کد خبر: 850059
تاریخ انتشار: ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۴
ناگفته‌ها و خاطراتي از منش نظري و عملي استاد شهيد آيت‌الله مرتضي مطهري
آنچه پيش روي داريد، شمه‌اي ازخاطرات منتشر‌نشده عالم محقق آيت‌الله حاج شيخ زين‌العابدين قرباني لاهيجي از استاد شهيد آيت‌الله مطهري است كه...
آيت‌الله زين‌العابدين قرباني لاهيجي
 
 
آنچه پيش روي داريد، شمه‌اي ازخاطرات منتشر‌نشده عالم محقق آيت‌الله حاج شيخ زين‌العابدين قرباني لاهيجي از استاد شهيد آيت‌الله مطهري است كه به مناسبت سالروز شهادت آن بزرگ به شما تقديم مي‌شود. نگاه نافذ و روايت دقيق راوي از برخي خصال نظري و عملي استاد، نكاتي بديع را بر علاقه‌مندان به شخصيت آن متفكر شهيد مي‌نماياند كه پيشتر به ندرت از آن سخن رفته است.  
         
 
آغاز آشنايي
 
 
نخستين آشنايي‌ام با استاد شهيد آيت‌الله مرتضي مطهري در سال 1327 در مدرسه فيضيه اتفاق افتاد. فروردين آن سال كه سال اول طلبگي‌ام بود، با مرحوم حاج يوسف محصصي به عنوان زيارت و ديدن فرزندش- سعيد محصصي- كه طلبه بود، به قم رفتيم و چند روزي در قم بوديم. اين سفر بركاتي داشت؛ از جمله يك بعد‌از ظهري به مدرسه فيضيه رفتيم. ديدم طلبه موقري لباس كرم رنگي پوشيده و به سمت جنوب مدرسه در حركت است و طلبه‌ها به او احترام مي‌گذارند. پرسيدم: ايشان كيست؟ گفتند: مرتضي مطهري است كه از فضلا و از اساتيد حوزه است. در سال 1329 كه رسماً براي ادامه تحصيل به قم رفتم، ديگر ايشان را نديدم. مي‌گفتند: به جهاتي از قم به تهران و به دانشگاه رفته است تا اينكه جلد اول اصول فلسفه و روش رئاليسم علامه طباطبايي با مقدمه و پاورقي‌هاي استاد مطهري در سال 1332 منتشر شد. آن را از آرزوهاي علمي خود يافتم و كم‌كم با ايشان ارتباط برقرار كردم، تا جايي كه با هم روابط خانوادگي نيز پيدا كرديم. ما منزل ايشان مي‌رفتيم و استاد با خانواده در ايام تابستان به گيلان- لاهيجان- مي‌آمد. در ضمن از محضر ايشان استفاده مي‌كرديم و اين ارتباط تا پيروزي انقلاب و هنگام شهادت برقرار بود. اميدوارم در آخرت نيز در خدمتش باشيم و «و حسن اولئك رفيقاً» تحقق يابد. آمين يارب العالمين.
 
 
در طول اين آشنايي و معاشرت با معظم‌له، چه در تهران و چه در لاهيجان، بهره‌هاي فراواني از ايشان گرفته و خاطره‌هاي زيادي از استاد دارم كه ذكر برخي از آنها را جهت ثبت در تاريخ و ارائه يك الگوي موفق از شاگرد ويژه امام، لازم مي‌دانم.
 
 
خاطراتي از استاد شهيد مطهري
 
 
*  استاد مي‌فرمود كه: امام خميني قبل از شروع درس خارج در حوزه، به عنوان يك استاد فلسفه و عرفان در حوزه معروف بود و يك رباني و صمداني شناخته مي‌شد. غروب‌ها مي‌آمدند جلوي يكي از حجره‌هاي مدرسه فيضيه مي‌نشستند تا وقت نماز جماعت فرا مي‌رسيد و در نماز شركت مي‌كردند و سپس به منزل مي‌رفتند تا اينكه من و آقاي منتظري تصميم گرفتيم يك درس خارج اصول، نزدشان بخوانيم. به ايشان پيشنهاد كرديم، قبول فرمودند. من گاهي تا پنج ساعت، درباره يك درس، پيش‌مطالعه مي‌كردم ولي امام با يك جمله، زحماتم را بي‌حاصل مي‌فرمود! اين درس، مدت‌ها با دو نفر شاگرد ادامه داشت و بعد آقاي آشيخ اسدالله اصفهاني به جمع ما پيوست و سپس ديگران به جمع ما اضافه شدند و سال‌ها اين دوره اصول طول كشيد كه بسيار عميق بود و اين امر، امام را از شهرت فلسفه و عرفان، به مرحله استاد مسلم اصول و فقه، متحول و مشهور ساخت.
 
 
*  روزي در زمان طاغوت، به دانشكده الهيات، واقع در سرچشمه تهران براي ديدن استاد رفتم. پيش از ديدن استاد، يكي از دوستان را ديدم، از اوضاع و احوال دانشگاه پرسيدم، گفت اين روزها يك حادثه مهمي در اين دانشكده رخ داده و آن اينكه يكي از اساتيد- دكتر آريان‌پور- ضمن درس جامعه‌شناسي، مطالبي عليه مذهب گفت. يكي از دانشجويان به او انتقاد كرد كه: چرا چنين حرف‌هايي را مي‌زني؟ اگر راست مي‌گويي برو اشكالاتت را به آقاي مطهري بگو و جوابت را بگير، چرا افكار ما را خراب مي‌كني! تو وظيفه داري مطالب درست را بگويي نه آنكه افكار ما را خراب كني؟!... او كه نزد شاگردان، جواب منطقي براي اين حرف نداشت، شروع كرد به شانتاژ و حقه‌بازي كه چرا عليه نظام سلطنتي حرف مي‌زنيد؟! من الان زنگ مي‌زنم بيايند شما را بگيرند و زنگ زد از طرف ساواك آمدند كه آن دانشجو را ببرند. آقاي مطهري فهميد، آمد به كلاس، در حالي كه يك طرف عبايش به زمين كشيده و فرياد مي‌كشيد، ‌گفت: تو اگر راست مي‌گويي، بيا در راديو و تلويزيون با هم مناظره كنيم و ملت ايران قضاوت كنند چرا دانشجويان را متهم مي‌كني؟!
 
 
 
 مواجهه استاد با مبلغ ‌ماترياليسم در دانشكده الهيات
 
 
 
دوستم مي‌گفت: من هيچ‌وقت، استاد را اينگونه عصباني نديده بودم و در اين وقت، آقاي دكتر محمدي، رئيس دانشگاه وارد معركه شد و دانشجو را خلاص كرد و دكتر آريان‌پور، قهر كرد و از دانشگاه رفت. وقتي كه خدمت استاد رسيدم، اين مسئله مطرح شد، معظم‌له فرمودند: چيزي
كه مرا رنج داد اين بود كه يكي از اساتيد پس از چند روز، رفت او را دوباره به دانشگاه آورد!
 
 
 
*  استاد مي‌فرمود: در يك شب زمستاني، چند نفر از ساواك به منزلم آمدند و گفتند: با ما بياييد ساواك، با شما كار داريم! گفتم: مي‌توانم يك قرآن با خودم بياورم؟ گفتند: نه، گفتم: مثنوي چطور؟ گفتند: مانعي ندارد، من هم مثنوي را برداشتم و با آنها رفتم. در ساواك، يك مقام امنيتي مرا به اتاقش فرا خواند و گفت: منظور از آوردن شما به اينجا اين است كه مي‌خواهيم از شما يك سؤال بكنيم و آن اينكه: چرا مردم، به ويژه جوانان، به اسلام و مجالس ديني روي‌آورده‌اند؟ مثلاً در سخنراني‌هاي حسينيه ارشاد، 30 ‌هزار نفر شركت مي‌كنند ولي در كاخ جوانان، 500 نفر هم شركت نمي‌كنند؟ گفتم: در امانم حقيقت را بگويم؟ گفت: آري. گفتم: مردم از زمامداران دنيا و مراكز دادرسي بين‌المللي از قبيل سازمان ملل، شوراي امنيت، ديوان دادگستري لاهه و... نا‌اميد شده‌اند چون صداقت و عدالت در آنها نمي‌بينند، از اين رو به خدا و دين و اسلام و آن‌هايي كه از اين امور دم مي‌زنند، گرايش پيدا كرده‌اند چراكه اديان الهي در طول تاريخ، نشان داده‌اند كه حامي مستضعفان و برقرار‌كننده عدل و مخالف ظلم و ستم هستند خصوصاً ما مسلمان‌ها و شيعيان كه عدالت مطلقه پيامبر(ص) و علي(ع) و ديگر پيشوايان ديني را ديده و تجربه كرده‌ايم. بعد از اين پرسش و پاسخ، گفت: ديگر با شما كاري نداريم، شما آزاديد مي‌توانيد برويد و دستور داد مرا به منزل برگردانند.
 
 
 
*  استاد با خانواده به مشهد مشرف شده بودند. در مراجعت از راه خط كناره، به لاهيجان آمدند و چند روزي در لاهيجان پيش ما ماندند. ضمن بحث‌هايي كه داشتيم، سخن از مرحوم آيت‌‌الله حاج سيدعلي‌قاضي، استاد سلوكي علامه طباطبايي و آيت‌الله بهجت و ديگران به ميان آمد، من عرض كردم: مي‌دانيد دخترش با شوهرش كه از معاودينند، در شهر ما زندگي مي‌كنند؟ فرمود: چطور شد به لاهيجان آمده‌اند؟ عرض كردم: چون شوهرش لاهيجاني است. فرمود: وضع زندگي‌شان چطور است؟ عرض كردم: بسيار بد و در يك اتاق مستأجري هشت نفر زندگي مي‌كنند؛ گاهي مقداري خمس مي‌رسد به آنها مي‌رسانيم. فرمود: يك خانه تا 70 هزار تومان براي آنها بخر، پولش را مي‌دهم؛ من‌هم توسط بعضي از دوستان، خانه‌اي به همان قيمت برايشان خريدم. استاد 75 هزار تومان مرحمت كرد و فرمود: آن 5هزار تومان را هم فرش و مايحتاج زندگي براي آنها تهيه كن!
 
 
 
*  استاد با دو نفر از تجار، براي ديدن آيت‌الله منتظري - كه در خلخال تبعيد بود-  رفته بود و در بازگشت به لاهيجان، نزدم آمد و شب را پيشم ماند. در آن ايام، تازه از زندان بيرون آمده بودم، ممنوع‌المنبر و ممنوع‌الخروج از كشور بودم و هيچ كاري نمي‌توانستم انجام بدهم. استاد فرمود: در تهران، خيابان تاج، مسجدي است به نام مسجدابوالفضل، پيش‌نماز ندارد، بياييد تهران، در آن مسجد پيش‌نمازي كنيد، منبر آنجا را دوستان ما اداره خواهند كرد. من عرض كردم: با وضعيتي كه من دارم و ساواك سايه به سايه دنبالم هست، شما اين كار را صلاح مي‌دانيد؟ فرمود: آري. من هم قبول كردم و تنها به تهران رفتم و در اتاقي جنب مسجد اقامت كردم. ظهر‌ها و شب‌ها در آنجا نماز مي‌خواندم و منبرهاي فواتح و مناسبت‌ها را آقايان ناطق نوري، معزي و خود استاد مي‌رفتند.
 
 
بعد‌ازظهرهاي پنج‌شنبه با آيت‌‌الله مهدوي كني و آيت‌‌الله هاشمي رفسنجاني در دفتر مسجد، جلسه‌اي پيرامون نهج‌البلاغه و تبادل اخبار داشتيم و روزهاي‌دوشنبه، جلسه‌اي پيرامون ولايت‌فقيه و اسفار با‌ آيات: آقارضي‌شيرازي، سيدعبدالكريم موسوي اردبيلي، آقا علي گلپايگاني و آقاسيد اسماعيل موسوي زنجاني داشتيم. تازه داشت مسجد پررونق مي‌شد كه ساواك به هيئت امنا و شخص من فشار آورد كه حق اقامه نماز جماعت در آنجا را ندارم و مرا از مسجد بيرون كرد! دوباره به گيلان بر‌گشتم و مبتلا به تيفوئيد شدم و چهل روز بستري گرديدم كه كسي اميد زنده ماندنم را نداشت! گاهي از شب‌ها، حضرت استاد تلفن مي‌زد و از حالم خبر مي‌گرفت ولي كم‌كم حالم خوب شد.
 
 
 
*  در اين ايام كه در لاهيجان بودم، از لحاظ زندگي، خيلي در مضيقه بودم. استاد فرمود: يك كار نيمه‌تمامي دوستانم مي‌كردند كه با زندان رفتن آقاي عبدالمجيد معاديخواه، كار تعطيل شده و خوب است شما آن را انجام دهيد؛ بودجه‌اي هم دارد و بودجه آن را آقاي هاشمي فراهم كرده است و آن كار، تهيه نهج‌البلاغه موضوعي است و بنده قبول كردم. استاد اوراق و مدارك مربوطه را برايم فرستاد و من هم شبانه‌روز، وقتم را براي تكميل آن گذاشتم و بيش از يك ثلث آن را نوشتم. به مرور، حدود 40 هزار تومان به من كمك شد. پس از مدتي آقاي معاديخواه از زندان بيرون آمد و به لاهيجان آمد و مهمانم شد. من هم آن اوراق را به مشاراليه تحويل دادم و با خود برد و پس از مدتي آن را تكميل و چاپ كرد. ولي از ايشان گله دارم كه در آن كتاب، نه از من و نه از عزيزان ديگري كه در تهيه آن، همكاري كرده بودند يادي نكرد، گويا كه همه كار را شخصاً انجام داده است! در صورتي كه آيات: مهدوي كني، محمد خامنه‌اي، امامي كاشاني، هاشمي رفسنجاني و. . . در خلق آن نقش داشته‌اند!
 
 
 
 مواجهه استاد با مبلغ ‌ماترياليسم در دانشكده الهيات
 
 
 
* روزي به دفتر شركت سهامي انتشار رفتم تا مقدمات چاپ كتاب«اسلام و حقوق بشر» را فراهم كنم. پس از لحظاتي حضرت استاد به آنجا آمد و شديداً ناراحت بود. از علت ناراحتي‌اش پرسيدم، فرمود: آيت‌‌الله رباني شيرازي را گرفته‌اند، شنيدم آنقدر شكنجه‌اش داده‌اند كه دندان‌ها و فكش را شكسته‌اند! مي‌خواهم بروم خدمت آيت‌‌الله حاج سيداحمد خوانساري و به ايشان عرض كنم: شما خيال مي‌كنيد با سكوتتان دستگاه جبار از شكنجه انقلابيون دست مي‌كشد؟ اين كار شما مانند اين است كه يكي به كسي پس‌گردني مي‌زند، اگر عكس‌العمل نشان نداد، آن‌قدر به كارش ادامه مي‌دهد تا نقش بر زمين شود در صورتي كه اگر آن پس‌گردني‌خورده هم، يك سقلمه، لگد يا مشت حواله كند، ضارب، دست خواهد كشيد!
 
 
 
*  يك روزي در محضر استاد، سخن از عرفان واقعي به ميان آمد حضرت استاد فرمود: كسي كه داراي عرفان راستين است، حجب از مقابل او برداشته مي‌شود؛ به مكنونات دل آگاه و گاهي در حال خواب مي‌تواند پاسخ‌هاي علمي مسائل را بدهد! آنگاه فرمود: همين همشهري شما آيت‌‌الله بهجت، از لحاظ عرفان، به جايي رسيده در حالي كه خوابيده است، مشكل‌ترين مسائل را از او بپرسيد، او جواب خواهد داد!
 
 
 
*  روزي در منزل استاد در قلهك خدمت ايشان رسيدم. پشت ميز تحرير بود و بسيار مبتهج مي‌نمود. كتاب «جدال با مدعي» را مطالعه مي‌كرد و چهار عكس از آقاي قاضي، علامه طباطبايي، ارباب اصفهاني و مرحوم پدرش، بالاي سرش بود. عرض كردم: چرا اين عكس‌ها را بالاي سرتان زده‌ايد؟ فرمود: اين درس‌ها و كتاب‌ها در من ايجاد آرامش نكرده است، بلكه شيوه‌هاي رفتاري اين بزرگواران بوده كه در من ايجاد سكون و آرامش كرده است. آنگاه فرمود: اخيراً درسي در حوزه تحت عنوان: «نقدي بر ماركسيسم» مي‌دهم كه حدود 150 كتاب در اين رابطه فراهم كرده‌ام كه از جمله آنها همين كتاب«جدال با مدعي» است و بعضي از طلبه‌ها مسائل را خوب مي‌فهمند، اميدوارم كه آنها به شكل كتاب درآيد(كه درآمد).
 
 
 
*  استاد فرمود: هنگامي كه امام خميني(ره) در نجف بود، به اتفاق همسرم به نجف رفتيم. من در خدمت امام و خانم در اندرون، خدمت خانم امام، مانديم و شام براي ما مقداري آبگوشت و نان و مقداري سبزي و چند عدد پرتقال- شايد سه عدد- آوردند و علي‌الظاهر در اندرون نيز چنين بود. وقتي كه از خانه امام بيرون آمديم، خانمم گفت: خانم امام از من پرسيد: آقاي شما نيز اين‌قدر سختگير است؟ گفتم نه! آنگاه استاد فرمود: من به خانمم گفتم: اين كار امام، به جهت هم‌دردي با فرزندان معنوي ايشان است كه در زندانند يا در شرايط ويژه‌اي قرار دارند و دسترسي به زندگي خوب ندارند؛ امام، مثل مولا علي(ع) عمل مي‌كند كه فرمود:(أقنع من نفسي بأن يقال هذا اميرالمومنين و لااشاركهم في مكاره الدهر...)
 
 
 
* يك روزي در منزل، خدمت استاد رسيدم، فرمود: اخيراً كتابي به نام 23 سال منتشر شده كه وحي، ارتباط پيامبر اسلام با عالم غيب و عصمت و مسائلي از اين قبيل را زير سؤال برده و بسياري از مقدسات را مورد ترديد يا نفي قرارداده است. عرض كردم: نويسنده آن كيست؟ گفت: به نظرم علي دشتي با همكاري علي‌نقي منزوي باشد.
 
 
 
آنگاه مجله‌اي را كه به نظرم به نام كاوه بوده و در آلمان به زبان فارسي منتشر مي‌شد، ارائه فرمود و مقاله‌اي در آن به قلم علي دشتي نوشته شده بود كه منطبق با فرازي از آن كتاب بود. سپس به من فرمود: من مي‌توانم جواب اين كتاب را بدهم، ليكن ممكن است بعضي خيال كنند كه ما روي تعصب و ارادت خاصي كه به پيامبر اسلام(ص) داريم، اين كتاب را نوشته‌ايم. از اين رو با چند نفر از نويسندگاني كه روشنفكران نيز آنها را قبول دارند، از قبيل: محيط طباطبايي، حسن صدر، زرياب خويي، عبدالحسين زرين‌كوب صحبت كرده‌ام و هر كدام آنها اعلام آمادگي براي پاسخگويي به اين كتاب كرده‌اند ولي نوشتن اين كتاب بودجه مي‌خواهد، از شما مي‌خواهم اين كتاب‌ـ23 سال‌ـ را ببريد قم به مراجع ثلاث قم: آيت‌‌الله گلپايگاني، آيت‌الله شريعتمداري و آيت‌الله نجفي‌مرعشي نشان بدهيد و خطر را يادآوري كنيد و بگوييد: چه مصرفي براي سهم مبارك امام(ع) بهتر از اين مورد سراغ داريد كه دشمن در اين كتاب، بي‌اعتباري اساس اسلام و دين را هدف قرار داده است؟!
 
 
 
بنده هم كتاب 23 سال را گرفتم و در قم خدمت مراجع ثلاث رسيدم و جريان را عرض كردم. خوشبختانه هر كدام از آن سه بزرگوار اعلام تقبّل 100هزار تومان، جهت تدوين ردّيه اين كتاب فرمودند و به تهران برگشتم. خدمت استاد رسيدم جريان را عرض كردم، استاد بسيار خوشحال شد، ليكن اين جريان در سال‌هاي نزديك به پيروزي انقلاب بود كه بعضي از آن نخبگان، به خارج رفته و خود استاد سرگرم مسائل انقلاب و بعد هم تمشيت استقرار اركان آن بودند و سرانجام خود او نيز نخستين هدف دشمنان قرار گرفت و شهيد شد. متأسفانه اين كتاب نوشته نشد و جاي آن، هنوز خالي است؛ گرچه حضرت آيت‌‌الله سبحاني يك جلد ردّيه عليه آن كتاب را به نام« راز بزرگ رسالت» نوشته و جلد دومش را وعده فرموده‌اند، اما آن هدف بزرگ، هنوز انجام نگرفته است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها