مجمل نیوز- حنیف سلطانی سروستانی: شاید اگر در قرن هشتم و یا نهم هجری زندگی می كرد با توجه به محتوای آثارش او را یكی از عرفای دوران می دانستند. اما آنچه امروز به عنوان اثر هنری مطرح می شود شاید مانیفست آرتیست مدرن باشد. شاید بتوان گفت كه كیارستمی مانیفستش را بر عرفان شرقی استوار می دارد گاهی عرفان ابن عربی ، گاهی عرفان اسلامی ، و گاهی عرفان شرق دور! اما فرم مدرنی كه در آثارش تولید می كند اثرش را به شاهكار قرن بدل می سازد. مثلا در "طعم گیلاس" بدیهی می خواهد به مرگ دست یابد و دلیلش شاید دست یافتن به شناختی بیش از پیش باشد مساله ای كه پیشتر مولانای رومی در دفتر ششم مثنوی در تفسیر "موتوا قبل ان تموتوا" آن را بیان می كند از طرف دیگر جاده ای بودن فیلم مسافر بودگی شخصیت را كه باز هم از المان های اساسی آثار عرفانی شرقیست باز نمایی می كند. كما اینكه پلان هایی مثل جاده ای مارپیچ كه در نقطه ی طلایی تصویر به سمت بالا حركت می كند و دست یابی به تك درخت همیشگی پلان های كیارستمی ، عروج شخصیت را كه مثابه معراج عارف در آثار عرفان اسلامی بوده است باز نمون می كند و در انتهای فیلم، شخصیت ، مسیر رفته را باز می گردد كه پیش از این در تفسیر بازگشت ابن عربی گفته است: " حال رضاست آنگاه كه تمام صفات به كمال رسیده باشد" . اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد آن است كه كیارستمی به عنوان هنرمند دوره معاصر باز نمای این محتوای شرقی است. چرا كه او حتی خود را در بند این محتواهای شرقی نیز نگاه نمی دارد و گاهی در "ده" محتوا را كاملا روانشناختی و غربی انتخاب می كند به حدی كه بی رحمانه كودكی كه خانواده اش متلاشی شده را در حجمه ی انتقادات اجتماعی روز قرار می دهد. او حتی وقتی با حافظ رو به رو می شود حافظی متفاوت تولید می كند كه صرفا می توان آن را حافظ كیارستمی دانست شعر هایی از حافظ كه بار تصویری آن بیش از هر چیز دیگر نمایان است. او طبیعت گرایی شرق دور را در حافظ می كاود و در هایكو هایش و حتی در "هفت چنار" خانه هنرمندان! یادم می آید یكبار در ارس باران او را دیدم و از او پرسیدم : چرا از نابازیگر های غریزی استفاده می كنید؟ گفت : "من همه كار هایم غریزی است فیلم هایم هم غریزی است و اگر خوب و بد غریزی خوب و بد می شود." مساله ای كه شوپنهاور می گوید: " ما فقط بخشی كوچك از درون خویش را می شناسیم و سرچشمه انگیزه ها ، كردار ها و افكارمان بر ما معلوم نیست و فیلسوف این سرچشمه را خواست می نامد. "
به هر حال به عقیده من كیارستمی نه یك فیلمساز ایرانی بلكه فیلسوف نابغه دوره ما بود نابغه ای كه حقیقتا فستیوال كن از فیلم هایش اعتبار گرفت و قطار سینما را چند گام جلوتر از پیش برد.