کد خبر: 811545
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ - ۱۹:۴۶
روايتي متفاوت از قصه خارج از زمين مستطيل سبز در روز ديدار پرسپوليس و استقلال
فراتر از يك بازي فوتبال است، فراتر از يك مسابقه ورزشي، مسابقه‌اي كه با سوت آغاز آن، خيابان‌هاي كشورمان براي 90 دقيقه، خلوت‌ترين زمانش را تجربه مي‌كند
سعيد احمديان

شهرآورد فقط فوتبال نيست
فراتر از يك بازي فوتبال است، فراتر از يك مسابقه ورزشي، مسابقه‌اي كه با سوت آغاز آن، خيابان‌هاي كشورمان براي 90 دقيقه، خلوت‌ترين زمانش را تجربه مي‌كند و ميليون‌ها ايراني را پاي تلويزيون مي‌كشاند، اين علاوه بر نزديك به صد هزار هواداري است كه براي تماشاي مسابقه از نزديك گاهي وقت‌ها هزاران كيلومتر را طي مي‌كنند تا با پوشيدن پيراهن قرمز و آبي، براي پيروزي تيم محبوبشان داد و فرياد بزنند، با پيروزي‌اش خنده‌هايشان، استاديوم آزادي را منفجر كند و با شكست تيمشان، گريه‌هايشان هر دلي را به درد آورد. اين حكايت دربي تهران خارج از مستطيل سبز است، حكايت هواداراني كه استقلال يا پرسپوليس به جزئي جدايي‌ناپذير از زندگي‌شان تبديل شده كه حتي برخي وقت‌ها، برادر را مقابل برادر قرار مي‌دهد و كار را به جاهاي باريك مي‌كشاند. عشق و علاقه‌اي كه آدم‌هاي روي سكوها به استقلال و پرسپوليس دارند، خيلي‌ها را متعجب مي‌كند و براي آنها غير قابل درك است اما اين واقعيت زندگي آدم‌‌هايي است كه آنها را نه تنها در تهران، بلكه در كل كشور حتي در دورترين نقاط و محروم‌ترين جاي ايران مي‌شود ديد، علاقه‌اي كه حول دو تيم فوتبال شكل گرفته، دربي تهران و نبرد سنتي استقلال و پرسپوليس را به پر هيجان‌ترين نبرد فوتبال ايران بدل كرده است، هيجاني كه برخي وقت‌ها هواداران اين دو تيم را تا پاي مرگ هم كشانده است. گزارش زير روايت آدم‌هاي روي سكوهاست، روايتي از تماشاگراني كه دربي تهران برايشان فراتر از يك بازي فوتبال است.
اسمش صادق است، ساكن يكي از روستاهاي دور‌افتاده ايران، جايي در شرق كشور، روستايي كه محروميت آن در رخ صادق و بچه‌‌هايي مانند او بيشتر از هر چيز ديگري نمايان است، صادق اما يكي از فوتبالي‌هاي دو آتشه است، محروميت و دوري از تهران هم باعث نشده تا در اين روستاي دور افتاده او و بچه‌هاي همسن و سالش براي بازيكنان آبي و قرمز هورا نكشند و كل كل نكنند. حرص خوردن‌هايش وقتي تماشاگر بازي استقلال با يكي از تيم‌هاي ليگي است، آنقدر تعجب‌آور است كه گويي اين نوجوان هيچ غمي در زندگي‌اش ندارد كه اينگونه براي فوتباليست‌‌هايي كه به اندازه درآمد يك سال پدرش، در يك هفته درآمد دارند، فرياد مي‌زند و حرص مي‌خورد. اما اين واقعيت فوتبال و نفوذ استقلال و پرسپوليس در دور افتاده‌ترين نقاط ايران است، جايي كه حتي آب خوردنشان با تانكرهايي كه روزانه به روستايشان مي‌آيد، تأمين مي‌شود. با تمام اينها فوتبال و آبي و قرمز براي «صادق»‌ها در اين روستا يك فرصت براي تفريحي است كه ندارند و با آن هم غم‌ها و نداشته‌هايشان را براي 90 دقيقه هم كه شده فراموش مي‌كنند و وقتي دربي را تماشا مي‌كنند، چنان براي يكديگر خط و نشان مي‌كشند، انگار هيچ غمي در زندگي شان ندارند. اما در اين روستاي دور‌افتاده كه نمونه‌‌هاي آن را در سراسر كشور مي‌توان ديد، سر و دست شكستن صادق و دوستانش آن هم براي فوتباليست‌هاي ميلياردي آبي و قرمز كه حتي چند ماه به چند ماه روي شهر را مي‌بينند چه برسد به اينكه براي تماشاي بازي به ورزشگاه آزادي بيايند، حكايتي عجيب و شايد باورنكردني باشد اما «صادق»‌ها يكي از آن آدم‌هاي خارج از مستطيل سبز دربي تهران هستند كه روز دربي براي 90 دقيقه با پيروزي تيمشان خودشان را در اوج محروميت، خوشبخت‌ترين آدم‌هاي روي زمين مي‌دانند.
   
نامش ياسر است، فرزند طلاق. با مادرش زندگي مي‌كند، هفت سالش كه مي‌شود به جاي گرفتن كيف و كتاب و رفتن به مدرسه، نان آور خانه مي‌شود و همين است كه دستفروشي كار روزانه‌اش مي‌شود. اگر صادق در آن روستاي دور‌افتاده و محروم براي رسيدن روز دربي لحظه‌شماري مي‌كند، ياسر هم هر وقت زمان مسابقه استقلال و پرسپوليس نزديك مي‌شود، شمارش معكوس را شروع مي‌كند اما رؤياي صادق با ياسر متفاوت است، اگر صادق مي‌خواهد با تماشاي 90 دقيقه فوتبال دربي، براي زمان كوتاهي هم كه شده، غم‌هايش را فراموش كند، آن سو براي ياسر دربي يك روز پر كار است، روزي كه از صبح خروس‌خوان آغاز مي‌شود و تا سوت پايان مسابقه ادامه دارد. ياسر مي‌شود يكي از دستفروش‌هاي ورزشگاه، لباس سفيدي كه كارفرمايشان خواسته آنها را سازماندهي كند را مي‌پوشد و كارتن به دست بين تماشاگران از اين طرف استاديوم به آن طرف مي‌رود. اگر صادق آبي بود يا قرمز، براي ياسر فرقي نمي‌كند، هم آبي مي‌شود و هم قرمز، طبقات استاديوم را اين سمت و آن سمت مي‌رود تا بستني يا بسته‌‌هاي تخمه‌اي كه براي فروش آورده را هر چه زودتر تمام كند. اگر تماشاگران بعد از پايان بازي، گلويشان به خاطر فرياد زدنشان گرفته باشد، ياسر هم صدايش بعد از پايان دربي بيرون نمي‌آيد، فرياد او نه به خاطر فوتباليست‌هاي قرمز و آبي پوش داخل زمين، بلكه به خاطر لقمه ناني است كه از هفت سالگي براي مادرش دنبال آن بوده است. «ياسر»‌ها هم از آدم‌هاي خارج از زمين بازي دربي هستند، كساني كه اين مسابقه نه براي آنها فرصتي براي لذت بردن و كل كل كردن، بلكه زماني براي جمع كردن درآمدي براي روزگار زندگي است.
   
 يك ماه مي‌شود كه آموزشي‌اش تمام شده و به يگان خدمتي‌اش معرفي شده تا دوران سربازي‌اش را بگذراند، نامش آرش است، او يكي از آدم‌هاي خارج از زمين دربي تهران است. فوتبالي نيست و مي‌گويد حالش از فوتبال به هم مي‌خورد اما دوران خدمت باعث شده تا گذر او به ورزشگاه آزادي بيفتد و روز دربي يكي از صدها سربازي باشد كه براي تأمين امنيت بازي به آزادي بروند و با تماشاگراني سر و كله بزنند و راهنمايي‌شان كنند كه بر خلاف آرش، فوتبال تمام زندگي‌شان است. آرش اما بر خلاف صادق و ياسر از سوت آغاز بازي كه زده مي‌شود، براي سوت پايان لحظه شماري مي‌كند تا هر چه زودتر مسابقه تمام شود و او به آسايشگاه برگردد و به دور از داد و فريادهاي كر كننده ورزشگاه، كمي تنها استراحت كند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار