
نویسنده: حسن فرامرزي
از خواب بيدار شدهايد اما همچنان ميل به خوابيدن در شما زبانه ميكشد. انگار كه يك چسب بزرگ ميخواهد شما را دوباره به رختخواب بدوزد. حال شما هستيد و محاسباتي كه خواهيد كرد. ميتوانيد اين رخوت را گردن فصل بهار بيندازيد. اين روزها هم كه مد شده و فصل بهار از هر سويي به عنوان يك متهم رديف اول، محل تاخت و تاز قرار ميگيرد. مد شده و اغلب ميشنويم ميگويند بهار فصل افسردگي و ملال و خوابآلودگي و كسالت است، پس ميتوانيد با خيال راحت اين رخوت و تنبلي صبحگاهي را مثل پيراهن بگيريد و از رختآويز بهار آويزان كنيد. ميتوانيد اين رخوت را گردن خوب نخوابيدن و از خواب پريدنهاي مكرر بيندازيد. با اينكه تقريباً مطمئن هستيد شب خوب خوابيدهايد و اصلاً بيدار نشدهايد اما ذهنتان را معطوف مقالهاي ميكنيد كه اخيراً خواندهايد. در آن مقاله خواندهايد: ما بارها تا صبح بيدار ميشويم بدون آن كه خودمان خبر داشته باشيم و چيزي در حافظهمان ثبت شود. ميتوانيد اين رخوت را گردن پيتزايي بيندازيد كه ديشب شام خوردهايد، ميتوانيد گردن نوشابه بيندازيد چون ميدانيد فست فودها و نوشابههاي گازدار ميتوانند اختلالات جدي در گوارش و سيستم عصبي به وجود بياورند بنابراين اگر بهار نشد يا مقالهاي گير آدم نيامد، چه گزينهاي بهتر از سيبل كردن پيتزا و نوشابه مشكي گازدار. اما ميتوانيد يك كار ديگر را هم انجام دهيد كه به مثابه چرخاندن انگشت اتهام به سمت خودتان است كه اگرچه مثل گزينههاي قبلي شايد چندان خوشايند و مطابق طبع نباشد - چون اساساً هيچ كدام از ما فارغ از ژستهايي كه ميگيريم دوست نداريم در جايگاه متهم قرار بگيريم - اما اين كار چيست؟ از خودتان بپرسيد شايد اين رخوت صبحگاهي و اين ميل افراطي به خواب نه تقصير طفلك بهار است، نه تقصير شام ديشب و نه اختلال خواب شبانه. اين موضوع برميگردد به انباشت و كنشها و واكنشهاي افكار روزانه من كه روي هم جمع شده و اين رخوت را به وجود آوردهاند.
مثال زيبايي از يك عارف در چرخاندن علل چالشها به درون
چند وقت پيش به عباراتي از عارف و انديشمند الهي مرحوم دولابي برخوردم كه اين وضعيت را به زباني ساده تبيين ميكند. اين عارف در يكي از بيانات خود گفته بود: «من به كسي برخوردم - مرحوم آيت الله محمدجواد انصاري – به من ميگفت فلاني! همسايه ما هر وقت مرغش گم ميشود، ميآيد درِ حياط خانه ما را ميزند، ميپرسد مرغ ما اين جا نيامده است؟ ميگوييم نه، داخل كه ميروم ميبينم مرغ آنجاست، يعني هر كسي كه چيزي گم ميكند اگر درِ حياط تو را زد تو احتياطاً خانه ات را نگاه كن، آن چيز در خانهات هست، هرچه هرجا گم كردي احتياطاً داخل خانه خودت را درون دلت را بگرد. آن فرد به اشاره ميخواست بگويد كربلايي اسماعيل هرچه گم ميكني داخل خانه - دل - يك نگاه بينداز.»
اين حكايت كوتاه و به ظاهر ساده به نظر ميرسد ميتواند تبيينكننده وضعيت ذهني ما در مواجهه با مشكلات دروني و رفتاريمان باشد. ما صبح كه از خواب بيدار ميشويم ميخواهيم چالش درونيمان - فرض كنيد كسالت و رخوت - را به هر چيزي و هر كسي ربط بدهيم جز خودمان، در حالي كه گمشده ما در درون ماست. اگر كسي اينگونه با اصالت در درون خود بينديشد كه اين كسالت و رخوت حتماً ريشههاي ذهني و روحي - رواني دارد و آن وقت مثل يك سرنخ آن ريشهها را تعقيب كند احتمالاً به سرچشمهاي كه آن كسالت از آن جا فرو ميريزد خواهد رسيد.
چيزي در ما گم نميشود
واقعيت آن است كه ما در ذهن خود زندگي ميكنيم. ذهن را شبيه يك ظرف تصور كنيد كه ما روزانه و به صورت لحظه به لحظه چيزهايي در درون اين ظرف ميريزيم. در واقع اينجا چيزي گم نميشود، ممكن است مثلاً شما از ياد ببريد كه در آن روز چند بار و با چه شدتي دچار حس حسادت شدهايد. چند بار در درون حس پرخاش به شما دست داده است. از ياد ببريد كه احساس ناخوشايندي به خودتان داشتهايد و بدون آن كه فرصت دفاع به خودتان داده باشيد خود را محكوم كردهايد. ممكن است بدون اينكه سند و مدرك قابل استنادي داشته باشيد، قضاوتي كرده باشيد و با آن كه آژيري در درون شما روشن شده و هشدار داده كه بدون سند و مدرك متقن درباره ديگران قضاوت نكن اما شما آن روز دست به آن قضاوت زدهايد. اينها و دهها و صدها نمونه از اين رفتارهاي مشابه ريز و درشت در زندگي همه ما وجود دارد و اين حسها و درك و دريافتها در ما گم نميشود. همه اينها مثل قطعاتي از يك پازل يا اجزايي از يك معجون در كنار هم قرار ميگيرد و با هم آميخته ميشود، دقيقاً مثل يك مطبخ كه مزهها و چاشنيها و مواد كنار هم قرار ميگيرد و غذايي طبخ ميشود حال دروني ما هم هر روز به اين ترتيب با كنار هم قرار گرفتن حسها و درك و دريافتها و نزاعها و اصطكاكها و قضاوتهاي ما ساخته ميشود.
ذهن مطبخ انديشههاست و ما سرآشپز ذهن
از همان مثال آشپزخانه و آشپزي استفاده كنيم. وقتي يك آشپز، غذايي را تهيه ميكند آيا نسبت به موادي كه در تركيب غذاي خود به كار ميبرد با تساهل رفتار ميكند يا نه، كاملاً جدي است؟ مثلاً آيا يك آشپز با خود ميگويد كه قاشق چايخوري و غذاخوري تفاوتي با هم ندارند؟ يا مثلاً به جاي يك قاشق نمك، سه قاشق هم بريزيم ايرادي ندارد؟ واقعيت آن است كه يك آشپز حرفهاي كه نسبت به مزه و طعم غذاي خود متعهد است، كاملاً سختگيرانه با آن چيزي كه در ماهيتابهها و قابلمهها و ظرفهايش ريخته ميشود رفتار ميكند. او اجازه نميدهد كه نسبتها بيجهت به هم خورده شود چون ميداند كه اگر نسبتها از تعادل خود خارج شود چه فاجعهاي رقم ميخورد و غذايي سر سفره ميآيد كه از فرط بيمزگي، تلخي يا شوري قابل خوردن نيست.
حال تصور كنيد كه در مطبخ انديشههاي ما هم چنين وضعيتي حاكم است و ما همه افكار خودمان را آشپزي ميكنيم، بنابراين آن كسالت صبحگاهي شايد ارتباط چنداني با فصل بهار بيچاره يا پيتزاي سبزيجات ديشب نداشته باشد چون ممكن است آدمهاي زيادي با آن كه شب قبل همان پيتزا يا مشابه آن را خورده باشند يا در همان فصل بهار قرار گرفته باشند اما صبح راحت از خواب بيدار شدهاند.
شباهت ميان ما و زنبورها در جمعآوري و فرآوري
ما مثل زنبورهايي كه صبحگاه از كندوهايشان بيرون ميآيند و روي گلها مينشينند، گَرده جمع ميكنند و دوباره به كندو ميبرند و در حجرهها ميريزند از صبح كه از خواب بيدار ميشويم مثل زنبورها روي انديشهها، خيالها، وهمها و گمانهاي مختلفي مينشينيم و همه اينها را سرانجام در حجرههاي روان خود ميريزيم و خواب و بيدار مثل زنبورهايي كه با خرطوم خود شهدهاي جمع شده را هم ميزنند تا اين شربتها تغليظ شود انديشهها و خيالها و پندارهاي خود را هم ميزنيم و تغليظشان ميكنيم.
پس اگر كسي حال دروني خوشي ندارد بايد برگردد و ببيند و مراقب باشد كه مثلاً روي چه چيزي مينشيند. شهد يا زهر؟ چه چيزي را جمع ميكند و در حجرههاي قلب و روان خود ميريزد. اين جاست كه يك مراقبت دائمي لازم است تا نهايتاً فرد به جايي برسد كه حال درونياش خوش شود.
نميتوان از كسي كه رفته و مثلاً روي سرگين نشسته و اين سرگينها را آورده و در حجرهاش ريخته انتظار داشته باشيم كه از هم زدن و تركيب اين سرگينها نهايتاً به عسلي مصفا و گوارا برسيم. بنابراين مهم است كه از آغاز صبح حواسمان به خودمان باشد كه قلب و ذهن و ضمير ما روي چه خيالهايي مينشيند. اگر آن خيال يك خيال باطل و پندار تاريك است اجازه ندهيم ذهن و روان ما روي آن گل شيطاني و مسموم بنشيند. اگر ميبينيم كه ذهن ما دارد روي وسوسهاي فرود ميآيد بهتر است كه اجازه ندهيم اين اتفاق بيفتد چون گَردههاي آن وسوسه به دست و پاي ما خواهد چسبيد و ما آن گردهها را با خودمان به كندو خواهيم برد و نهايتاً در آن چه ساخته ميشود به كار خواهيم گرفت و اثرگذار خواهد بود.
نتايج رها كردن ذهن در برابر افكار منفي چيست؟
به تعبير عرفا راهي به جز مراقبت دائمي براي تصحيح انديشهها، افكار و خيالهاي ما وجود ندارد. اين مراقبت دائمي مثل يك هشياري دائمي، نهايتاً به ما در جمعآوري، تهيه و تدارك همه آن چيزهايي كه منتج به يك حال خوب ميشود كمك خواهد كرد. به تعبير روانشناسان ما همواره در معرض افكار منفي قرار داريم و چه بخواهيم و چه نه، آنها ميخواهند وارد ذهن و روان ما شوند اما تفاوت افكار و انديشههاي مثبت با افكار منفي در اين است كه حتماً بايد دست آنها را بگيريم و وارد ذهن و روان خود كنيم، لذا اين شيوه اگرچه زحمت و تلاش و مراقبت ميخواهد اما نتايج درخشاني هم به دنبال دارد، مثل باغچهاي كه همواره نياز به مراقبت و هرس و تصحيح دائمي دارد و اين مراقبت و هرس و اصلاح اگرچه عرق آدم را درميآورد و مشقت دارد اما مشاهده آن همه زيبايي و عطر و رنگ و بو، خستگي را از تن آدم بيرون ميكشد. حال تصور كنيد كه كسي باغچه خود را به حال خود رها كند، درست است كه در آغاز اين رها كردن ممكن است مطابق ميل انسان باشد و آدمي با خود فكر كند چقدر زندگي خوشايند است، آدم گوشهاي مثل سلاطين لم بدهد و نياز نباشد كه اين همه عرق بريزد اما در نهايت آنچه علفهاي هرز و آفات بر سر اين باغچه ميآورند و آن همه رنگ و عطر رو به ويراني و اضمحلال ميرود، جزاي آن لم دادن و بيعملي پيشه كردن و مراقب نبودن خواهد بود.