زنگ استراحت بود. سعيد مبصر كلاس مأمور جمعآوري پول براي ثبت نام در اردوي مدرسه بود. يكي يكي سر ميز بچهها ميرفت و پول اردو را ميگرفت. وقتي به سهيل، همكلاسياي كه بغل دستم مينشست رسيد، گفت: «سهيل تو ديروز گفتي امروز مياري، چي شد؟ پولو آوردي؟» سهيل كه انگار منتظر بود، فوراً جواب داد: «ببين من گفتم كه ديروز بابا مأموريت ادارهاس. فردا از سفر بياد فوراً ميگيرم ميارم.» سعيد گفت: «بازم ميگي فردا؟ خيلي خب باشه سهيل، ديگه فردا حتماً بيار. تقريباً همه بچه ها پولاشونو آوردن. فردا آخرين روز ثبتنام اردوي مدرسهاس. اگه نياري اسمتو از ليست اردو خط ميزنم.» بعد روبهروي من آمد و گفت: «حسام تو چي، اسمت تو ليست نبود، اردو نمياي؟» گفتم: «چرا نميام، موقعي كه بچهها دورت ريخته بودند يكي يكي اسمشونو تو دفتر مينوشتي من گفتم اسم منم بنويس، اما فكر كنم سرت شلوغ بود يادت رفت.» سعيدادامه داد: «خيلي خب مهم نيست الان مينويسم. پولتو آوردي؟»
منم بيمعطلي گفتم: «بله صبر كن.» وقتي در كولهپشتي رو باز كردم كه كيف پولمو در بيارم با كنايه و طوري كه سهيل بغلدستيام بفهمه گفتم من كه مثل بعضيا نيستم امروز و فردا كنم. بعد دست كردم تو كولهپشتيم تا كيف پولمو در بيارم، اما كيف پول نبود. با دقت توي كوله رو نگاه كردم، اما باز نبود. با خودم گفتم: «يعني چي؟ من كه ديشب خودم كيف پولو داخل كولهپشتيام گذاشتم يعني كي برداشته؟» سعيد كه حال من رو ديد گفت:« خب حالا فيلم نيا ميخواي بگي يادت رفته، باشه ولي من فردا زنگ آخر ليست رو ميدم دفتر تا قبلش اگه پولو آوردي كه آوردي وگرنه تو ي اردوي مدرسه نميتوني شركت كني.»
گفتم: «سعيد صبر كن. يه دقيقه وايسا. فيلم چيه؟ به جون خودم راست ميگم. من خودم ديشب از ترس اينكه يادم نره كيف پولمو داخل كوله پشتي گذاشتم. راست ميگم.»
سعيد گفت: «مطمئني؟ خب درست بگرد. تو راه نينداختي؟ كوله پشتيت پاره نيست؟»دوباره با دقت همه كتابها و وسايل داخل كولهپشتي رو بيرون ريختم و ديگه چيزي نموند .كولهپشتي رو برگردوندم و به سعيد نشون دادم و گفتم: «ببين نيست. هيچ جاش هم پاره نيست. خودم ديشب گذاشتم. من مطمئنم كسي برداشته. زنگ تفريح قبل كه تو كلاس نبوديم كسي آمده برداشته. من مطمئنم.»
سعيد با ناراحتي گفت: «پسر اين چه حرفيه؟ چرا تهمت ميزني؟ آخه كي مياد سر كيف تو؟ اينجا مدرسهاس. خودتو مديون نكن.»
گفتم: «ميخواي ببيني راست ميگم يا نه، تو مبصري پس تا معلم نيومده بيا كيف همه بچهها رو بگرديم. اُنوقت معلوم ميشه من دروغ نگفتم.»
سعيد گفت: «اين چه كاريه؟ ميدوني معني اين حرف چيه؟ تو راست راست به همكلاسيهات داري تهمت دزدي ميزني، واقعاً خجالت داره.»
گفتم: «آخه كجا ميتونه باشه؟ من خودم تو كيفم گذاشتم. الان هم نيست. پس حتماً كسي برداشته ديگه.» در همين حال زنگ كلاس خورد و من و سعيد داشتيم حرف ميزديم و من اصرار به گشتن كيفهاي همكلاسي ها داشتم ولي سعيد زير بار نميرفت. چند لحظه بعد آقاي صابري وارد كلاس شد و سعيد قضيه را گفت. آقاي صابري وقتي متوجه موضوع شد با لحني محترمانه گفت: «حسام تو كاملاً مطمئني صبح كه از منزل خارج شدي كيف پول رو همراه آوردي؟»
ـ بله.
ـ تو مطمئني تو راه نينداختي؟خوب بگرد.
ـ بله، مطمئنم.
تو مطمئني تو مدرسه پول رو همراه داشتي.
ـ بله آقا اينقد كه حواس پرت نيستم.
ـ تو يقين داري كسي اومده برداشته؟
ـ بله.
ـ به چه دليل ميگي؟ به كي شك داري؟ معرفي كن تا كيفش روبگرديم.
ـ اگر ميدونستم كه خودم ميگشتم.
ـ پس مطمئن نيستي .
ـ مطمئنم. مگه از ما بهترون اومده باشن سر كيفم.
ـ نه ببين خرافات نباف. دقت كن. آدم ديگه،اشتباه ميكنه، پيش مياد، اما نبايد تهمت بزنه.
ـ خب پس چطور ممكنه چيزي كه خودم گذاشته باشم و از كيفم هم نيفتاده باشه يكدفعه غيب شده باشه.
ـ ببين دهها اتفاق غيراز دزدي ممكنه پيش بياد و...
در همين حين كه آقاي صابري توضيح ميداد چند ضربه به در كلاس زده شد.
بعد از گفتن« بفرماييد» آقاي صابري آقاي عارفي مستخدم مدرسه سرش را از لاي در كلاس داخل كرد و به آقاي صابري گفت: «ببخشيد حسام پاك نيت دانشآموز اين كلاسه؟»
آقاي صابري گفت: «چطور؟»
عارفي دستش را دراز كرد و گفت: «اين كيف تو بوفه مدرسه زير ميز افتاده بود. موقع جارو كردن ديدم. ببخشيد مجبور شدم براي ديدن كارت شناسايي صاحب كيف، درشو باز كنم.»
آقاي صابري كيف را گرفت و قبل از اينكه كيف را به من بدهد گفت:« بچهها تا حالا اين ضربالمثل را شنيدهايد؟»آنوقت روي تخته نوشت:
«مالتو بپا همسايتو دزد نكن.»