هر كسي تفكر و نگرشي خاص از زندگي و معنا و تعريف متفاوتي از آن دارد و بيشك جمله معروف «زندگي زيباست» را ملموسانه حس ميكند و در نهايت آن را ميپذيرد اما امان از آن روزهاي دشوار كه معناي زيباي آن كمرنگ يا بيرنگ و ادامه زندگي طاقتفرسا شود. در اينجا موضوع حائز اهميت اين است كه چگونه ميتوانيم با مشكلات زندگي به خصوص زندگي روزمره روبهرو شويم و تا حدودي بتوانيم اين موانع و مشكلات را به حداقل برسانيم. براي تحقق چنين چيزي بيشك نيازمند فراگيري مهارتهاي زندگي هستيم. از جمله موارد بسيار رايجي كه در خانوادهها ميبينيم ايجاد فضاي سرد بين اعضاي خانواده و به ويژه ميان زوجين است. مهارت همدلي از آن دست مهارتهايي است كه در چنين مواقعي به داد خانواده ميرسد.
اولين قدم در شكلدهي و شكلگيري مهارتهاي لازم براي زندگي، آگاهي از خويش و وقوف به تواناييهاي خويشتن است. بازشناسي خود، از نظر سلامت رواني اهميت زيادي داشته و به نوبه خود در توان ارتباطي ما با ديگران تأثير بسزايي ميگذارد. پژوهشهاي روانشناسي بر اين باورند كه بازشناسي خود، از بسياري جهات كليد اساسي بسياري از رفتارها و موفقيتهاي اجتماعي و گروهي و حتي در خانواده است.
هر انساني تصوري از خود دارد و نياز دارد كه اين تصور در او به درستي شكل گيرد. يعني او دلش ميخواهد همه او را نسبت به انجام امور انساني توانا و ذيصلاح بدانند. آگاهي از خود، بر رفتار ارتباطي ما نيز تأثير ميگذارد. افرادي كه خود را ميشناسند و به خودآگاهي رسيدهاند با راحتي بيشتري ميتوانند به تشريح خود و خواستههاي خود، چه به گونه كلامي يا غيركلامي، بپردازند و كلام آنها با آهنگ مخصوصي به دل مينشيند.
خودآگاهي اساس يك ارتباط مؤثر است. براي اينكه بهتر عمل كنيم و ارتباط بهتري با ديگران داشته باشيم، بايد بياموزيم كه چگونه خويشتن را بشناسيم و به تواناييهاي خود واقف شويم. نكته ديگر در اين زمينه مهارت خودكنترلي است.
البته خودكنترلي مانند كنترل شدن توسط ديگران به خود تشريحي لطمه وارد ميكند، در نتيجه ممكن است چنين احساس كنيم كه در برابر افرادي كه بايد با آنان ارتباط برقرار كنيم چندان حساس و علاقهمند نيستيم و ارتباط با آنها براي ما اهميت زيادي ندارد. اين وضع به ارتباط لطمه زيادي ميزند و ما را در مقابل ديگران تهاجمي و حتي بيادب جلوه ميدهد.
افراد بايد در روابط خود به مرزهاي بالاي آگاهي دست يابند تا خودكنترلي آنان به تعادل برسد.
از ديگر ابعاد مهارتهاي زندگي، همدلي است. منظور از همدلي، خود را به جاي ديگري نهادن است. هدف اين است كه در هر رابطهاي بتوانيم مسائل ديگري را بفهميم. به عنوان مثال شوهري كه هر شب تا ديروقت با دوستان به سر ميبرد و اعتراض مداوم همسر را به هيچ ميانگارد، آيا يك بار به اين انديشه افتاده است كه اگر حتي يك شب همسرش مانند او رفتار ميكرد، او چه حالي داشت؟ و چه واكنشي بروز ميداد؟ بنابراين با توانايي در شناخت مسائل ديگر و به دور از انتظارهاي بيپايه و توقعات نامحدود، ميتوان تا حدودي به آگاهي نزديك شد. به كارگيري توانايي همدلي موجب ايجاد رابطه متقابل ميشود، به اين معني كه به عنوان مثال آغازگر فراگرد ارتباطي بايد توانايي و مهارت ارائه همدلي به همسر خود را داشته باشد. همدلي كردن با كسي يعني احساس او را درك كردن يعني ايجاد احساس مشترك با يكديگر.
دشوارتر از تعريف و تشريح همدلي به كارگيري آن در زندگي روزمره و بالابردن مهارتهاي مربوط به آن است. شايد نخستين گام، پرهيز از ارزيابي و قضاوت رفتار طرف مقابل باشد. اگر ما رفتار فرد مقابل خود را بر اساس صحيح و غلط، زشت و زيبا، خوب و بد ارزيابي كنيم، پس ما رفتار او را در چارچوب اين برچسبها ميبينيم نه آنطور كه هست و ممكن است رفتار واقعي او با اين برچسبها ناسازگار باشد. در آن صورت ما اولين گام را در جهت تخريب مهارتها و تواناييهاي خود و ديگري برداشتهايم. دومين گام در ايجاد فرايند همدلي، درك احساسات و عواطف طرف مقابل است. هر چه بيشتر او را بشناسيم بهتر ميتوانيم با او همدلي كنيم.
درك خواستهها و نيازها، آرزوها، آمال، تواناييها و تجارب هراسهاي طرف مقابل، همه و همه ما را بر آن ميدارد كه او را بهتر بشناسيم و پي به احساسات و عواطف او ببريم و بتوانيم با او بهتر همدلي كنيم.
گام ديگر اينكه بايد بكوشيم آنچه ديگري بر اساس نگرش و توانايي خود تجربه كرده است ما نيز تجربه كنيم. مهم است كه بدانيم اين تجربه بايد بر اساس نگرش و احساسات او باشد نه آنچه خود ميانديشيم. خود را كاملاً در جاي او و به جاي او قرار دادن ما را بر آن ميدارد كه او را بهتر درك كنيم.
حمايتگري يكي ديگر از روابط ميان فردي است كه منجر به همدلي و نزديكي بيشتر بين طرفين ميشود. اينكه زن و شوهر به تساوي رفتاري و پايگاه اجتماعي يكديگر توهين نكنند و هيچ گونه برتري نسبت به هم نشان ندهند خيلي به ايجاد همدلي كمك ميكند. ايجاد يك رابطه حمايتگرانه منجر به ايجاد امنيت و آرامش در طرفين ميشود. هر اندازه در گفتار و نظرات جزميتر باشیم و با اطميناني غيرقابلترديد با همسر خود برخورد كنيم فضا را براي ارتباط حمايتگر نامناسبتر ميكنيم. برعكس همواره ميزاني از ترديد و عدم يقين زمينه را براي ارتباطات حمايت گر مساعدتر ميكند و به طرف مقابل اين فرصت را ميدهد كه خود را نشان داده و ارزيابي كند. در بعضي مواقع زندگي مشترك تبديل به فضايي سرد و بيمعني ميشود و طرفين احساس ميكنند كه هيچگونه انگيزهاي براي ادامه زندگي با هم ندارند. در اين هنگام زوج يا زوجهاي كه واقعاً و از ته دل راضي به چنين وضعيتي نيست بايد به طور هوشيارانه شرايط را تغيير دهد. بدون شك مهارتهايي كه در بالا گفته شد چنانچه درست و مستمر و از روي باور و صبر و حوصله به كار گرفته شود دير يا زود شرايط سرد و بيروح را تبديل به فضايي گرم ميكند.
*كارشناس ارشد ارتباطات