
به خاطر دارم اواسط شهريورماه 1359 من و آقاي عندليب براي فراگيري آموزشهاي لازم، به ستاد مركزي سپاه در خيابان پاسداران تهران مراجعه كرديم و پيش آقايي به نام سنجقي تشكيل پرونده داديم. بعد از گرفتن مدارك و تشكيل پرونده، مسئولان سپاه به ما گفتند: «برويد تا به شما اطلاع بدهيم.» از آن روز به بعد كار من و عليرضا اين شده بود كه هر روز برويم ستاد مركزي سپاه و پيگير پروندهمان باشيم ولي جواب مشخصي از طرف سپاه به ما داده نميشد. همزمان با اين پيگيريهاي بيحاصل، در 31 شهريورماه 1359 جنگ سراسري رژيم صدام حسين تكريتي عليه ايران شروع شده بود؛ جنگي كه به قصد نابودي جمهوري اسلامي ايران طراحي شده بود و در ابتداي امر هم اوضاع به گونهاي پيش ميرفت كه همه مدعيان نبوغ سياسي از آن جنگ جز اين استنباطي نداشتند؛ همه، به جز يك نفر و آن امام خميني بود كه وقتي خبر تهاجم مسلحانه صدام به خاك ايران را به ايشان دادند، فرمود: «الخير فى ما وقع!» باور كنيد سخنان امام، به خصوص آنجا كه گفت: «ديوانهاي آمده و سنگي انداخته و فرار كرده و ما آنچنان سيلي به صدام بزنيم كه ديگر قدرت بلند شدن نداشته باشد.» مثل آب سردي بود كه بر آتش اعصاب و عواطف ملتهب ملت ايران ريخته شد. همه را آرام كرد.
دو هفته پس از شروع جنگ، بنده و آقاي عندليب دوباره به ستاد مركزي سپاه مراجعه كرديم و پيگير پرونده خودمان شديم. گفتند: «چه خبرتان است؟ چرا اين قدر عجله ميكنيد؟ كار حساب و كتاب دارد!» گفتيم: «بابا! دو هفته است جنگ شروع شده. ما ميخواهيم ببينيم اگر اين كار ما درست نميشود، حداقل برويم جبهه و عليه عراقيها بجنگيم.» باز گفتند: «فعلاً بايد صبر كنيد.» 17 مهرماه 1359 دوباره به آنجا مراجعه كرديم و باز ديديم جواب آقايان همان جواب قبلي است.
همان جا با عندليب نشستيم كنار جدول خيابان و بين خودمان دو دو تا چهار تا كرديم. از يك طرف دلمان راضي نميشد غيرتمان را زير پا بگذاريم و همينطور شاهد حمله دشمن به خاك كشورمان باشيم، از طرف ديگر هم اميدوار بوديم با درست شدن كارمان سران توطئهگر ضد انقلابي مقيم خارج را به سزاي اعمالشان برسانيم.
هفته سوم جنگ، وقتي خرمشهر در آستانه سقوط قرار گرفت و اشتياق ما براي حضور در جبهه دو برابر شد، رفتيم سراغ آقاي سنجقي تا جواب قطعي را از او بگيريم. ايشان مثل دفعات قبل گفت: «پرونده شما دو نفر هنوز هم در حال بررسي است.» اين جواب را كه از آقاي سنجقي گرفتيم از ستاد مركزي سپاه خارج شديم و داخل يكي از كوچههاي مشرف به خيابان پاسداران قدم زنان با هم بحث كرديم و دنبال راه حلي گشتيم.
من به عندليب گفتم: «عليرضا، غيرت تو اجازه ميدهد الان كه عراقيها دارند همه چيز را نابود ميكنند و ميآيند جلو و شهرهاي خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و ديگر شهرهاي مرزي ايران را در آستانه سقوط قرار دادهاند، ما به بهانه اينكه ميخواهيم به خارج از كشور اعزام بشويم، تماشاچي اين وضعيت بمانيم و شاهد جنايات بعثيها در مملكتمان باشيم؟!» عليرضا گفت: كي ميخواهند به ما جواب بدهند. بهتر است ديگر منتظر جواب آنها نمانيم و برويم جبهه.»
در حاشيه، اين مطلب را هم بايد بگويم كه در آن روزها ما نه بسيج را ميشناختيم و نه با سپاه ارتباط چنداني داشتيم. دو تا بچه شهرستاني دانشجوي مقيم تهران بوديم. من در خانه اجارهاي زندگي ميكردم. عليرضا هم در خوابگاه دانشجويان كوي دانشگاه، انتهاي خيابان اميرآباد مقيم بود.
تصميم گرفتيم سريع كارها را رو به راه كنيم و راه بيفتيم. همان روز به يكي از دوستانم تلفن كردم و گفتم: «اگر كوله پشتي دم دست داري، هرچه سريعتر آن را بياور و بده به من. بدجوري كوله لازمم!» آن بنده خدا هم كوله كوچك سربازي خودش را داد به من.
صبح روز بعد، به دفتر انجمن اسلامي دانشگاه رفتم و يك معرفينامه براي خودم و يكي هم براي عليرضا عندليب با اين متن نوشتم:
بسمه تعالي
به: سپاه پاسداران انقلاب اسلامي جبهه جنوب
با سلام بدين وسيله برادران محمد علي جعفري و عليرضا عندليب كه مورد تأييد انجمن اسلامي دانشگاه تهران هستند، جهت همكاري به حضور شما معرفي ميشوند.
امضا: انجمن اسلامي دانشگاه تهران
بعد هم مهر انجمن اسلامي را كه دست خودم بود، كوبيدم زير نامه و... خلاص!
*سرلشكر محمد علي جعفري فرمانده كل سپاه پاسداران/كالكهاي خاكي