
روشنگري اجتماعي، كارآفريني اجتماعي و اجتماعي كردن علم از مهمترين وظايف دانشگاهها و مديريت فرهنگي دانشگاهي است. بنابراين وضعيت دانشگاه در هشت دهه فعاليت اين حوزه در ايران را به شش دوره ميتوان تقسيم كرد و گفت از آغاز تأسيس دانشگاه تا دهه 30 دانشگاهها دچار نخبهگرايي بودند. از دهه 40 تا آستانه انقلاب سرمشق تكنوكراتيك در دانشگاهها غالب بود و در آستانه انقلاب دانشگاهها دچار سياستزدگي شده، در دهه 60 ايدئولوژي دولتي بر آنها غالب شد، در دهه 70 نوعي تودهگرايي در فضاي دانشگاهي سيطره انداخت و در نهايت فضاي دانشگاهي در دهه 80 دچار پولگرايي شد.
من فكر ميكنم در دهه 80 دانشگاه دچار پولگرايي شد و باعث شد دانشجو به عنوان مشتري و استاد و اعضاي هيئت علمي به عنوان فروشندگان كالاي نمره و واحد، و دانشگاه به عنوان فروشنده مدرك تغيير ماهيت دهند. در حالي كه فلسفه آموزش عالي وقتي معنادار ميشود كه دانشگاه به مثابه يك نهاد اجتماعي و فرهنگي كه رسالت آن توليد خير عمومي است ديده شود. درحالي كه وقتي دانشگاه با معيار سياست و اقتصاد سنجيده شود هويت ذاتي فرهنگي، اجتماعياش مخدوش ميگردد به همين دليل است كه عليرغم اينكه بيش از 5/4 ميليون دانشجو و چند هزار عضو هيئت علمي در ايران وجود دارد، به نظر ميرسد كه وزن آموزش عالي همسان با جرم آن رشد پيدا نكرده است.
به عقيده من وظيفه دانشگاه بيش از آنكه تجاريسازي علم باشد بايد اجتماعيسازي علم باشد و بيش از آنكه در جهت افزايش كارآفريني اقتصادي گام بردارد بايد به توسعه كارآفريني اجتماعي دامن زند.
* عضو هيئت علمي دانشگاه تهران