نویسنده: ندا ثابتی
"دوکوهه بی تاب شده است.سالها از اتمام جنگ ایران و عراق گذشته است اما دلش برای آن صدایی که به او می گفت، با من سخن بگو دوکوهه تنگ است.آخر فقط او بود که حالش را پرسیده بود و برایش نامه نوشته بود و از بغض و دلتنگی اش خبر دار شده بود.دوکوهه تمام هستی اش را درکوله باری می ریزد و بلند می شود و سمت فکه می رود.شب است و هوا کمی سرد است.به رمل ها رسیده است و دنبال چیزی می گردد و نمی یابد"
دوکوهه: عقل معاد می گوید که بیدار باش.بیدار مانده ام.سالهاست که دیگر خواب به چشم ندارم.آمده ام ببینم کجا مانده ای؟ چه شده ای؟ چرا دیگر سراغی از من نگرفته ای؟اینجا عطرش برایم آشناست و من این رمل ها را خوب میشناسم.آیا کسی هست که پاسخم را دهد؟ من به دنبال آخرین ردپاهایش می گردم.
"شهدا از زیر رمل ها بیرون می آیند.به صف می ایستند.با دست سمتی را نشان می دهند.دوکوهه به مسیرش ادامه می دهد تا به نقطه ای می رسد که شهدا اشاره کرده اند.شهدا دوباره زیر رمل ها می روند و پنهان می شوند تا دوکوهه با خود خلوتی کند. دوکوهه بغضش می ترکد و با صدای بلند می گرید و صدایش در تمام قتلگاه فکه می پیچد.رمل ها به خود می پیچند و جمع می شوند.گریه های دوکوهه ، سوز عجیبی دارد که گویی رمل ها را می لرزاند"
دوکوهه:خودت را نشانم بده والمر.باید با تو حرف بزنم.اگر خودت را نشانم ندهی، آنقدر زار میزنم که تمام فکه از اشکهای یک پادگان، دریایی شود.
"از زیر رمل ها، والمر بیرون می آید.سرش پایین است.روی والمر، لخته های خون نشسته است.مغموم است و سرافکنده.از شرم نمی تواند دوکوهه را نگاه کند.گویی بدنش هزار تکه شده است و به واسطه خونها به هم چسبیده است"
دوکوهه:تو همان والمری هستی که بیست فروردین سال هفتاد و دو منفجر شدی؟
والمر:بگذار سکوت کنم و حرفی نزنم.دلم خون است.دلم پاره پاره است.تا قیامت سوگوارم.بگذار به درد خودم بمیرم.از من چه می خواهی در این وقت شب؟
دوکوهه:چرا اینقدر محزونی؟
والمر:تو هم جای من بودی آرام نداشتی.تو کجا و من کجا دوکوهه؟
تو برای این خاک هستی و من غریبه ام.بیگانه ام.دشمن این خاک مرا اینجا گذاشت و تو تمام وجودت از این خاک است.من با تو چه بگویم که جان دو نفر را گرفتم.مگر حرفی هم باقی می ماند؟
دوکوهه:اینجا را نگاه کن.اینجا فکه است.جایی که شهدایش محاصره شدند و تشنه لب جان دادند و سالها زیر این رمل ها ماندند و بعد استخوان هایشان پیدا شد.اینجا مقدس است و تو جای کمی نیستی.سرت را بالا بگیر و با من حرف بزن.بگو چه دیدی؟ بیست فروردین هفتاد و دو چه شد؟آن روز جمعه اینجا چه شد؟
والمر:حقارت از خودم است.میدانم اینجا قطعه ای از آسمان شده است.ستاره های حقیقی در کف رمل ها می درخشند.من هر شب این ذرات درخشان را می بینم.اما، اما، من اینجا چه می کنم؟ جای من در جهنم است.آتش زدم و باید آتش بگیرم.هر چند که سالهاست دارم طور دیگری از عذاب وجدان می سوزم.
دوکوهه:تو نمیدانی چه کرده ای.از این رو آرامش نداری.
والمر:میدانم.میدانم.مرا اینجا گذاشتند و من درست نمیدانستم تا کی می مانم.زمانی جنگ بود و اینجا صداهای بسیار بود و چه ها دیدم.داستان بسیار است که بگویم .اما گذشت و گذشت.شهدا اینجا پیدا شدند و من تماشاگر بودم.با خودم گفتم ببین که بعد از سالها پیدا شدند و تو همچنان اینجا مانده ای.تنهایی عذابم میداد اما نمیدانستم آن طور پیداشوم.چه پیداشدنی بود؟کاش تا ابد پنهان می ماندم.
تمام تنم لرزید.تمام تنم لرزید.نفهمیدم چه شد.
دوکوهه:آمدم اینجا که از تو بپرسم، از او خبر نداری؟
والمر:از چه کسی؟
دوکوهه:از همان صدا که از شهدا می گفت.از غصه و دلتنگی من می گفت.می گفت با من سخن بگو دوکوهه.صدایش هنوز درگوشم هست.دلم برای آن بغض گلویش تنگ شده است.نمیدانی کجا رفته است؟
والمر:بردنش.اینجا افتاد.هنوز یادم است.با رفقایش بود.برای اینکه به من برسد عجله داشت.می گفت، نایستید، مکث نکنید.برویم.زود باشید.
دوکوهه:عجله داشت به تو برسد.
والمر:به من؟! نه.می خواست به قتلگاه برسد.به شهدا برسد اما به من رسید.
دوکوهه:بعد چه شد؟
والمر:صدای قدم هایشان را از دل زمین میشنیدم.به من نزدیک تر میشدند.چند نفرشان از کنارم عبور کردند و رفتند.اما یک نیرویی داشت سمتم می آمد.نمیدانم چرا نفسم گرفته بود.سالها بود چنین حالی نداشتم.انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید.من دوست نداشتم منفجر شوم.یک حس غریبی داشتم.شبیه احتضار بود.انگار قرار بود بمیرم.همچو لحظه های قبل از مرگ.
دوکوهه:تو نمردی والمر.تو متولد شدی.تو از بین نرفتی والمر.تو به کمال رسیدی.
والمر:چه می گویی دوکوهه.چه می گویی.فکر کرده ای من هم یکی از آن شهدایی هستم که در سینه ات داری؟ یا فکر کرده ای صدای من، صدای آن شهدای مظلومی است که در گوشت شنیده ای؟ نه، دوکوهه.من یک مین هستم.سراسر خشونت.سراسر انفجاری خاموش که با فشاری به هوا می روم و همین خشم درونم بود که آنها را به زمین انداخت.ترکش های بسیاری از درونم تولید شد و به اکثرشان اصابت کرد.اما دو نفر از آنها کشته شدند.
دوکوهه:شهید شدند والمر.شهید شدند.
والمر:صدا میزدند سید، حاجی، یزدان پرست، مرتضی.
دوکوهه:پس درست آمدم.مرتضی.سید.خودش است.
والمر:پای راستش قطع شد
دوکوهه:بمیرم
والمر:پای چپش به مویی بند بود
دوکوهه:بمیرم
والمر:داشت ذکری می گفت.دعایی می خواند
دوکوهه:چه می گفت؟ یادت هست؟
والمر:هست.هست.هر روز تکرارش می کنم.هر روز می گویمش.این آخرین نجوایش بود.می گفت بگذارید همین جا شهید شوم.می گفت خدایا گناهانم را ببخش و بگذار شهید شوم.نام زنی را صدا میزد.می گفت، یا فاطمه زهرا.یا فاطمه زهرا
"دو کوهه اشک می ریزد.رمل ها خیس می شوند"
والمر:تو آن زن را میشناسی؟
دوکوهه:نمیدانی چقدر در دلم روضه ها برایش خواندند.قفسه سینه من پر است از نجواهایی که نام او و پسرش حسین را خوانده اند.
والمر:من نمیدانم کیست.تو میدانی ولی من یک غریبه ام.مرا ساختند و رها کردند و من سالها تنهایی کشیدم و بعد تکه تکه شدم.
دوکوهه:تو به کمال وجودی ات رسیدی.رسالتت را انجام دادی
والمر:فنا شدم.چه می گویی؟ من طاقت چنین چیزی را نداشتم.هنوز صدایش در گوشم است که می گفت،"اللهم الرزقنا مماتی شهادت".چرا خواست برود؟ فکر نکرد من دیوانه می شوم؟
دوکوهه:تو نمیدانی چه کرده ای؟ خدا خواسته است که تو کلید در بهشت او شوی.خدا خواسته است که تو باعث شوی او به آرزویش برسد.خدا خواسته است که تو هم به کمال وجودی ات رسی.
والمر:اما همه از من بیزارند.یک مین والمر وحشتناک که جان دو انسان را گرفت و خانواده و دوستانش را عزادار کرد.
دوکوهه:تو بی گناهی والمر.تو مقصر نیستی.آنان که تو را ساختند و اینجا گذاشتند گناه کار هستند.تو فقط مسبب خیری ابدی شدی.
والمر:من؟ خیری ابدی؟ چه می گویی؟
دوکوهه:بله.خود مرتضی می گفت که،
"خاک آن کربلا
تشنه خون اوست
وزمان انتظار می کشد
تا پای آن شهید بدان کربلا برسد
و آنگاه خون شهید
جاذبه خاک را خواهد شکست
والمر:کربلا؟
دوکوهه:بله.کربلا و اینجا فکه هم کربلای ایران است.
والمر:و من اینجا بارها و بارها اسم کربلا را شنیده بودم..اینجا میشنیدم که از کربلا می گویند و می گریند و نام حسین را صدا میزنند.من کربلا را ندیده ام.نمیدانم آنجا چه شده اما من هم حتما آن خنجر شمری شدم که از آن رزمنده ها شنیده ام.خنجری که به شکل دیگری، سید مرتضی را غرق خون کرد.آخ، کاش هیچگاه درست نمیشدم.عجب موجود شری بودم.
دوکوهه:خنجر شمر که گناهی ندارد.آن اراده و خواست خود شمر است که بازخواست می شود.
والمر:چه سرانجام شومی داشتم.تمام هستی ام به فنا رفت.کاش چیز دیگری خلق میشدم.
دوکوهه:فنای تو کمال وجودت شد.تو همان کلیدی شدی که باعث شدی مرتضی از درون فریاد فزت سر بزند.رستگار شد والمر و خود مرتضی گفته است که
"زمین مهبط است، نه خانه ی وصل.
در این جا نور از نار می زاید
و بقا در فنا است و قرار در بی قراری.
زمین معبر است و نه مقر"
والمر:پس چرا می سوزم؟ سیزده سال است اینجا روحم غرق خونشان شده.سیزده سال است که تکه تکه شده ام و کسی به فریادم نرسیده.سیزده سال است که کسی سراغم را نگرفته.
دوکوهه:میدانی فردا چه روزی است والمر؟
والمر:نه.روزها را از یاد برده ام.این سیزده سال هم که به یاد دارم چون هر سال به قتلگاهش می آیند.به اینجا می آیند.صدای آدمها را می شنوم.دوستان و عاشقان شهدا را می بینم و آنها می گویند که چند سال از آن سال گذشته است.
دوکوهه:فردا جمعه است و حتما حکمتی بود که من ، تو را چنین سحری ببینم.درست روز جمعه مرتضی شهید شد و هنوز صدایش در گوشم است که با من حرف میزد.چقدر دلم برایش تنگ شده است.
"از دور صدای آواز مردی می آید"
دوکوهه:صدای کیست؟
والمر:نمیدانم ولی چه صدای دلنشینی دارد.
دوکوهه:من این صدا را میشناسم.
"صدای مرد واضح تر شنیده می شود.از دور، مردی می آید و به دوکوهه و والمر نزدیک می شود.لبخند به لب دارد و شعر می خواند"
مرد:برخیز ای چاوش شهر عشق؛ برخیز
غسل زیارت کن ز نهر عشق؛ برخیز
بربند محمل را و برپا کن علم را
آواز ده، آواز؛ عشاق حرم را
هر سر که پیمان بلا دارد، بیاید
هر کس هوای کربلا دارد، بیاید
دوکوهه:سید مرتضی آمده است والمر.مرتضی.
والمر:حال من چگونه آب شوم؟ کاش میشد زیر این رمل ها دفن شوم.اما نمی شود.نمی شود.
دوکوهه:هنوز هم باور نکردی که مرتضی از تو دلخور نیست؟ ببین، صدایمان را شنید و دارد پیش ما می آید
والمر:آمده است به تو سر زند.تو رفیقش بودی.مهر تو به دلش است.من که جانش را گرفتم.
دوکوهه:اگر میدانستی چقدر مرتضی عاشق شهادت است این حرفها را نمیزدی.نگاه کن.در دستش چه گلهای زیبایی می بینم.
"مرد به آنها می رسد.لبخندش بیشتر می شود.سکوت می شود.به هم نگاه می کنند.مرد، (مرتضی) گلها را به والمر و دوکوهه می دهد"
دوکوهه:با من سخن بگو مرتضی.دلم برای حرفهایت و صدایت تنگ شده است.
مرد:یک بار دیگر سلام دوکوهه.
دوکوهه:سلام سید مرتضی.
مرد:دو کوهه، می دانم که چقدر دلتنگی