب رجوع را به سمت رفتارهاي عصبي ميكشانند آيا نميتوان با بازرسيهاي دورهاي و نامحسوس شناساييشان كرد؟ مثالهايي از اين دست فراوان است اما آنچه فصل مشترك اين مثالهاست اين است كه در كنار تشويق و فرهنگسازي در اِعمال مديريت بر رفتار و فرهنگسازي در پرورش انسانهايي با عزت نفس بالا كه در برابر قضاوتهاي ديگران بيمي ندارند ميتوان به صورت مكمل از تقويت نهادهاي نظارتي و كنترلكنندههاي بيروني استفاده كرد.