اين كتاب شامل 100 خاطره كوتاه از تفحص شهدا است. افروز مهديان در معرفي اين كتاب در مقدمه مينويسد: «خانه و زندگي، زن و فرزند را رها كردند، رفتند توي بيابان دنبال نشانهها؛ با آنكه بارها و بارها شنيده بودند «به خاطر دو تا پاره استخوان، خودتان را به كشتن ميدهيد كه چه؟» نميدانم، شايد آنها كه طعنه ميزنند، مادر نشدهاند؛ جوان مفقودالاثر نداشتهاند. نميدانند حال مادري را كه با صداي هر زنگ تلفن از جا ميپرد و خيز برميدارد سمت گوشي كه شايد خبري از جگرگوشهاش باشد. نميفهمند حال مادري را كه هر روز دم خانه را آب و جارو ميكند و خودش را خانهنشين كرده كه نكند او برود و پسرش برگردد. مادري كه دقيقهها برايش ميشود يك ماه و ماهها چندين سال. درك نميكنند مادري را كه دنبال يك نشانه است تا دلش آرام بگيرد؛ مثل يك تكه استخوان، تسبيح، عطر يا يادداشت كوچك. منتظر يك سنگ قبر است تا بشود سنگ صبورش. بشود دلخوشي براي ديدارهاي صبح جمعه و شبهاي عيد. يك سنگ قبر كه قاب عكس عزيزش را بگذارد رويش. هفتهبههفته دستمال بكشد روي آن و قربانصدقهاش برود. مادري كه همه سرمايه زندگياش را داده است و حالا فقط يك نشانه ميخواهد و بس.