در آيينه خودش را ورانداز ميكند. به مدد انواع و اقسام لوازم آرايش ماركي كه استفاده كرده خودش هم خود را نميشناسد. صورتش را جلوتر ميبرد تا با دقت لنز خاكستري رنگ را در چشمانش كار بگذارد و ويترين فكرش را بپوشاند تا مبادا چشمهايش واقعيت درونياش را آشكار كند. لباسهاي برندي را كه همين چند روز پيش از مزون فرانسوي خيابان فرشته خريده ميپوشد و كيف و كفش ست چرمياش را در دست ميگيرد. براي بار آخر خود را در آينه ورانداز ميكند و در ذهنش تصوير همدانشگاهيهايش را مرور ميكند كه از ديدن تيپ تازهاش چه حالي پيدا ميكنند.
وسوسه اينكه در حياط دانشكده چقدر ميتواند نگاهها را به خود جلب كند حسابي قلقلكش ميدهد. در همين فكرهاست كه سگ پشمالوي مينياتورياش خود را به پاهايش ميمالد.
حيوان بيچاره نميداند الان وقتش نيست كه بخواهد از صاحبش انتظار نوازش و توجه داشته باشد.
با پا حيوان را به سمتي پرت ميكند و سوئيچ ماشين را از روي ميز برميدارد تا پيش از تمام شدن كلاس خود را به دانشگاه برساند؛ دانشگاهي كه به مدد دوستان و آشنايان و پول پدرش وارد آن شده و مطمئن است همانگونه كه به دانشگاه راه يافته ميتواند تحصيلاتش را هم پيش ببرد و فارغالتحصيل شود. پشت چراغ قرمز چهارراه كودكي با دستمالي كثيف به سراغ شيشههاي ماشينش ميآيد به اميد آنكه صاحب اين ماشين مدل بالا فرشتهاي باشد كه بناست روزي امروزش را بدهد.
از زير عينك آفتابي قيمتياش نگاهي منزجرانه به دستان كوچك و سياه كودك مياندازد و با سبز شدن چراغ پايش را روي گاز فشار ميدهد و ميرود تا چشم همكلاسيهايش را درآورد و همه نگاهها را به خود متوجه كند. كودك كار اما همچنان كه دستمال نيمهچرك در يك دست و ظرف محتوي مايع شيشه پاك كن در دست ديگرش است امتداد حركت ماشين مدل بالا را نگاه ميكند. آنها هر دويشان فقيرند؛ اين كودك جيبش خالي است و آن جوان فكرش.