کد خبر: 814252
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۵ - ۱۸:۱۷
«ناگفته‌هايي از واقعه خونين مسجد گوهرشاد به بهانه سالروز رحلت آيت‌الله العظمي شيرازي» در گفت و شنود با آيت‌الله سيد محمدعلي شيرازي
چندي پيش هشتادمين سالگرد فاجعه مسجد گوهرشاد را پشت سر گذاشتيم و هم‌اينك نيز در آستانه ماه محرم‌الحرام و سالروز رحلت مرحوم حضرت آيت‌الله العظمي سيد‌عبدالله شيرازي هستيم. با توجه ...
محمدرضا كائيني
به باور نگارنده خاطراتي كه در اين گفت‌و‌شنود آمده، تا بدان پايه گويا و خواندني است كه ما را از هر توضيحي مستغني دارد. با سپاس از عالم ارجمند آيت‌الله سيد محمدعلي شيرازي فرزند محترم حضرت آيت‌الله العظمي سيد عبدالله شيرازي (قده) كه ساعتي با ما به گفت وگو نشستند.
      
چندي پيش هشتادمين سالگرد فاجعه مسجد گوهرشاد را پشت سر گذاشتيم و هم‌اينك نيز در آستانه ماه محرم‌الحرام و سالروز رحلت مرحوم حضرت آيت‌الله العظمي سيد‌عبدالله شيرازي هستيم. با توجه به اينكه شما يكي از نزديك‌ترين افراد به پدر و به نوعي متكفل امور ايشان بوديد، قاعدتاً درباره اين رويداد، نقل قول‌هاي جالبي را از ايشان شنيده‌ايد. ايشان چه روايتي از زمينه‌هاي اين رويداد داشتند؟
بسم الله الرحمن الرحيم. قبل از هرچيز بهتر است به يك نكته مهم توجه كنيم و آن هم علت ِ اصرار و ابرام رضاخان بر كشف حجاب بود. از آنجا كه چادر نماد كامل حجاب و به تبع آن دينداري زنان و جامعه ماست، رضاخان و اربابانش چون اساساً مخالف دين و مظاهر آن بودند، آن را هدف قرار دادند. چون تا وقتي كه حجاب هست، يعني جامعه ديندار است و اگر بتوانند زن را از حجاب دور كنند، يعني در رفتار ِ بيرون از منزل او را از دين دور كرده‌اند، ولو اينكه در منزل نماز هم بخواند! لذا بسيار در زمينه بي‌حجابي مايه گذاشتند، چون مي‌دانستند حجاب غير از جنبه ديني، جنبه سنتي و مليتي هم دارد.
معروف است كه به رغم دخالت گسترده علما و متدينين در واقعه گوهرشاد، اسناد زيادي از آن باقي نمانده و خود آن نيز مشمول مرور زمان شده است. به نظر شما علت چيست؟
در اين باره متدينين كوتاهي كردند و مليون هم كه مقاصدشان معلوم است. ببينيد، شما الان جرئت نمي‌كنيد در انتقاد از «سيزده به در» حرفي بزنيد، چون فوراً خواهند گفت: مبارزه با مليت ايراني است! پرسش اين است كه آيا حجاب جزو مليت ملت ايران نيست؟ حجاب هم كه منهاي دين، جزو مظاهر ايراني بود. چطور در برابر حمله به آن اعتراض نمي‌كنيد؟مليون هر چيزي كه باب ميلشان باشد، اگركوچك‌ترين خدشه‌اي به آن وارد شود، بلافاصله موضع‌گيري مي‌كنند.
به هرحال، پهلوي مي‌خواست مردم ايران را هم از هويت ديني به در كند، هم از مليت و ايرانيتِ واقعي، تا برده ديگران باشند. آنها مي‌خواستند اين‌گونه القا كنند كه عامل پيشرفت زن اروپايي بي‌حجابي اوست! در حالي كه اين‌گونه نيست و اگر در زمينه‌هاي علمي و...به جايي رسيده‌اند، ربطي به حجابشان ندارد و در اثر تلاش و كوشش رسيده‌اند. لذا روي مسئله بي‌حجابي خيلي كار شد.
ماجراي ورود مرحوم آيت‌‌الله‌العظمي شيرازي به مبارزات عليه كشف حجاب رضاخاني چه بود؟
بعد از اينكه رضاخان تصميم به كشف حجاب گرفت، اولين قدم را در شيراز برداشت. علي‌اصغر خان حكمت، وزير معارف وقت- كه در اصل شيرازي هم بود- اين كار را به عهده گرفت تا از طريق مدارس اين برنامه را پياده كند. از قديم‌الايام شيراز را شهر ذوق و هنر و ادب ناميده بودند و امثال جشن هنر را هم به اعتبار همين شهرت و همجواري با تخت جمشيد و امثالهم، در آنجا برگزار مي‌كردند. لذا زمينه در آنجا مساعدتر از شهرهاي ديگري بود كه صبغه مذهبي در آنها پررنگ‌تر است. حكومت اينطور پنداشت نقطه آغاز اين كار بايد شيراز باشد، در حالي كه قبل از آن از سوي علماي شيراز و اصفهان، حركت‌هاي اعتراضي متعددي عليه متحدالشكل كردن لباس و كشف حجاب زنان انجام شده بود. مرحوم آيت‌الله العظمي شيرازي(رضوان الله تعالي عليه) در آن زمان 38سال بيشتر نداشتند، اما در كنار روحانيون معمّر آن زمان قرارگرفت و سخنگوي آنان شد! يكي از ويژگي‌هايي كه مرحوم آيت‌الله شيرازي را در بين همگنان خود برجسته مي‌كرد، جرئت و شهامت بي‌نظير ايشان بود، لذا ايشان سخنگوي آن جمع در تهران، قم و جاهاي ديگر بودند، آن هم نه صرفاً به عنوان يك فرد منبري، بلكه به عنوان يك فقيه و با شهامت سخن مي‌گفتند. به هرحال رضاشاه قطعنامه پنج‌گانه را تصويب و مخبرالسلطنه آن را امضا مي‌كند و حالا علي‌اصغر خان حكمت مي‌آيد تا در شيراز جرقه بي‌حجابي را بزند و قضيه از دبيرستان حكمت شروع مي‌شود. مبارزه مرحوم آقاي شيرازي هم از اينجا آغاز مي‌شود.
ظاهراً پس از اين واقعه، سفري به قم انجام مي‌دهند تا دراين‌باره با آيت‌الله حاج شيخ عبدالكريم حائري گفت‌وگويي انجام دهند. خود ايشان از احتياط شديد مرحوم حاج شيخ در اين باره مي‌گفتند. ماجرا از چه قرار بوده است؟
نه اينكه پناه بر خدا، ايشان يك در ميليون، تعريضي بر جنبه‌هاي ديني حاج شيخ داشته باشند. ابداً، اما تشخيص آيت‌الله العظمي حائري اين بود كه نبايد حركتي شود كه خوني ريخته شود، چون رضاخان جلاد و سفاك است و اگر با او مخالفت كنيم، دست به خونريزي خواهد زد و ايشان از اين مسئله ابا داشتند. علت فقط و فقط اين بود و خداي ناكرده چنين تصور نشود كه ايشان اهل مماشات با رژيم بوده است. مرحوم آقاي شيرازي مي‌گفتند: «من حاج شيخ را مجبور كردم در اعتراض به رفتارهاي ضد‌ ديني رضاخان، تلگرافي به او بزنند.» مي‌فرمودند: «‌چند روز بعد.» سر ظهر آمدند و گفتند:حاج شيخ با شما كار دارند. ايشان مي‌گفتند: رفتم و ديدم تلگرافي از رضاخان آمده بود به اين مضمون كه: اين‌گونه امور به دولت مربوط است و دولت خودش مي‌داند چطور عمل كند! مرحوم حاج شيخ گفتند: «همين را مي‌خواستيد كه پاسخم را اين‌گونه بدهند؟» من گفتم:‌«مي‌روم و از بازاري‌ها مي‌خواهم در اعتراض به اين تلگراف رضاخان بازارها را ببندند!» اما ايشان دست بر سر گذاشتند و گفتند:‌«شما را به جدتان رسول‌الله(ص)، اين كار را نكنيد. حاضر نيستم در حمايت از من قطره‌اي خون از بيني كسي بيايد!» اين شيوه بسياري از علما بود و اختصاص به مرحوم حاج شيخ ندارد. ريختن دماء مسلمين از نگاه بسياري از علما و مراجع جايز نبوده است و نيست. به هر حال درميان فقها، اين هم نگاه و رويكردي بوده است.
خود ايشان در اين باره مي‌گفتند: وقتي بعد از قم به مشهد رفتم تا با علماي اين شهر صحبت كنم، چندي قبل از حوادث خونين مسجد گوهرشاد، به مرحوم آيت‌الله العظمي حاج آقا حسين قمي گفتم:‌«‌تلگراف به شاه فايده ندارد و گوش رضاخان از اين تلگراف‌ها پر است! اگر اثري وجود داشته باشد در گفت‌وگوي رو در‌روست.» به ايشان گفتم:‌«برويد و اين‌طور بگوييد كه من همان كسي هستم كه وقتي به مشهد و حرم امام رضا(ع) مي‌آمدي و مي‌خواستي با من ملاقات كني، نمي‌آمدم، ولي الان با پاي خودم و براي حفظ دين آمد‌ه‌ام و از تو مي‌خواهم از اين كارها دست برداري!»رضاخان بعد از حادثه گوهرشاد براي آيت‌الله قمي كه در تهران محصور بود، پيغام داده بود: «‌تو كسي هستي كه بر اثر تحريكاتت، 3 هزار نفر كشته شده‌اند!»مرحوم آقاي قمي هم در جواب او فرموده بودند: « 3 هزار نفر؟ در راه دين كشته شدن 30 يا 300‌هزار نفر هم چيزي نيست!»
قاعدتاً آيت‌الله قمي، بعدها و به طور مشخص پس از عزيمت به نجف اين را براي مرحوم والد نقل مي‌كنند. اينطور نيست؟
بله، مرحوم آقاي شيرازي مي‌گفتند: «به شيراز رفتم و شبانه فرار كردم و به نجف رفتم، حاج آقا حسين هم از نجف به كربلا آمد. پس از آن به كربلا رفتم و به حاج آقا حسين وارد شدم و قرار شد يك شب خاطرات و اوضاع و احوال را بگويم و يك شب حاج آقا حسين بگويد. چند شب آنجا بوديم و خاطرات را گفتيم و آنجا بود كه حاج آقا حسين گفت: شاه اينطور گفت و من اينطور جواب دادم.» ولي ملاقات همانطور بود كه شما اشاره فرموديد، اين نقل قول مربوط به بعد از تمام شدن حوادث و قضاياست.
خب، ظاهراً مرحوم آيت‌الله شيرازي وقتي از تحقق خواسته‌هايشان در قم نااميد شدند به سوي نجف رفتند. اينطور نيست؟
بله، به سمت مشهد حركت كردند، چون مي‌ديدند زمينه حركت و اعتراض به رضاخان، در آيت‌الله حاج‌آقا حسين قمي بيشتر است. البته آيت‌الله آسيد يونس اردبيلي هم بود كه او هم شخصيت قاطعي داشت، لذا قم را ترك كردند و به مشهد رفتند و در آنجا هم دائماً به منزل آيت‌الله حاج حسين آقا قمي مي‌رفتند و با ايشان صحبت مي‌كردند.
رابطه‌شان چطور بود؟
خيلي خوب. البته قبلاً رابطه دورادور بود و از اين مقطع نزديك‌تر شد. مرحوم حاج‌آقا حسين، از قبل آمادگي اعتراض را داشتند و بعد از صحبت‌هاي مرحوم آقاي شيرازي، آماده‌تر هم مي‌شوند و از آنجا به منزل مرحوم آسيد يونس اردبيلي مي‌روند. البته موقعيت فقاهتي حاج‌آقا حسين، بيشتر از آسيد يونس اردبيلي بود. مرحوم آقاي شيرازي آنها را كه مستعد و آماده چنين حركتي بوده‌اند، به حركت درمي‌آورند.
اشاره كرديد كه آيت‌الله شيرازي با علماي مشهد صحبت و آنها را متقاعد كردند. اولين قدم‌هاي اعتراض چگونه برداشته شد كه به ماجراي گوهرشاد رسيد؟
در آن موقع اين فرهنگ در مردم وجود نداشت كه اعتصاب و تحصن كنند، ولي در آن وقت تصميم گرفته مي‌شود مردم در جريان قرار بگيرند، در هنگام نمازهاي جماعت‌ صحبت شود، حرف‌ها گفته شوند و مردم در جريان قرار بگيرند و كاري كنند و براي حضور مردم زمينه‌سازي شود. اول هم صحبت از تحصن نبود. قرار بود شب‌ها در مساجد سخنراني شود. به طور اخص، آقايان علما قرار گذاشته بودند شب‌ها به مسجدگوهرشاد بروند، يعني وقتي كه مردم هم حضور دارند و براي آنها صحبت شود.
در زندان به پدرم گفتندشاه از واقعه گوهرشاد ديوانه شده!

اجازه منبر رفتن مي‌دادند يا در جمع‌هاي كوچك صحبت مي‌كردند؟
نه، در آن دوره هنوز منبر مي‌رفتند.
خودِ آيت‌الله شيرازي هم منبر مي‌رفتند؟
نه، ما اسامي منبري‌ها را در يكي از يادنامه‌هاي عربي ايشان نوشته‌ايم، اين كتاب به زودي منتشر مي‌شود. شب‌ها، منبري‌ها منبر مي‌رفتند و هر شب هم مسائل توضيح داده مي‌شد و توسعه پيدا مي‌كرد و كم‌كم مداخله نظامي‌ها و دستگاه هم بيشتر مي‌شد تا شب قبل از شب آخر، حضور نظامي‌ها در مسجد زياد مي‌شود. آن شب مشورت مي‌كنند كه فردا شب چه كسي منبر برود؟ البته متأسفانه در برخي منابع، طوري مسائل را مطرح مي‌كنند كه گويي مرحوم بهلول يكي از عناصر اصلي حادثه گوهرشاد...
يا رهبر قيام گوهرشاد بود...
بله، در حالي كه اينطور نيست. اين را قاطعانه عرض مي‌كنم كه اينطور نيست، چون مرحوم والد خيلي صريح و روشن اين مطالب را بيان مي‌كردند كه شب قبل از واقعه، صحبت اين شد كه فردا شب چه كسي منبر برود؟ و افراد را انتخاب مي‌كرديم. بعضي‌‌ها منبر رفته بودند و ديگر مورد نداشت بروند. بعضي‌ها را مي‌گفتيم اين ضعيف و آن يكي قوي است تا رسيد به آقا شيخ محمدتقي بهلول. آقا مي‌گفتند: اكثر ما به اين نتيجه رسيده بوديم ايشان منبري پرجرئتي است و خوب و قوي صحبت مي‌كند، بنابراين فردا شب او را به منبر بفرستيم و از او بخواهيم كمي هم بازتر صحبت كند. بنابراين حضور بهلول در ماجرا، از اينجا شروع مي‌شود.
آيا آيت‌الله شيرازي قبل از اين جريان هم با بهلول رابطه‌اي داشتند؟
مي‌فرمودند:بهلول در زمان آيت‌الله آسيد ابوالحسن اصفهاني يك سفر به نجف آمد و آشنايي‌شان از آنجا شروع شد. ظاهراً مرحوم آقا در همان سفر هم مردم را تحريص مي‌كردند كه به استماع منبر او بروند. بعد از نماز آسيد ابوالحسن منبر مي‌رفت. مي‌گفتند:مردم حصير مي‌انداختند كه جمعيت پاي منبر او بنشينند. منبري توانا و با جرئتي بود.
در هر حال آقا مي‌گفتند: در مسجد گوهرشاد به او گفتيم خيلي باز صحبت كند و ديگر در لفافه صحبت نكند. مسجد هم در محاصره نظامي‌ها بود. حتماً قصد قبلي هم براي حمله به مردم وجود داشت وماجرا خلق‌الساعه نبود، وگرنه آن همه نظامي با آن همه سلاح چرا آمده بودند؟ ولي صحبت‌هاي تند مرحوم بهلول هم راه را باز كرد و جرقه‌اي بود كه به اين خرمن زده شده بود.
مرحوم آيت‌الله شيرازي تا كي در مجلس بودند و درچه مقطعي از ماجرا از مسجد گوهرشاد خارج شدند؟ از كم و كيف آن حادثه چه مي‌گفتند؟
ظاهراً وقتي حمله شروع مي‌شود، آقايان بيرون مي‌آيند و هر كسي به سمتي مي‌رود. آقا مي‌گفتند:‌«‌من در خانه حاج‌آقا علي يزدي اتاق گرفته بودم و بايد به آنجا مي‌رفتم، ولي مي‌دانستم به آنجا بروم مرا مي‌گيرند، چون امنيه‌ها مي‌دانستند جايم كجاست، به همين دليل به منزل آسيد افضل شاه كابلي - كه از آقايان روحاني‌الاصل افغاني بودند و به من بسيار علاقه داشتند- رفتم و شبانه در منزل ايشان را زدم. او در را باز كرد و گفت: از ما تعهد گرفته‌اند كه در مسائل سياسي هيچ دخالتي نكنيم، لذا نمي‌توانيم شما را در اينجا بپذيريم! آقا مي‌گفتند: گفتم فقط همين امشب را مي‌مانم، ولي او گفت: نه، نمي‌شود! ناچار شدم ازآنجا بروم. كمي كه رفتم، ديدم سيد پشت سرم آمد و گفت: حالا كه آمديد بياييد داخل!گفتم: مشكل داري، نمي‌آيم! او اصرار كرد و رفتم و سه شب در آنجا ماندم. خواستم بروم و حالا ديگر او نمي‌گذاشت و مي‌گفت: حالا كه كسي خبر ندارد، همين جا بمانيد، بيرون برويد شما را مي‌گيرند، ولي دلواپس بودم و مي‌خواستم بدانم چه بر سر آقايان و مردم آمده است؟ و نمي‌توانستم خودم را كنترل كنم و بيرون رفتم. بيرون آمدم و مأموران مرا گرفتند. دستور جلب كساني را كه در آن مسجد بودند، داشتند.»  برحسب اسناد، ايشان پنج ماه را در زندان به‌سر بردند.
درمشهد بودند يا تهران؟
در تهران.
در زندان مشهد نگه نداشتند؟
فقط دو سه روز، در حد بازجويي. آقا مي‌گفتند: « ما را به نظميه بردند. آنجا دو سرباز كنار حوض ايستاده بودند و گفتند: نمي‌داني چه كرديم؟ در حرم كاري را كرديم كه روس‌ها در حمله به حرم نكردند. آن‌قدر كشتيم كه روس‌ها نكشتند!»
يعني ايشان تا آن موقع متوجه نشده بودند عمق فاجعه چقدر است تا وقتي كه از حرف‌هاي آن سربازها فهميدند؟
خير، ايشان مي‌گفتند:«‌وقتي هر كدام به سمتي فرار كرديم، ديديم ديوارهاي مسجد گوهرشاد پر از خون است!» مي‌گفتند: «‌مرا براي بازجويي بردند. پرسيدند: چه كاره هستيد؟ گفتم: مجتهد هستم و اجازه‌نامه ازآقاي آسيد ابوالحسن اصفهاني دارم. پرسيدند: چرا از شيراز به مشهد آمديد؟ گفتم: براي زيارت آمده بودم. پرسيدند: در مسجد گوهرشاد چه مي‌كرديد؟ گفتم: شنيدم آقايان علما در آنجا هستند، من هم رفتم. پرسيدند: تلگراف را امضا كرديد؟ گفتم: بله، امضاي من است. چند سؤال ديگر هم پرسيدند و مرا به سلول برگرداندند. آن شب ديدم كه بعضي از آقايان ديگر هم آنجا هستند. هر كسي را كه مي‌گرفتند، در مرحله اول به آنجا مي‌آوردند تا نهايتاً همه را بگيرند. مي‌گفتند: شب ما را از آنجا، به نقطه‌اي دور از شهر بردند. در آنجا به هر دو نفرمان يك دستبند زدند و من باآقاي حاج آقا بزرگ شاهرودي يك دستبند داشتيم.» مي‌گفتند: ايشان خيلي چاق بود و دستبند را كه زدند خيلي فشار آورد و وارد گوشت بدنش شد! ما دو نفر را با هم راه انداختند. نمي‌دانستيم ما را به كجا مي‌برند، اما آنجا كه بوديم صداي گلوله و اعدام كردن مي‌آمد!
در زندان به پدرم گفتندشاه از واقعه گوهرشاد ديوانه شده!
اعدام ِهمان كساني را كه در قضيه گوهرشاد گرفته بودند؟
بله، خيلي‌ها را اعدام كردند. مي‌گفتند: صداي اعدام مي‌آمد و ما هم گفتيم: ما را هم براي اعدام مي‌برند! حاج آقا بزرگ دستبندي را كه به دستش بود كشيد و گفت: «علما را كه جلوي مردم اعدام نمي‌كنند!»به هرحال مي‌گفتند: «صبح ما را مثل كاروان اسرا راه انداختند و رفتيم تا به تهران رسيديم. در آنجا ما را به زندان تهران انداختند و قرار شد پرونده‌هايمان را تشكيل بدهند. بعد هم تقسيم‌بندي كردند و هر دو نفر را در يك سلول انداختند.»مي‌گفتند: «سلول من و آسيد يونس اردبيلي يكي بود و از حاج آقا بزرگ شاهرودي جدا شديم. به دليل اينكه مي‌دانستند من و حاج يونس تحريك‌كننده هستيم، ما را از بقيه جدا كردند و به‌ جاي جدايي بردند.»مي‌گفتند: «در سقف گنبدي آن سلول، منفذي بود كه شيشه‌هاي رنگي داشت و از آنجا تشخيص مي‌داديم الان روز است يا شب.»مي‌گفتند: «توالت كوچكي بود كه دريچه داشت و مواقعي از آن دريچه هوا مي‌آمد و هوايي كه مي‌آمد منحصر به همان بود. گاهي هر لحظه احساس مي‌كردم دارم خفه مي‌شوم و هوا بسيار سنگين و متعفن بود.»مي‌گفتند:‌«‌تا مقطعي به اين ترتيب بر ما فشار مي‌آوردند. بعد هم غذاي مختصري كه اغلب يك لقمه نان و يك ليوان آب بود به ما مي‌دادند. مدتي اينطور بود و بعد گشايشي شد و متوجه شدند عده‌اي از علما در اين زندان هستند و افرادي مي‌آمدند و آب و غذا مي‌آوردند.»مي‌گفتند: « شيشه‌هاي گنبدي را شكستند كه نور و هوا بيايد و وضعيت بهتر شد و پنج ماه و 20 روز در آن زندان مانديم.»
قاعدتاً آيت‌الله شيرازي بايد از گفت‌وگو‌هاي دوران زندان هم خاطرات جالبي نقل كرده باشند. شنيدن بخش‌هايي از آنها در اين مقام براي ما مغتنم است؟
بله، مي‌گفتند: «يك بار همه آقايان را همراه با ديگر صاحب‌منصبان به حياط زندان آوردند و رئيس زندان گفت: قرار بود همه آقايان آزاد شوند، اما راپورت‌هايي به اعليحضرت رسيد كه تصميم خود را تغيير داده‌اند و لذا بايد متأسفانه باز در زندان بمانيد! رگ سيدي آقاي آيونس اردبيلي مي‌جنبد و فرياد مي‌زند: «راپورت براي چه؟ مگر ما چيزي را انكار كرديم؟ پرسيديد: آيا شما تلگراف زديد؟ گفتيم: بله، ما زديم! از ما پرسيديد: آيا شما مردم را به مسجد گوهرشاد دعوت كرديد؟ گفتيم: بله، ما دعوت كرديم! از ما پرسيديد: آيا شما مردم را عليه رژيم تهييج كرديد؟ گفتيم: بله، ما اين كار را كرديم! همه كارها را قبول كرديم، مي‌گويي راپورت به اعليحضرت رسيده است؟ راپورت چي؟ زندان كردن علما در اوج خباثت دستگاه دو سه روز است، نه چند ماه و....» خلاصه صحبت‌هاي تندي در برابر رئيس زندان و رئيس اداره تأمينات، نظميه و...مي‌كند. كسي جرئت نكرد جواب بدهد.»
بالاخره آن روز آزادشان كردند؟
نه، آنها را به سلول‌هايشان برگرداندند و باز يك ماه و خرده‌اي نگه داشتند. آقا مي‌گفتند: رئيس زندان يا رئيس تأمينات مرا خواست و گفت: «آقاي شيرازي! چند دقيقه با شما حرف داريم. مي‌دانيم شما از علماي بلاد و شخصيت‌هاي با موقعيت هستيد. مي‌دانيم علما نبايد به زندان بروند، اما واقع مطلب اين است كه قضيه مسجد گوهرشاد شاه را ديوانه كرده است!»
چه كسي اين حرف را به ايشان زده بود؟
رئيس زندان تهران گفته بود. ادامه داده بود: «شاه نمي‌داند از كجا شروع شده است‌؟ نمي‌داند كار اسدي است؟ او با روس‌ها ساخته است و اين كار را كرده‌اند؟ حركت داخلي عليه شاه بوده است؟ نمي‌داند قضيه چيست و لذا مشغول بررسي است و منتظر گزارش‌هاي دقيقي است كه بايد به او برسد تا بتواند تصميم بگيرد. شما با حاج آقا يونس اردبيلي صحبت كنيد و بگوييد عصباني نشوند. موقعيت‌ها محفوظ است، اما شاه بايد به سرنوشت مملكت فكر كند.»
مدتي گذشت تا تظاهرات علماي هند شروع شد و رئيس العلماي آنها سفير ايران را احضار و او را تهديد مي‌كنند كه «اگر شاه علما را آزاد نكند، ما حكم تكفير شاه را مي‌دهيم!» سفير دستپاچه مي‌شود و به تهران مي‌آيد و اطلاع مي‌دهد كه«‌اگر صحبت از تكفير شاه شود، چون طبق قانون اساسي شاه بايد مسلمان و مروج مذهب جعفري باشد، اين حكم تكفير لاجرم به انحلال سلطنت منجر خواهد شد.» لذا تلگراف زده مي‌شود كه علماي مذكور آزاد شوند و هر كسي به وطن خود باز گردد، اما در تشخيص موطن دچار مشكل مي‌شوند و از دربار كسب تكليف مي‌كنند كه آيا موطن زادگاه است يا محل زندگي يا محل تحصيل يا تدريس؟ لذا آنها را دو باره به زندان برمي‌گردانند! موطن آقا، در اصل دزفول بود، ولي خانواده ايشان به شيراز مهاجرت كرده و خود آقا در شيراز به دنيا آمده بودند. زادگاه آقاي آسيد يونس اردبيلي يكي از دهات اردبيل بود يا زادگاه آقاي آسيد علي سيستاني، جدّ جناب آيت‌الله سيستاني يكي از قرا سيستان بود و ديگران هم به همين ترتيب. خلاصه اعتراض مي‌كنند كه بازگشت آنها به زادگاهشان معنا ندارد. آسيد يونس به نجف رفت، اما خب بعدها برگشت به ايران. خلاصه اينكه اينها پخش و پلا مي‌شوند، يعني نمي‌گذارند تجمع مرتبي براي اينها باقي بماند.
بعد از آزادي به شيراز برگشتند؟
بله.
و آن داستان دعوت به جشن پيش آمد؟
بله، به شيراز برگشتند و رژيم شروع كرد به ادامه برنامه كشف حجاب و حتي آقايان علما را براي مجلس جشن كشف حجاب همراه با همسرانشان دعوت مي‌كنند! آقا مي‌گفتند:‌«‌اين حركت كه شد، ديدم ديگر هيچ جاي ماندن نيست و بدون اينكه با احدي موضوع را مطرح كنم، از شيراز بيرون رفتم تا به نجف بروم.»موقعي كه به طرف بوشهر حركت مي‌كنند، تنها كسي كه همراه ايشان مي‌رود، مرحوم آسيد عبدالرسول حجازي جدّ امي بنده است. در بوشهر براي گرفتن قايق سجل مي‌خواهند. آسيد عبدالرسول حجازي مي‌روند و براي ايشان شناسنامه مي‌گيرد. مأمور سجل احوال مي‌پرسد: كجايي هستند؟ آسيد عبدالرسول هم نمي‌خواهد بگويد كجا، مي‌گويد: « هرجايي!»منظور اين بود كه هرجايي غير از اينجا! طرف مي‌شنود «ارجايي» و الان دنبال اسم بعضي از ما «ارجايي» هست! خدايي بود كه ننوشته بود «شيرازي» كه يك وقت ردّ آقا را بگيرند و مشكل‌ساز شود. آسيد عبدالرسول آقا را راهي مي‌كند و از بوشهر برمي‌گردد و آقا تنها مي‌روند و به نجف اشرف مي‌رسند.
با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها